
حقیقت توسل به سیدالشهداء علیهالسلام از دیدگاه عرفا
بررسی اجمالی مسئلۀ توسل به اهلبیت علیهمالسلام
حقیقت توسل به سیدالشهداء علیهالسلام از دیدگاه عرفا
3امام علیه السّلام در این دنیا نیامده تا قرض اداء کند و بیمار سرطانی شفا بخشد و گذرنامه و بلیط برای ما تهیّه کند! امام علیه السّلام مُجری قضاء و مشیّت پروردگار است، نهاینکه خود از آن مشیّت و قضاء تخلّف نماید.ولایت قرار میدهند.1 غافل از اینکه آن امامی که با این دیدگاه به او توسّل شود امام نیست، بلکه مخلوق تخیّلات خود آنهاست؛ و آن ولایتی که به نظر استقلالی و موضوعی بر آن نظر شود ولایت نیست، بلکه توهمّات و اوهام است و ساخته و پرداخته ذهن است، نه منطبق بر حق و واقع.
و به قول عارف بزرگ:
رمد دارد دو چشم اهل ظاهر *** که از ظاهر نبیند جز مظاهر2 مشاهده حقیقت امام علیه السّلام در همۀ مظاهر
عارف، حقیقت امام علیه السّلام را در همۀ مظاهر و صور و حرکات و سکنات و همۀ عالم وجود مشاهده میکند، و دیگران فقط در صورت خاصّ و وجهۀ خاصّ و مکان خاصّ و هویّت خاص میبینند. مرحوم حضرت حدّاد ـ رضوان اللَه علیه ـ میفرمود:
«کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیفتد.»3
امام زمان علیه السّلام در همه جاست و توأم با هر شیئی از اشیاء عالم است، و وجود همه اشیاء به وجود قیّومی قائم به اوست. آنوقت چگونه ممکن است لحظهای از لحظات، قلب عارف و سرّ و ضمیر او از آن امام غفلت ورزد و با او معیّت نداشته باشد؟! سرّ عارف و ضمیر او و نفس و روح و جانش با سرّ امام و ضمیر و قلب و نفس او معیّت دارد و همچو شیر و شکر به هم درآمیخته است و ابداً امکان افتراق و انفصال آن محال خواهد بود، و در لحظهای که این افتراق و جدایی رخ دهد در آن لحظه مرگ و نیستی و هلاکت عارف بیچون و چرا محقق است!
در بعضی از کتبی که در شرح احوال بزرگان نوشته شده، آمده است: «ایرادی که بر عرفا و اهل توحید وارد است این است که آنها کمتر به توسّلات به ائمه علیهم السّلام توجّه دارند، و در جلسات خود بیشتر به قرائت قرآن و مطالب توحیدی میپردازند و ذکر مصیبت و روضه و التجاء و ابتهال به درگاه حضرات معصومین علیهم السّلام کمتر به چشم میخورد.»4
- اسرار ملکوت، ج ٢، ص ١٧١.
- گلشن راز، (دیوان شیخ محمود شبستری) بخش ٥؛ ص ٧١؛ تمثیل در بیان سرّ پنهانی حقّ، در عین پیدایی.
- روح مجرّد، ص ٥١٣.
- جهت اطلاع بیشتر پیرامون این شبهه و پاسخ آن رجوع شود به روح مجرّد، ص ٥٤١.
