آیا عرفان و تصوف دو مفهوم کاملاً جدا از هم هستند یا یکی هستند؟ هدف نهایی عرفان و تصوف چیست؟ آیا عرفان و تصوف تنها به دنبال شناخت نظری خداوند هستند یا به عمل و سلوک نیز تاکید دارند؟ چه ویژگیهایی را برای تشخیص عرفای و متصوفه واقعی از مدعیان می توانیم مطرح کنیم؟ بزرگترین خطر در مسیر عرفان و تصوف چیست؟ آیا عرفان و تصوف با شریعت در تضاد هستند یا مکمل یکدیگرند؟ چرا برخی افراد عرفان و تصوف را در مقابل شریعت قرار میدهند؟ مقاله پیشرو سعی بر این می کند که جواب این پرسش ها را بطور مختصر ورشن دهد.
آیا عرفان وتصوف یکی هستند؟
5و نيز مىفرمايد:
صوفى نهاد دام و سر حقّه باز كرد *** بنياد مكر با فلك حقّهباز كرد بازىّ چرخ بشكندش بيضه در كلاه *** زيرا كه عَرض شعبده با اهل راز كرد فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد *** شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد حافظ مكن ملامت رندان كه در ازل *** ما را خدا ز زهد و ريا بىنياز كرد1 و لذا بسيارى از ارباب فن را عقيده بر آن است كه مصداق اين دو عنوان يكى است، بدين معنى كه اگر مقصود از عرفان، ادراك شهودى ذات اقدس حق و فناءِ بالله و بقاءِ بالله باشد، اطلاق عارف و صوفى و درويش به فرد واجد آن، اطلاقى حقيقى و واقعى است؛ و اگر منظور صرفاً احتفاظ بر برخى از اصطلاحات و انجام پارهاى از اوراد و تظاهر به زهد و گوشهگيرى و ايراد بر علما و بزرگان از صلحاى شريعت باشد، باز بر فرد منحرف و متظاهر به اين امور، هر سه عنوان اطلاق مىشود.
اطلاق صوفى به مرحوم آخوند ملّا حسينقلى همدانى و مرحوم انصارى همدانى
نقل مىكنند: عدّهاى از معمّمين اهل ظاهر، نسبت به مرحوم آيةالله عارف كامل و مربّى اخلاق، استاد الكلّ، آخوند ملّاحسينقلى همدانى، نسبتهاى ناروا و زشتى روا داشتند و درصدد ايذاءِ ايشان برآمدند، و در نامهاى به مرحوم شربيانى - مرجع تقليد وقت - او را به عنوان صوفى خطاب نمودند. مرحوم شربيانى در پاسخ آنان فرمود:
«اگر صوفى آن است كه شخصيّتى مثل آخوند مصداق آن است، اى كاش خداى متعال مرا نيز از جمله صوفيّه قرار مىداد»!2
و نيز پس از فوت مرحوم آيةالله، عارف واصل، شيخ محمّدجواد انصارى همدانى، عدّهاى ايشان را به عنوان صوفى در مجالس و محافل معرّفى مىنموده، و با تهمتها و نسبتهاى وقيحْ درصدد كوبيدن و تدمير شخصيّت علمى و روحانى اين ولىّ الهى برآمدند؛ در اينوقت مرحوم آيةالله آخوند ملّا على همدانى، كه جنبه مرجعيّت را نيز حائز بودند، در اعلاميّهاى براى اقامه مجلس ترحيم نوشتند:
- همان، غزل 114.
- مهر تابان. ص 323.

