
لزوم احترام و بزرگداشت والدین 3
لزوم احترام و بزرگداشت والدین 3
5تا يك شب كه زمستان و هوا سرد بود - و من رختخواب خود را پهلوى او و در اطاق او مىگستردم، تا تنها نباشد، و براى حوائج، نياز به صدا زدن نداشته باشد. در آن شب كه من قلقلك را (كوزه را) آب كرده- و هميشه در اطاق پهلوى خودم مىگذاردم كه اگر آب بخواهد، فورا به او بدهم- او در ميان شب تاريك آب خواست.
فورا برخاستم و آبكوزه را در ظرفى ريخته، و به او دادم و گفتم: بگير، مادر جان! او كه خوابآلود بود؛ و از فوريّت عمل من خبر نداشت؛ چنين تصوّر كرد كه من آب را دير دادهام؛ فحش غريبى به من داد، و كاسه آب را بر سرم زد. فورا كاسه را دوباره آب نموده و گفتم: بگير مادر جان، مرا ببخش، معذرت مىخواهم! كه ناگهان نفهميدم چه شد؟
إجمالا آنكه به آرزوى خود رسيدم؛ و آن برقها و جرقه ها تبديل به يك عالمى نورانى همچون خورشيد درخشان شد؛ و حبيب من، يار من، خداى من، طبيب من، با من سخن گفت. و اين حال ديگر قطع نشد؛ و چند سال است كه ادامه دارد.»
در اين حال گيوه خود را وركشيد؛ و كتابها را به دوش گرفت، و خداحافظى كرد و گفت: «إن شاء اللَه پيش شما مىآيم»؛ و به سمت در أنبار براى خروج رفت.
در اين حال روى خود را به طرف ما كرده؛ و اين غزل را با همان آهنگ خواند:
منم كه گوشه ميخانه خانقاه منست *** دعاى پير مغان ورد صبحگاه منست گرم ترانه چنگ و صبوح نيست چه باك *** نواى من به سحر آه عذر خواه منست زپادشاه و گدا فارغم بحمد اللَه *** گداى خاك در دوست پادشاه منست غرض ز مسجد و ميخانهام وصال شماست *** جز اين خيال ندارم خدا گواه منست از آن زمان كه برين آستان نهادم روى *** فراز مسند خورشيد تكيهگاه منست مگر به تيغ أجل خيمه بركنم ورنه *** رميدن از در دولت نه رسم و راه منست
