اهمیت مساله حج و فلسفه آن
7حضرت فرمودند: من اينك شفاعت كردم؛ و خداوند سيسال بتو عمر داد؛ حَجَّت را بجاي بياور!
آن مرد ميگويد: من چشمان خود را باز كردم، ديدم در قبرستان تاريك تنها هستم و فقط يك قاري قرآن بر بالاي سر نشسته و قرآن تلاوت ميكند. او همينكه خواست وحشت كند؛ گفتم مترس؛ من زنده هستم!
اقوام و ارحام و فرزندان آمدند؛ و حياتمان براي آنها آنقدر لذّت بخش بود كه قابل توصيف نيست. من آماده تهيّه مقدّمات حجّ بيتاللَه الحرام شدم تا هنوز سر سال نرسيده بود كه موسم حجّ شد و من با كاروان از همدان به راه افتاديم. در بيرون دروازه شهر كه بسياري بدرقه ما آمده بودند؛ و ارحام و فرندان من گريه ميكردند و نگران حال من بودند كه شايد نتوانم از عهده حجّ برآيم؛ و از دنيا بروم؛ چون مسافرت به حجّ در آن سنوات و اوقاتي كه ميرفتند بسيار مشكل بود؛ و چه بسيار از حاجيان در راه ميمردند.
من كه تا آن زمان قضيّه شفاعت حضرت امام حسين عليه السلام و داستان تعذيب نكيرين و عدم اسلام مُسَوِّف حجّ را براي كسي بازگو نكرده بودم؛ و پيوسته مترصّد بودم تا ببينم چه ميشود؛ آيا من موفّق به حج ميشوم يا نه؟
در آن وقت، فرزندان را به دور خود جمع كردم؛ و مطلب را براي ايشان گفتم؛ و گفتم كه مطمئن باشيد من به سلامت بر ميگردم؛ و بيست و نه سال ديگر هم عمر ميكنم. و همينطور هم شد. او به سلامت برگشت؛ و پس از سيسال از مرگ اول رحلت كرد؛ و چون مُرد او را در خواب ديدند با لباس حاجيان و عمامه و كلاه خاصّي كه حاجيان به سر داشتند.
چون در آن زمان تجّار و ساير اضافي كه به حجّ ميرفتند پس از حجّ تا آخر عمر همان كلاه و دستار را بر سر ميگذاشتند. او در خواب گفت: لله الحمد من را به آئين اسلام باز پرس و سئوال كردند و اينك هيچگونه ناراحتي ندارم؛ و در كمال خوش و آسايش به سر ميبرم. من از بركت امام حسين عليه السلام عمرم طولاني شد و حجّم قبول شد و ثواب سيسال طاعت و بندگي حضرت حقّ جلّ و علا بر اعمالم افزوده شد.1
- مطلع انوار ج ٢، ص ٣٢٢.

