
ساعات و لحظات آخر حیات پیامبراکرم1
15٬989
ساعات و لحظات آخر حیات پیامبراکرم1
12أبوبکر و عُمَر و عُثْمان و عُبَیدة بن جَرّاح و مُغِیرَة بن شُعْبَة و اُسَیدبن حُضَیر و خالدبن ولید و قُنفذبن عُمیر و سالم مولى أبىحذیفه از أفراد معروفى بودهاند که براى درهم کوبیدن نور ولایت، دیوانه وار سر از پا نشناختند.1
- شیخ مفید در «امالى» طبع جامعةالمدرّسین ص ٤٩ و ص ٥٠ با سند متصل خود روایت مىکند از مروان بن عثمان که گفت: چون مردم با ابوبکر بیعت کردند علىعلیه السلام و زبیر و مقداد داخل خانه فاطمهعلیها السلام شدند و از خروج امتناع نمودند. عمربن خطّاب گفت: اضرموا علیهم البیت ناراً «خانه را بر سرشان آتش زنید». زبیر با شمشیر بر آنها خروج نمود. ابوبکر گفت: علیکم بالکلب «این سگ را بگیرید». همه متوجه زبیر شدند پاى زبیر بلغزید و روى زمین افتاد و شمشیر از دستش رها شد. ابوبکر گفت: شمشیر را به سنگ بزنید، آنقدر آن را به سنگ زدند تا شکست. و على بن ابیطالبعلیه السلام از منزل بیرون آمده و به سمت عالیه روان شد (نواحى اطراف مدینه را از قراء و قصبات تا برسد به تهامه از جانب نجد عالیه گویند و اطراف پائینتر از آن را سافله نامند). در راه او را ثابت بن قیس بن شمّاس دیدار کرد و گفت: ما شأنک یا أباالحسن؟! «وضعیتت چطور است اى أبوالحسن؟!» حضرت فرمود: أرادوا أن یحرقوا عَلَىّ بیتى و ابوبکر على المنبر یبایعُ و لایدفع عن ذلک و لاینکره! «خواستند خانه ام را بر سرم آتش زنند، و ابوبکر بر روى منبر است و مردم با او بیعت مىکنند، و از آتش زدن خانه منعى نمىنماید و آ ن را ناپسند نمىدارد!» ثابت بن قیس به حضرت گفت: لاتفارق کفّى یدَک حتّى اُقْتَل دونک! «من دستم را از دست تو جدا نمىکنم تا در نصرت تو کشته شوم!» هر دو به مدینه برگشتند که دیدند فاطمهعلیها السلام درِ خانه خود ایستاده است و خانه خالى است و هیچ یک از آن قوم در منزل نیست و مىگفت: لاعَهْدَ لى بقوم اسوأ محضراً منکم، ترکتم رسول اللَهصلى اللَه علیه وآله جنازةً بین أیدینا و قطعتم أمرکم بینکم لمتستأمرونا و صنعتم بنا ما صنعتم و لمتروا لنا حقّاً «من هیچ به یاد ندارم گروهى را که حضورشان و برخوردشان از شما زشتتر باشد! شما جنازه رسول خداصلى اللَه علیه وآله را بر روى دست ما گذاردید و امر امارت را خودتان در میان خود بریدید و قاطعانه تحکیم نمودید بدون آنکه از ما امیرى بخواهید (و یا با ما در این امر مشورت نمائید) و با ما این گونه عمل کردید که کردید و حقّى براى ما ندیدید.»
/
260
