اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

امام شناسی ج7

34٬608
اعتقادات

جلد هفتم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیة‌الله حاج سید محمد‌حسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «بخش دوم از موضوع غدیر: بحثی مبسوط درباره حدیث ولایت» و «تفسیر آیۀ تبلیغ» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است.  مهم‌ترین مباحث مندرج در این مجلّد:  • نصب امیرالمؤمنین در روز غدیر به ولایت عامّه مطلقه  • ابلاغ ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در طول دوران نبوت  • موارد مخالفت صریح عمر با رسول خدا صلی الله علیه و آله  • نظریه عمر در امامت، نظریه ماکیاول است  • مشکلات و پیامدهای تحمّل ولایت  • شرح واقعۀ عظیم و تاریخی غدیر خم و خطبه‌های رسول الله صلی‌الله علیه و‌ آله  • بحث و تحقیق در شأن نزول و مفاد «آیه تبلیغ»  • تحقیقی بلیغ در سند و مفادِ حدیث ولایت: مَن کُنتُ مَولاه فعَلیٌّ مولاه  • راویان و لغویین و دانشمندانِ علوم مختلف که واقعۀ غدیر خم را نقل کرده‌اند  • تحقیق معنای حقیقی «مولیٰ» و «ولایت» در لغت و موارد استعمال آنها  • مقصود از «مولا» در حدیث غدیر، همراه با ذکر ادله و شواهد بر اثبات معنایِ صحیح آن

سرای جاوید

امام شناسی ج7

29
  • قربانى همراه داشتند، در زمین حُدیْبِیَّة کفّار قریش از رفتن آن حضرت ممانعت کردند؛ و صلحنامه بین رسول اللَه و آنها نوشته شد؛ حضرت دستور دادند که در همان محلّ حُدیْبِیَّة سرهاى خود را بتراشند، و شترها را قربانى کنند؛ و از احرام بیرون آیند.

  •  این معنى براى بعضى از اصحاب بسیار گران آمد؛ و حاضر براى حَلْق و قربانى نشدند. رسول خدا غمگین شد و شکایت به اُمّ سلمه کرد. اُمّ سلمه گفت: اى رسول خدا شما خودتان سر بتراشید و قربانى کنید؛ رسول خدا حَلْق نمود و نَحْر کرد، و آن جماعت، با شکّ و تردیدى که در نبوّت آن حضرت پیدا کردند، حلق نموده و نحر کردند.

  •  هنوز صلحنامه نوشته نشده بود که عمر بن الخطّاب ناگهان برجست و نزد ابو بکر رفت، و راجع به این قضیّه و عدم ورود به مکّه و بجا آوردن عمره، و قربانى و حَلْق در بیابان و شرائط صلحى که بر مسلمانان ناگوار و سخت بود شکایت کرده و گفت: آیا این مرد رسول خدا نیست که چنین و چنان مى‌کند؟! 

  •  و بعد از ردّ و بدل‌هائى عمر مى‌گوید: نزد پیغمبر آمدم و گفتم: آیا تو پیغمبر نیستى؟!

  •  فرمود: آرى! گفتم: مگر ما بر حق نیستیم و دشمن ما بر باطل نیست؟! فرمود: آرى!

  •  گفتم: پس این سرشکستگى و حقارت چیست که به دست تو در این پیمان و صلح به ما رسیده است؟! 

  •  فرمود: آرى من رسول خدا هستم، و هرگز مخالفت أمر او نخواهم نمود؛ و او یار من خواهد بود؛ و مرا نصرت خواهد نمود! 

  •  گفتم: مگر به ما وعده ندادى که به زودى به مکّه مى‌رویم و طواف مى‌کنیم؟! 

  •  فرمود: آرى! ولى آیا هیچ به تو خبر دادم که در این سال طواف مى‌کنیم؟! گفتم: نه، چنین نگفتى! 

  •  حضرت فرمود: به درستى که به مکّه خواهى رفت و طواف خواهى نمود! 

  •  عمر مى‌گوید: از آن روز که اسلام آوردم تا آن روز که در حدیبیّه بودم، در

/ 613