
عنوان بصری ج5
حقیقت عبودیت
شرح فقره «ما حقیقة العبودیة؟ قال: ثلاثة اشیاء ...»
عنوان بصری ج5
29امّا نظر دوّم این است که در این حرفی نیست که عبای در تصرّف من، عبای خوبی است؛ ولی آیا واقعاً من باید طوری به این عبا عُلقه داشته باشم که اگر احیاناً از دست برود یا بسوزد یا شخصی آن را ببَرد، تحمّل آن برایم مشکل باشد؟!1
منظور امام علیه السّلام این است که انسان در عین اینکه مالک و متصرّف در اموال است, باید نظرش فقط نظر سطحی و مقطعی باشد! بله، الآن ما متصرّف هستیم؛ امّا اینکه فردا چه خواهد شد، نمیدانیم! اگر این حال در انسان باشد، انسان حرکت میکند.
علّت توقّف حضرت عیسی علیه السّلام در آسمان چهارم
چندی پیش روایت صحیحهای میخواندم که خیلی عجیب بود! روایت این بود:
اوّلین باری که حضرت عیسی ـ علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام ـ را به معراج میبردند، حضرت با خود یک نخ و سوزن برداشت که اگر جایی از لباس او پاره شد بتواند آن را بدوزد. از آسمان اوّل و دوّم و سوّم گذشتند, امّا وقتی به آسمان چهارم رسیدند به آنها گفتند: «توقّف کنید!» پرسیدند: «چرا توقّف کنیم و بالاتر نیاییم؟!» خطاب رسید: «چون این بندۀ من به دنیا تعلّق دارد؛ زیرا هنگام آمدن به نزد من با خود سوزن و نخ هم آورده است!»2
یعنی او به همین اندازه تعلّقی که به یک سوزن و نخ دارد تا لباسش پاره نشود، نمیتواند [در اینجا حضور یابد] و خلاصه در این سفر، خالص و دربست نیامده است!
وجود مراتب مختلفۀ تکامل، حتّی در انبیا و ائمّه
همۀ اینها حکایت از رموزی میکند؛ بهجهت اینکه چون حقیقت معراج عبارت
- در یکی از سفرها روزی یکی از رفقا گفت: «آقا، ما عبای شما را برداشتیم، حالا میخواهید راضی باشید یا نباشید!» گفتیم: الحمدللّه عمامه بر سر داریم!
هفتۀ بعد برادر او آمد و گفت: «آقا، ما هم عمامۀ شما را برداشتیم!» گفتم: بسیار خوب! پس باید عمامهای بخریم. ولی فرصت نشد و ما بدون عمامه از آن سفر برگشتیم. بالأخره رفیق همین است! فرقی نمیکند که او مال انسان را بردارد و یا انسان مال او را بردارد، تمام اینها از یک جا و از یک کاسه است. اصل و واقعیّت و حقیقتش برای امام زمان است و بقیّه همه اعتبارات است. بنابراین صحیح نیست که ما به این امور تعلّق داشته باشیم، بهنحویکه اگر موردی پیش آمد تحمّل آن برای انسان مشکل باشد. - رجوع شود به تفسیر سورآبادی، ج ١، ص ٥٠٣ ـ ٥٠٥؛ القصاص و المذکرین، ابنجوزی، ص ٣١٥؛ تفسیر العیّاشی، ج ١، ص ١٧٥.
- در یکی از سفرها روزی یکی از رفقا گفت: «آقا، ما عبای شما را برداشتیم، حالا میخواهید راضی باشید یا نباشید!» گفتیم: الحمدللّه عمامه بر سر داریم!
