
آموزههای معرفت ج 3
شرح دعای ابوحمزه ثمالی
شرح فقرات ذیل از دعای ابو حمزه : الحمدُ للّه الّذی أدعوهُ فیُجیبُنی و إن کنتُ بَطیئًا حینَ یَدعونی، و الحمدُ لِله الّذی أسألُه فَیُعطینی و إن کُنتُ بَخیلًا حینَ یَستقرِضُنی، و الحَمدُ لِلَّه الّذی أُنادیه کُلّما شِئتُ لِحاجَتی و أخلو به حَیثُ شِئتُ لِسِرّی بِغیر شَفیعٍ فَیَقضی لی حاجتی. الحمدُ لِلَّه الّذی لا أدعو غیرَه و لو دَعوتُ غَیرَه لم یَستجِب لی دعائی، و الحمدُ للَّه الّذی لا أرجو غیرَه و لو رجوتُ غیرَه لأخلَفَ رَجائی و الحمدُ للّه الّذى یَحلُم عنّى حتّى کأنّى لا ذَنبَ لى فَربّی أحمَدُ شیءٍ عِندی و أحَقُّ بِحَمدی
آموزههای معرفت ج 3
133نهاینکه به انسان بچسبد. یک وقت میآید و کاملاً انسان را در آغوش میگیرد و معانقه میکند و میگوید: «جانم به قربانت کجا بودی؟! بیا که مدّتها در انتظارت بودم!» این یک بحث دیگر است. امّا یک وقت قبل از اینکه وارد شود، از دور خودنمایی میکند! قضیّۀ شیطان این است که اوّل میآید و در اطراف خانه دور میزند و وقتی میبیند مانعی نیست، به داخل خانه وارد میشود. دوباره میآید یک دور میزند، اگر مانعی نبود به داخل اطاق میآید. همینطور دایره را تنگ میکند تا کمکم بادِ پرش و نسیم و نفحاتش به انسان میخورد. این آیه میگوید: همینکه نفحات [شیطان] میخواهد به انسان بخورد ﴿تذكّروا﴾؛ نمیگذارند بیاید و آنها را بگیرد.
تأثیر فکر گناه بر انسان در کلام حضرت عیسی علیه السّلام
حضرت عیسی فرمود:
حضرت موسی اصحاب خودش را امر کرد که «لا تَزنوا؛ بهدنبال زنا نروید!» ولی من به اصحابم امر میکنم که فکر زنا هم نکنید؛ چون فکر زنا اگرچه انسان را نمیسوزاند، ولی مانند دخانی است که از وراء جدار موجب تأذّی و ضرر انسان میشود!1
وقتی کنار دیوار آتشی افروختهاند، اگرچه آتش نمیسوزاند ولی دودش میآید. در اینجا هم چون آن فکر، فکر زنا است، لذا چه بخواهیم و چه نخواهیم، فکر زنا ذهن را متبدّل و خراب میکند.
همینکه انسان خیالی در ذهن میآورد، یک نسیم و نفحهای از ناحیۀ شیطان به او اصابت کرده است. بعد اگر آن خیال را کلاًّ از ذهن ببرد، شیطان میبیند که در اینجا راه ندارد و میرود و میگوید که در اینجا خیری به ما نمیرسد، بهجای دیگری برویم و بیجهت خود را معطّل نکنیم.
﴿تذكّروا﴾؛ آنها در را بستهاند! ولی اگر یک فکر کرد و بعد یک فکر دیگر و گفت: «حالا ببینیم قضیّه چیست»، شیطان میبیند راه باز است و میگوید که الحمدللّه
- رجوع شود به الکافی، ج ٥، ص ٥٤٢.
