
افزودن به لیست علاقه مندی
مثنوی معنوی - دفتر دوم
براساس تصحیح سید حسن میرخانی
0
دفتر دوم از کتاب شریف «مثنوی معنوی» اثر نفیس و گرانسنگ مولانا جلالالدین محمد رومی بلخی است که با تصحیحی بر متن مصحَّح مرحوم سیدحسن میرخانی، به ساحت طالبان علم و معرفت تقدیم میگردد. برخی از مهمترین موضوعات مندرج در این دفتر: - گرفتاری در وادی توهّمات و تخیّلات. - اهمیّت عقل و تعقّل. - ابلیس در لباس زاهدان و دوستان. - لزوم رهایی از بند دنیا. - ملامت خلق بر اولیا به جهت جهالت. - کیفیت دعاکردن به درگاه خداوند متعال. - ایمان و تسلیم دربرابر قضا و قدر إلهی. - تعلّق انسان به عالم دنیا و فراموشی حقیقت خود.
نتیجه
مثنوی معنوی - دفتر دوم
99رنجانیدنِ امیری خفتهای را که مار در دهانش رفته بود
عاقلی بر اسب میآمد سوار *** در دهانِ خفتهای میرفت مار آن سوارْ آن را بدید و میشتافت *** تا رمانَد مار را، فرصت نیافت1 چونکه از عقلش فراوان بُد مدد *** چند دَبّوسی قوی بر خفته زد 🔹 خفته از خوابِ گران چون برجهید *** یک سوارِ تُرک با دَبّوس دید 🔹 خفته زآن ضَربِ گِران برجَست زود *** گشت حیران، گفت: «آیا این چه بود؟!» 🔹 بیمُحابا تُرکْ دَبّوسی گران *** چونکه افزون کوفت، او شد زو روان بُرد او را زخمِ آن دَبّوسِ سخت *** زو گریزان تا به زیر یک درخت سیبِ پوسیده بسی بُد ریخته *** گفت: «از این خور، ای به درد آویخته» سیبْ چندان مرد را در خورْد داد *** کز دهانش باز بیرون میفتاد بانگ میزد: «ای امیر، آخر چرا *** قصدِ من کردی؟ چه کردم مر تو را؟ گر تو را زَ اصل است با جانم ستیز *** تیغْ زن، یکبارگی خونم بریز شومْ ساعت که شدم بر تو پدید *** ای خنُک آن را که روی تو ندید بیجنایت، بیگنه، بیبیش و کم *** مُلحِدان جایز ندارند این ستم میجهد خون از دهانم با سخُن *** ای خدا، آخر مکافاتش تو کُن» هر زمان میگفت او نفرینِ نو *** اوش میزد: «کاندر این صحرا بدو» زخمِ دَبّوس و سوارِ همچو باد *** میدوید و باز بر رو میفتاد مُمتَلیّ و خوابناک و سست بُد *** پا و رویش صد هزاران زخم شد تا شبانگه میکشید و میگشاد *** تا ز صفرا قِی شدن بر وی فِتاد زو برآمد خوردهها زشت و نِکو *** مار با آن خورده بیرون جَست از او چون بدید از خود برون آن مار را *** سجده آورْد آن نکوکردار را سهمِ آن مارِ سیاهِ زشتِ زَفت *** چون بدید، آن دردها از وی برفت - اصلاحشده براساس نسخۀ قونیه. میرخانی: رهاند مار را. نسخۀ مِلکی نیکلسون: رهاند خفته را.
