
عنوان بصری جلد 8
شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه»
4٬547
جلد هشتم از مجموعۀ «عنوان بصری» مشتمل بر بیانات حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» است که در آن به شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه» میپردازند. مجلد هشتم از این مجموعه، با موضوع تبیین «تشریع و تکوین» به ارباب نظر و صاحبان بصیرت ارائه و تقدیم میگردد.
تهیۀ کتاب از سرای جاوید
عنوان بصری جلد 8
1101
- ← «دوستی داشتم به نام حاج عبدالزّهراء گرعاوی نجفی، از اهالی اطراف نجف اشرف، از قبیلۀ گرعاوی و از مُعیدیهای آنجا، ولیکن از طفولیّت در نجف اشرف بوده است. مردی بود بسیار باهوش و سریع الإنتقال و تندذهن، و در عینحال متدیّن و عاشق حضرت اباعبداللَه الحسین علیه السّلام، دارای حال بکاء و گریههای طولانی و شوریده، و بدینجهت نیز از مکاشفات صوریّه و مثالیّه نیز برخوردار بود.
شغلش در بغداد و منزلش در کاظمین علیه السّلام، و خود نیز دارای ماشینِ سواری بود و خودش رانندۀ آن بود و شبهای جمعه برای زیارت به کربلا مشرّف میشد و غالباً برای صله أرحام خود و زیارت قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام به نجف اشرف میآمد.
سابقۀ آشنایی و دوستی من با ایشان ٢٣ سال است، و یک سال است که به رحمت خداوند رفته است؛ خدایش رحمت کند. در اوائل آشنایی حقیر با ایشان بود که در اوائل تابستان، بنده با تمام عیالات و دو فرزند عازم زیارت دوره شدیم و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده و سپس به کاظمین آمدیم. در این وقت آقای حاج عبدالزّهرا با ماشین خود برای زیارت به نجف رفته بود و در کاظمین نبود.
فردای آن روز آفتاب طلوع کرده بود که حسب العاده به حرم مطهّر کاظمین مشرّف شدیم و در مراجعت از حرم، طفل اکبر اینجانب که در آنوقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خیار نوبر افتاد طلب کرد و گریه کرد؛ و اتّفاقاً چون قدری حالت اسهال و تردّد داشته و برای او خوب نبود، ما از خریدن امتناع کردیم و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنایی به گریۀ او ننمودم و روی دست او زدم و از مقابل خیارها گذشتیم.
نزدیک غروب آفتاب بود که یکی از دوستان کربلایی ما به مسافرخانه آمد و گفت: ”حاج عبد الزّهرا امروز از زیارت نجف اشرف مراجعت کرده است، میآیی به دیدنش برویم و نماز را هم همانجا بخوانیم؟!“
من گفتم: ”ضرری ندارد!“ لذا با هم از مسافرخانه حرکت کردیم و تا منزل او که در آنوقت در خارج کاظمین و متّصل به آن و از نواحی جدید الإحداث است، قدری راه بود، پیاده روان شدیم.
در راه من دیدم جماعتی گِرد آمدهاند و مشغول تماشای چیزی هستند. از همراهم پرسیدم: ”این چیست که تماشا میکنند؟!“
گفت: ”تلویزیون است. تازه در کاظمین آوردهاند و مردم برای تماشا جمع شدهاند.“ من از دور نگاه کردم دیدم عکسها و صورتهای متحرّکی بر روی صفحه میگذرد. بسیار در شگفت آمدم که خدایا صنعت بشر به کجا کشیده است که صدا و سیمای افرادی را از راه دور میآورد و در همان لحظه در مقابل دیدگان قرار میدهد؛ و این حدیث نفسی بود که با خود کردم. ←
- ← «دوستی داشتم به نام حاج عبدالزّهراء گرعاوی نجفی، از اهالی اطراف نجف اشرف، از قبیلۀ گرعاوی و از مُعیدیهای آنجا، ولیکن از طفولیّت در نجف اشرف بوده است. مردی بود بسیار باهوش و سریع الإنتقال و تندذهن، و در عینحال متدیّن و عاشق حضرت اباعبداللَه الحسین علیه السّلام، دارای حال بکاء و گریههای طولانی و شوریده، و بدینجهت نیز از مکاشفات صوریّه و مثالیّه نیز برخوردار بود.
/
358
