
افزودن به لیست علاقه مندی
عنوان بصری جلد 8
شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه»
0
جلد هشتم از مجموعۀ «عنوان بصری» مشتمل بر بیانات حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» است که در آن به شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه» میپردازند. مجلد هشتم از این مجموعه، با موضوع تبیین «تشریع و تکوین» به ارباب نظر و صاحبان بصیرت ارائه و تقدیم میگردد.
تهیۀ کتاب از سراجی جاوید
نتیجه
عنوان بصری جلد 8
1081
- ← «دوستی داشتم به نام حاج عبدالزّهراء گرعاوی نجفی، از اهالی اطراف نجف اشرف، از قبیلۀ گرعاوی و از مُعیدیهای آنجا، ولیکن از طفولیّت در نجف اشرف بوده است. مردی بود بسیار باهوش و سریع الإنتقال و تندذهن، و در عینحال متدیّن و عاشق حضرت اباعبداللَه الحسین علیه السّلام، دارای حال بکاء و گریههای طولانی و شوریده، و بدینجهت نیز از مکاشفات صوریّه و مثالیّه نیز برخوردار بود.
شغلش در بغداد و منزلش در کاظمین علیه السّلام، و خود نیز دارای ماشینِ سواری بود و خودش رانندۀ آن بود و شبهای جمعه برای زیارت به کربلا مشرّف میشد و غالباً برای صله أرحام خود و زیارت قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام به نجف اشرف میآمد.
سابقۀ آشنایی و دوستی من با ایشان ٢٣ سال است، و یک سال است که به رحمت خداوند رفته است؛ خدایش رحمت کند. در اوائل آشنایی حقیر با ایشان بود که در اوائل تابستان، بنده با تمام عیالات و دو فرزند عازم زیارت دوره شدیم و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده و سپس به کاظمین آمدیم. در این وقت آقای حاج عبدالزّهرا با ماشین خود برای زیارت به نجف رفته بود و در کاظمین نبود.
فردای آن روز آفتاب طلوع کرده بود که حسب العاده به حرم مطهّر کاظمین مشرّف شدیم و در مراجعت از حرم، طفل اکبر اینجانب که در آنوقت چهار سال داشت، چون چشمش در راه به خیار نوبر افتاد طلب کرد و گریه کرد؛ و اتّفاقاً چون قدری حالت اسهال و تردّد داشته و برای او خوب نبود، ما از خریدن امتناع کردیم و او هم اصرار داشت تا بالأخره من اعتنایی به گریۀ او ننمودم و روی دست او زدم و از مقابل خیارها گذشتیم.
نزدیک غروب آفتاب بود که یکی از دوستان کربلایی ما به مسافرخانه آمد و گفت: ”حاج عبد الزّهرا امروز از زیارت نجف اشرف مراجعت کرده است، میآیی به دیدنش برویم و نماز را هم همانجا بخوانیم؟!“
من گفتم: ”ضرری ندارد!“ لذا با هم از مسافرخانه حرکت کردیم و تا منزل او که در آنوقت در خارج کاظمین و متّصل به آن و از نواحی جدید الإحداث است، قدری راه بود، پیاده روان شدیم.
در راه من دیدم جماعتی گِرد آمدهاند و مشغول تماشای چیزی هستند. از همراهم پرسیدم: ”این چیست که تماشا میکنند؟!“
گفت: ”تلویزیون است. تازه در کاظمین آوردهاند و مردم برای تماشا جمع شدهاند.“ من از دور نگاه کردم دیدم عکسها و صورتهای متحرّکی بر روی صفحه میگذرد. بسیار در شگفت آمدم که خدایا صنعت بشر به کجا کشیده است که صدا و سیمای افرادی را از راه دور میآورد و در همان لحظه در مقابل دیدگان قرار میدهد؛ و این حدیث نفسی بود که با خود کردم. ←
- ← «دوستی داشتم به نام حاج عبدالزّهراء گرعاوی نجفی، از اهالی اطراف نجف اشرف، از قبیلۀ گرعاوی و از مُعیدیهای آنجا، ولیکن از طفولیّت در نجف اشرف بوده است. مردی بود بسیار باهوش و سریع الإنتقال و تندذهن، و در عینحال متدیّن و عاشق حضرت اباعبداللَه الحسین علیه السّلام، دارای حال بکاء و گریههای طولانی و شوریده، و بدینجهت نیز از مکاشفات صوریّه و مثالیّه نیز برخوردار بود.
