
عنوان بصری جلد 8
شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه»
جلد هشتم از مجموعۀ «عنوان بصری» مشتمل بر بیانات حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» است که در آن به شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه» میپردازند. مجلد هشتم از این مجموعه، با موضوع تبیین «تشریع و تکوین» به ارباب نظر و صاحبان بصیرت ارائه و تقدیم میگردد.
عنوان بصری جلد 8
1091
یعنی یک خلاف! خب بچّه گریه میکند که گریه میکند، چرا انسان باید اینطور بکند؟! چرا انسان باید این برخورد را بکند؟! بهنحو دیگر و بهطور دیگر با لطافت و با ظرافت میتواند او را منصرف کند. ما میگوییم: «آقا، یک بچّۀ دو سه ساله است، عیب ندارد، یکی بزن توی سرش آرام میشود، ساکت میشود، برود!» نه آقا، یعنی چه بزن توی سرش؟! این بندۀ خدا است! این امانت خدا است! این حرفها چیست؟! هر کسی برای خودش حسابی دارد، هر کسی برای خودش کتابی دارد. حالا بهخاطر اینکه فرزند شما شده هر کاری را میتوانید بکنید؟! حالا چون این زن عیال شما شده، هر ظلمی را
- ← باری گذشتیم و به منزل او رسیدیم. چون وارد شدیم، دیدیم سجّادۀ خود را پهلوی حدیقهاش (باغچه) انداخته و مشغول نماز است. ما نیز نماز را خواندیم و پس از اتمام نماز و احوالپرسی و تعارفات عادی، گفت: ”حق با باطل مخلوط نمیشود و بالأخره حق به کناری و باطل نیز به کناری میرود!“ گفتم: ”صحیح است!“
گفت: ”حق و باطل، مانند روغن و آب هستند؛ اگر آنها را به روی هم بریزی و تکان هم بدهی، باز روغن در رو و آب در زیر میایستد!“ گفتم: ”همینطور است!“
گفت: ”سیّد محمّدحسین، میدانی که انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبیر و مکر میتواند برسد: تاجر شود؛ مالدار شود؛ عالم و مرجع شود؛ سلطان و رئیسجمهور شود؛ ولی راه خدا نقشه و حیله بردار نیست!“ گفتم: ”آری، همینطور است!“
گفت: ”من امروز صبح از نجف خارج شدم و با سیّاره (ماشین) بهسوی کاظمین میآمدم. ناگاه دیدم که ممکن است انسان در طبقۀ دهم از یک عمارتی باشد و بهواسطۀ مختصر غفلتی، یکمرتبه به طبقۀ پایین سقوط کند!“
من فهمیدم که اینهمه گفتارها و سؤالها و خطابها بهجهت این است که به من بفهماند: زدن روی دست طفل که خیار میخواسته است صحیح نیست و طفل را باید با صبر و تحمّل آرام کرد. و او در همان وقتی که ما از نزد خیار فروش عبور میکردیم، در ماشین خود نشسته و در بیابان حِلّه بهسوی بغداد در حرکت است؛ از حال ما و کیفیّت درخواست بچّه و ضرب ما مطّلع بوده، ولی نمیخواهد صریحاً بگوید که تو چنین کردهای! در اینحال بدون اختیار در درون خود با او گفتم: ”و اللَهِ لَقِصَّتُکَ أعجَبُ؛ سوگند به خدا که داستان تو و دیدن تو در بیابان نجف کاری را که من از فاصلۀ قریب به یکصد کیلومتر از دور انجام دادهام، از داستان تلویزیون که برای من عجبآور بود، شگفت انگیزتر است!“»
- ← باری گذشتیم و به منزل او رسیدیم. چون وارد شدیم، دیدیم سجّادۀ خود را پهلوی حدیقهاش (باغچه) انداخته و مشغول نماز است. ما نیز نماز را خواندیم و پس از اتمام نماز و احوالپرسی و تعارفات عادی، گفت: ”حق با باطل مخلوط نمیشود و بالأخره حق به کناری و باطل نیز به کناری میرود!“ گفتم: ”صحیح است!“
