
عنوان بصری جلد 8
شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه»
جلد هشتم از مجموعۀ «عنوان بصری» مشتمل بر بیانات حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّه در «شرح حدیث عنوان بصری» است که در آن به شرح و تفسیر فقره «و جملة اشتغاله فیما أمره تعالي به و نهاه عنه» میپردازند. مجلد هشتم از این مجموعه، با موضوع تبیین «تشریع و تکوین» به ارباب نظر و صاحبان بصیرت ارائه و تقدیم میگردد.
عنوان بصری جلد 8
136سیّدالشّهدا علیه السّلام مظهر اتمّ صفات رحمانیّه و رحیمیّۀ پروردگار
خدمتتان عرض کردم: این جریان کربلا همهاش زیر سر حرّ بود دیگر! تمام این مصائب و تمام این مشکلات و تمام این گرفتاریهایی که پیش آمد همۀ اینها زیر سر همین حرّ بود!1 اگر او جلوی حضرت را نمیگرفت، حضرت بهطرف یمن رفته بودند و مطلب صورت دیگری پیدا میکرد. پس از نقطهنظر ظاهر اگر ما بخواهیم بررسی کنیم، گناه تمام قضایا زیر سر حرّ است که او آمد و این قضیّه را به این کیفیّت سوق داد! امّا وقتی که پیش سیّدالشّهدا میآید، سیّدالشّهدا که مثل من نیست، مثل امثال من که نیست؛ سیّدالشّهدا مُجریِ اسماء الهی و صفات علیای الهی در این عالم وجود است، سیّدالشّهدا مَظهر أتمّ صفات رحمانیّه و رحیمیّۀ پروردگار در این عالم وجود است، سیّدالشّهدا وجود نازلۀ پروردگار در این عالم است؛ یعنی اگر خدا میخواست بیاید در این عالم، در این کرۀ خاکی و همین چشم و گوش و دهان و زبان و دست و پا و سر داشته باشد، چه جوری بود؟ سیّدالشّهدا وجود نازلۀ پروردگار است در روز عاشورا؛ یعنی آن وجود آمده است در اینجا! شما از خدا چه سراغ دارید؟ از امام حسین بگیرید! قضیّه این است! هرچه از خدا میخواهید اینجا است! مطلب این است.
نظری که حضرت میکند با نظری که سایر افراد میکنند فرق میکند. خدا در قرآن گفته: ﴿أُوْلٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَهُ سَئَِّاتِهِمۡ حَسَنٰتٖ﴾؛ «ما سیّئات اینها را همه را تبدیل به حسنه میکنیم!» خودش گفته و پای حرف خودش هم میایستد! اگر این حرّ بن یزید بیاید و بگوید: «خدایا، من الآن میخواهم این معجزه را از تو ببینم»، [خدا میگوید: بفرما]! لذا وقتی که پیش سیّدالشّهدا آمد، إقرار کرد که بدترین افراد روی زمین است و جهتش هم همین است که من این جریان را بهوجود آوردم، وإلاّ در همان منزل وقتی که شما گفتید من میخواهم بهسمت یمن بروم، اگر من جلویت را نمیگرفتم، رفته بودید و قضیّه پیش نمیآمد. و واقعه را دید، و دید مسئله جدّی است! رفت پیش عمر سعد و گفت: «میخواهی چهکار کنی؟ میخواهی جنگ کنی؟» عمر سعد گفت:
- رجوع شود به همان، ص ٧٦ ـ ٨٧.
