
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
125مسائل درآوردیم؛ دیدیم وای، وای، اصلاً دینمان را داریم از دست میدهیم؛ لذا بهطور کلّی همه را کنار گذاشتیم و تا بهحال هم بر لب نیاوردهایم و هیچ نگفتهایم و نخواهیم گفت! دیدیم واقعاً اوضاع خیلی عالی است؛ خیلی عجیب!
خب ایشان هم این مسائل را دیده بودند و شنیده بودند. میگفتند:
ما که میخواهیم برویم نجف بهخاطر امیرالمؤمنین میخواهیم برویم! میخواهیم برویم آنجا سرمان را بگذاریم در آن درگاه و بگوییم: «مخلصیم!» آنجا بگوییم: «ما نوکریم و خلاصه دست ما را بگیرید! اگر بخواهیم بیاییم در آنجا و بیفتیم در این اوضاع و احوال و این مسائل، بمیریم بهتر است! برای چه [زنده بمانیم]؟!»
خلاصه ما این شرط و شروط را با امام زمان بستیم و کمربند را هم سفت محکم کردیم و آمدیم سوار بَلَم شدیم. (سابق از سامرّا که میخواستند آنطرف بروند، پل نداشت و در شطّ دجله بَلَم سوار میشدند و میرفتند.) یکدفعه وسط دجله چنان موجی برداشت که این قایق داشت [غرق میشد! با خودمان] گفتیم: «دعایمان مستجاب شد؛ الآن امام زمان دارد دخلمان را میآورد! خودت خواستی دیگر؛ پس حالا بسم اللَه!» بعد آرام شد و به خیر گذشت و ما به اینطرف دجله رسیدیم.
این مطالبی که عرض میکنم، همهاش برای ما و امثال ما بهخصوص همین سِلک اهل علم است! میگفتند:
بنا را گذاشتیم بر اینکه سرمان به کارمان باشد والسّلام، و به هیچ چیزی هم توجّه نداشته باشیم؛ فقط درس! من در یک نماز جماعت شرکت نکردم؛ در این هفت سال در یک مجلس فاتحه و روضه و شبنشینی و روزنشینی و عصرنشینی ابداً و ابداً پایم را نگذاشتم؛ فقط و فقط درس میرفتیم و بحث میکردیم.
شبهای پنجشنبه هم چون درس نداشتند، میرفتند برای مسجد سهله و در آنجا شب را تا صبح بیتوته میکردند و صبح به نجف میآمدند؛ البتّه اغلب شبهای پنجشنبه، نه تماماً!
