
آموزههای معرفت ج 4
شرح دعای ابو حمزه ثمالی
شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده
آموزههای معرفت ج 4
187البتّه بعضیها هم نمیآیند و کار به عمل کشیده میشود؛ مثلاینکه کتک ملائکه کارساز نبوده است! میگفتند: «جنّ از بسم اللَه در میرود!» گفتند: «جنّهای آن زمان، نه این زمان! اینها یک آیةالکرسی هم بخوانی میایستند و بیشتر نمیروند!»
قضیّۀ ما هم همین است. ما هم در این دنیا نگاه به خودمان میکنیم، به مصالح و این اوضاع نگاه میکنیم و خیال میکنیم مطلب همین است؛ امّا اگر برویم آن دنیا و چشم ما در آنطرف باز بشود، آیا باز هم میخواهیم بچّۀمان در این دنیا بماند یا نه دیگر؟! میگوییم: «نه خدایا، ردش کن بیاید اینجا پیش خودمان!»
پس بنابراین علّت شفایی که ما میخواهیم برای چیست؟ برای خودمان است؛ بهخاطر اینکه با خودمان اُنس بگیرد! هیچ اصلاً به این نگاه نمیکنیم که این مصلحتش چیست و خدا برای او چه تقدیری کرده است؟ شاید مصلحتش در رفتن است، امّا چون ما در این دنیا هستیم و میخواهیم با ما اُنس بگیرد، با ما مأنوس باشد، ما پیشش باشیم و دور و برِ ما باشد، میگوییم: «خدایا، شفایش بده!» و نذر میکنیم، سفره میاندازیم و اینطرف و آنطرف میرویم!
خدا میگوید: «آقا جان، آخر تو یک طرف مسئله را میبینی؛ یک کمی از بسیار را داری میبینی؛ مصلحت خودِ این، در رفتن است.»
ـ نه خدایا، باید این بماند!
ـ بسیار خوب، ما او را نگه میداریم و تو را میبریم؛ یک کدام از این دوتا!
ـ ای داد بیداد، نشد! این خدا با ما هم نمیخواهد راه بیاید.
آنوقت میآییم شروع میکنیم دعا کردن: «خدایا، اینطور کن! خدایا، آنطور کن!»
بیان حکایتی عجیب از بیاطّلاعی انسان نسبت به مصالح پروردگار
یکی از اقوام ما ـ خدا رحمتش کند ـ قبلاً با مرحوم آقا ارتباط داشت و از شاگردان ایشان بود. البتّه دو سه بار مدام آمد شاگرد شد و رفت، دوباره شاگرد شد و
