اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

201
  •  شما خیال نکنید الآن کارخانجات آلمان و فرانسه و انگلیس و امریکا دلشان به حال من و شما سوخته و این داروها را در اختیار ما و شما قرار می‌دهند! اگر دلشان به حال ما و شما سوخته بود، چرا در جنگ ایران و عراق خود همین‌ها آمدند و وسایل کشتار جمعی را در اختیار عراق قرار دادند؟ چرا؟ مگر بعداً نگفتند؟ وقتی که آمدند گفتند که باید محاکمه بشوند، خود مسئولین دولت عراق آمدند اعتراف کردند و گفتند: «اگر قرار است محاکمه کنید، اینها را محاکمه کنید که به ما دادند؛ می‌خواستند ندهند!» آنها دیگر صدایش را درنیاوردند که خیلی آبروریزی است! کِی صدای قضیّه درمی‌آید؟ آن وقتی که عراق همین موشک‌هایی را که در آنها موادّ شیمیایی است به اسرائیل می‌زند؛ آن‌موقع می‌گویند: «عجب، باید برویم از کارخانه‌ای که به عراق داده است تاوان بگیریم!»

  •  هشت سال همین موشک‌ها را به سرِ ما زدند، کسی چیزی نگفت؛ نه آلمان اعتراض کرد، نه انگلیس، نه امریکا و نه فرانسه! کدام‌یک از اینها اعتراض کردند؟ حالا اینها دلشان به حال ما و ملّت ما می‌سوزد؟! نه آقا جان، تمام اینها شیطان‌اند، تمام اینها مغزهای شیطانی دارند، تمام اینها افکار شیطانی دارند! تا وقتی که پول ما باشد، اینها برای ما سرِ تسلیم فرود می‌آورند؛ امّا همین‌که پول ما قطع شد، همین‌ها یک قرص نان هم به ما نمی‌دهند!

  • حکایتی از نیّت شوم انگلیس

  •  ما در کنار مرحوم آقا بودیم و یکی از بستگان نزدیک که از مسئولین عالی‌رتبۀ شرکت نفت در همان زمان سابق بود، داشت برای ایشان قضیّه‌ای را تعریف می‌کرد. این قضیّه مربوط به ٤٠ یا ٤٥ سال پیش است. می‌گفت:

  •  من وقتی که در آن شرکت نفت اراک بودم، از این افراد انگلیسی هم در آنجا بودند. کم‌کم با یکی از این افراد انگلیسی که در همان‌جا کار می‌کرد خیلی آشنا شدیم و به‌اصطلاح دوست شدیم. مدّتی از این جریان گذشت. یک روز به او گفتم: «من یک سؤالی از تو دارم!» گفت: «چیست؟» گفتم: «جوابم را می‌دهی یا نمی‌دهی؟» گفت: «حالا بگو!» گفتم: «چرا شما انگلیس‌ها دست از سر ما برنمی‌دارید؟!» گفت: «این حرف‌ها چیست؟ ما کاری به شما نداریم!» گفتم: «نه، بازی را بگذار کنار! چرا

/ 227