اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

آموزه‌های معرفت ج 4

شرح دعای ابو حمزه ثمالی

1٬869
جلد ها

شرح فقره و أعلَمُ أنّک للرّاجِی بِمَوضِعِ إجابَةٍ و لِلمَلهوفینَ بِمَرصَدِ إغاثَةٍ از دعای ابوحمزه ثمالی که در سال 1422 هجری قمری ایراد شده

آموزه‌های معرفت ج 4

71
  • این مسئله از اسرار است که دارم خدمتتان می‌گویم! بروید روی این قضیّه فکر کنید، به جاهایی می‌رسید. یک وقت من می‌آیم خودم را نشان می‌دهم و همه می‌بینند؛ یک وقت نه، خودم را نشان نمی‌دهم، این گوشه می‌نشینم؛ ولی هر دو کار یکی است و تفاوت نمی‌کند. بالأخره در هر دو، نوار از این‌طرف می‌چرخد، از آن‌طرف می‌چرخد، صدا زیاد می‌شود، صدا کم می‌شود، تند می‌شود، کند می‌شود.

  •  ما باید بدانیم که کاری را که یک ولیّ انجام می‌دهد غیر از اجرای همان تقدیر چیز دیگری نیست؛ بیخود چیزی از او نخواهیم، بیخود مدام نیاییم بگوییم: «بیا مسئله را این‌طرف بکن، آن‌طرف بکن!» [بدانید که برای این مسائل هم] پیش مرحوم آقا می‌آمدند!

  • اصرار جاهلانۀ مردم از اولیای الهی در برابر مشیّت پروردگار

  •  این را که خدمتتان عرض می‌کنم، الآن سالبه به انتفاء موضوع است، چون الآن ولیّ وجود ندارد؛ ولی منظور من چیز دیگر است. منظورم تصحیح افکار خودمان است؛ این برای ما مهم است، حالا چه ولیّ باشد یا نباشد. فکر باید تصحیح بشود؛ فکر که تصحیح شد دیگر بود و نبودِ ولیّ یکی است و فرقی نمی‌کند.

  •  مدام نیاییم بگوییم: «آقا، کار دست شما است.» نه‌خیر، کار دست ما نیست؛ نه بنده و نه غیر بنده! هیچ چیز نیست و هیچ کار دست ما نیست. زورمان به خدا نمی‌رسد می‌آییم یقۀ بیچاره را می‌گیریم! اگر راست می‌گویی برو آن‌طرف، برو یقه‌اش را بگیر دیگر! آن بالا خدا ایستاده، برو بگو: «خدایا، باید بچّۀ من را حتماً شفا بدهی!» امّا به تو چه می‌گوید؟ می‌گوید: «برو پیِ کارَت!» بگو: «خدایا، باید حتماً قرض من را أداء کنی!» می‌گوید: «برو طبق مسیر ظاهر انجام بده.»

  •  بنده خودم نشسته بودم و شاهد بودم که می‌آمدند پیش آقای حدّاد و اصرار می‌کردند: «آقا، مأمور مالیات می‌خواهد به حجرۀ ما بیاید؛ عنایتی بفرمایید که اینها نبینند!» یعنی مأمور بیاید و به‌جای این بضائع و به‌جای این أمتعه و أقمشه ـ آن شخص قُماش داشت ـ کاه و یونجه ببیند، چون به کاه و یونجه دیگر مالیات نمی‌بندند. آقای حدّاد هم سرشان را پایین می‌انداختند. دوباره می‌گفت: «آقا، بدهید دیگر؛ دعا بدهید!» ایشان باز

/ 10