اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

نور ملکوت حج جلد 1

مقدمات و مبانی حج

3٬535
فقه واصول
جلد ها

کتاب حاضر، جلد اول مجموعۀ «نور ملکوت حج» و دربرگیرندۀ مبانی و مباحث مقدماتی این فریضه است. این اثر که برگرفته از آثار و بیانات علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی و آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (رضوان‌الله‌علیهما) است، حج را از منظر عرفانی تحلیل کرده و تفاوت نگاه معصومین علیهم‌السلام و علمای ربانی را با سایر افراد به این فریضه نشان می‌دهد. مؤلفان ضمن نقد نگاهِ صرفاً ظاهری و تأکید بر حقیقت و باطن حج، مسائل مهم فقهی (مانند استطاعت) را نیز در کنار مباحث عرفانی بررسی کرده‌اند. این کتاب با ساختاری موضوعی در ۶ فصل تدوین شده است.

سرای جاوید

نور ملکوت حج جلد 1

165
  • وجود داشت. خلاصه، ایشان نشسته بودند و آن قهوه‌چی هم می‌خواست چای بیاورد. حاج‌آقا معین رو کردند به بقیه ـ مرحوم والد، حاج اسماعیل و افراد دیگر ـ و گفتند:

  • به یک حمام حسابی رفتیم و لباس‌های تمیز پوشیدیم و غسل هم کردیم که دیگر یک طواف دل‌چسب، از آن طواف‌هایی که مو لای درز آن نمی‌رود، انجام بدهیم! هم از نظر خودمان ـ که مفصل غسل کرده‌ایم ـ و هم از نظر لباس، دیگر هیچ شک و شبهه‌ای در قضیه وجود ندارد.

  • و این توضیح از بنده است: هم از نظر اندام مبارک و بدن شریف هیچ مسئله‌ای نیست ـ چون کاملاً تمام قسمت‌ها، حتی لای ناخن‌ها و بیخ گوش‌ها و هرجا که احتمال می‌رفت آب به آنجا نرسد را شستیم و یک غسل حسابی هم کردیم ـ و هم لباس نظیفی پوشیدیم که به‌قدری تمیز است که نگاه پرنده هم به این لباس نیفتاده است!

  • خلاصه، شروع کردند به توضیح دادن و بسیار سر کیف بودند؛ ـ خدا مرحوم جدمان را بیامرزد ـ وقتی که این توضیحات را دادند، مرحوم آقا یک لیوانی را که آنجا روی میز بود، از آن پارچی که قهوه‌چی آورده بود، پُر از آب کردند و رو کردند به حاج اسماعیل و گفتند: حاجی، بریزم روی این حاج‌آقا معین؟!

  • حاج اسماعیل هم گفت: بریزید آقا سید محمدحسین!

  • مرحوم آقا هم آب را روی سر ایشان ریختند و از عبا تا تمام لباس‌های ایشان را خیس کردند ـ چون ایشان روی صندلی نشسته بودند ـ و یک بساط و لباس طاهری برای ایشان درست کردند که دیگر توبه کنند دوباره چنین غسلی انجام بدهند!

  • یک‌دفعه حاج آقا معین دستشان را بلند کردند و گفتند:

  • ای وای، همه‌چیز ما بر باد رفت، صد رحمت به همان لباس همیشگیِ ما! ای

/ 15