اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

نور ملکوت حج جلد 2

اسرار و احکام حج

5٬883
فقه واصول
جلد ها

جلد دوم مجموعۀ «نور ملکوت حج» است که در ادامۀ مبانی جلد پیشین، به تبیین اسرار، احکام و آداب این فریضه می‌پردازد. این اثر که برگرفته از آثار و بیانات علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی و آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (رضوان‌الله‌علیهما) است، علاوه بر مناسک و اسرار حج، آداب اماکن زیارتی مکه و مدینه را نیز شرح می‌دهد. مباحث این مجموعه، سیری جامع از مقدمات و آمادگی‌های پیش از این سفر الهی تا تحلیل اسرار و مناسک را در بر گرفته و در نهایت، بر لزوم مراقبه‌های پس از بازگشت جهت حفظ دستاوردها و حالات معنوی زائر تأکید می‌ورزد. این کتاب نیز با ساختاری موضوعی در ۶ فصل تنظیم شده است.

سرای جاوید

نور ملکوت حج جلد 2

235
  • حکایت سفر مؤلف به حج همراه با کاروان لبنانی‌ها

  • «در یک سفری ما با کاروان لبنانی‌ها بودیم. آنان از افراد متعددی تقلید می‌کردند و در این‌گونه مسائل دچار مشکل شده بودند. اتفاقاً کاروانشان روحانی هم نداشت؛ به همین دلیل بسیار خوش و راحت بودند. آنان مرتباً می‌رفتند و از دیگران سؤال می‌کردند و بازمی‌گشتند. یکی از دوستان ما که همراهمان بود ـ خدا حفظش کند ـ گفت: اگر می‌خواهید خیالتان راحت شود، بلند شوید و نزد این آقا سید بیایید؛ ایشان همۀ مشکلات را حل می‌کند!

  • آنها نیز می‌آمدند، مسئله‌شان را می‌گفتند و من در پاسخ می‌گفتم: بلند شو برو، عملت درست است؛ لذا می‌گفتند: ای خدا خیرت بدهد، ما را راحت کردی! وقتی بلند می‌شویم و از فلان بعثه می‌پرسیم، یک‌جور پاسخ می‌دهد؛ از آن بعثۀ دیگر می‌پرسیم، طور دیگری می‌گوید؛ اما نزد این آقا سید که می‌آییم، می‌گوید: برو، این هم درست است! البته برخی موارد که مقداری مشکل داشت، می‌گفتم: این عمل را دوباره انجام دهید. خلاصه آنان دیگر مخلص و مرید ما شدند و آن نمایندگان بعثه‌ها و امثال اینها را به‌کلی رها کردند و نزد ما می‌آمدند.

  • این قضیه گذشت تا اینکه ما از آنجا به سوریه آمدیم؛ چون از سوریه برای حج مشرّف شده بودیم، لذا در مراجعت نیز دوباره به سوریه بازگشتیم. وقتی بازگشتیم، دو سه روز در حرم حضرت زینب سلام اللَه علیها بودیم و سپس به ایران آمدیم.

  • یک روز عصر، من تنها با همان چفیه و لباس عربی، کنار صحن نشسته بودم. نزدیک غروب بود که ناگهان دیدم شخصی آمد، به من نگاه کرد و گفت: ”سلام سید! شما اینجا هستید؟“ او از همان کاروان لبنانی‌ها بود. ناگهان دیدم یک جمعیت پنجاه نفری از آن‌سوی صحن دارند به‌سرعت می‌دوند؛ زن و مرد می‌گفتند: ”برویم، سید

/ 12