
نور ملکوت قرآن - ج3
جلد سوم مجموعۀ «نور ملکوت قرآن» از آثار ماندگار مرحوم علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّسسرّه بوده که پیرامون جنبۀ «توحیدی بودنِ منطق قرآن و تربیت انسان کامل توسّط قرآن» با قلمی روان و بیانی سلیس به رشتۀ تحریر درآمده است. مهمترین مطالب این مجلّد: • منطق قرآن توحید خالص در جمیع شئون است • شاهنامه فردوسی مبایِن با روح اسلام • عیسی و موسای واقعی را قرآن معرفی میکند • جهل و تعصّب اورپا در عدم رجوع به قرآن • قرآن برملاکنندۀ خطاهای تورات و انجیلِ فعلی • فلسفۀ جهاد در اسلام، ایثار و انفاقِ توحید است • تحلیل و بررسی بردهداری در اسلام • علل ضعف مسلمین، ناشی از سستی در عمل به قرآن است • بحثی مفصل درباره اهداف و آرمانهای استعمار • نظر مؤلف درباره سیدجمالالدین اسدآبادی • نقشههای استعمار برای جلوگیری از اتحاد مسلمین و رویکارآمدن قرآن • بحثی دربارۀ فداکاریِ احمدشاه قاجار • قرآن موجب سیر کمالی نفوس مؤمنان است • ثمرۀ قرآن، تربیت انسان کامل است • قرآن بیان حقیقت امام است • قرآن بدون امام در حکم جسد بیروح
نور ملکوت قرآن - ج3
54عَبدِالمطَّلب و پسر عمویش عُبَیْدَة بْن حارِثِ بْنِ عَبدِالمُطَّلِب جان به جان آفرین بسپارند؛ و یگانه حامىاش علیّ بْنُ أبیطالب تنها در یک جنگ نود زخم کارى بردارد که در بسیارى از آنها فتیله گذارند؛ و اصحابش همچون عبد الله بن عمرو بن حرام پدر جابر، و عمرو بن جموح را که قاریان قرآنند قطعهقطعه چاکچاک بروى زمین بیفتند؛ براى آنکه تنها از این مائدۀ آسمانى خودش نخورد؛ همنوعان و همجنسان را نیز فرا خواند و از نور علم و عمل بهرمند گرداند. وگرنه بسیار آسان بود که خود و بعضى از یارانش از مدینه و یا از مکّه کوچ کرده، در کنار نهر آبى و یا در زیر آبشار و هواى ملایمى به ترنّم مشغول شود و آیات قرآنى را در آنجا بخواند و فقط از مزایاى روحى بهرمند شود. ولى این کار را نمىکند، و نور توحید را در سایۀ درخشش برق شمشیر و نیزه، و صداى صهیل اسبان تازى و همهمه رزمآوران غازى مىنگرد. اینست فلسفه جهاد در اسلام.1
نمونهای از رفتار مسلمین با کفار در جنگها (ت)
- ابن أثیر در «الکامل فى التّاریخ» طبع اوّل مطبعه منیریّۀ مصر، ج ٢، ص ٢٨٣ در حوادث سنۀ ١٣ در واقعه جنگ یرموک آورده است که: «چون خالد بن ولید که از جانب أبو بکر فرمانده لشکر بود، سپاه را منظّم ساخت و به دستجات و کرادیسى قسمت کرد، با چهل هزار تن آماده حمله به دویست و چهل هزار سرباز رومى شد. جرجة از سپاه رومیان جلو آمد و میان دو صفّ آمده خالد را طلب کرد. خالد أبو عبیده جرّاح را بجاى خود گذارده و به نزد او رفت، و میان صفّین چنان به هم نزدیک شدند که گردنهاى اسبانشان از دوسوى مخالف به هم مىخورد. و هر کدام دیگرى را امان داد. جرجة گفت: اى خالد! به من راست بگو و دروغ مگو! چون انسان آزاده دروغ نمىگوید. و مرا گول نزن! چون مرد کریم، آدم رها و یله را گول نمىزند. تا آنکه مىگوید: أخْبِرنی إلامَ تَدعونی؟! «به من بگو: مرا به چه چیزى مىخوانید؟!» خالد گفت: إلی الإسلام أو الجِزیة أو الحَرب. «به اسلام آوردن و یا جزیه دادن و یا کارزار نمودن.»
جرجة گفت: فَما منزلةُ الّذی یُجیبکم و یَدخُل فیکم؟! «رتبه و مکانت کسى که دعوت شما را اجابت کند و در شما داخل شود چیست؟!» خالد گفت: منزلتُنا واحدة. «منزله و رتبه او با منزله و رتبۀ ما یکى است.» جرجة گفت: فهل له مثلُکم مِن الأجر و الذُّخْر؟ «آیا براى چنین کسى پاداش و ذخیرهاى به مانند پاداش و ذخیرهاى که براى شما هست، مىباشد؟!»
خالد گفت: نعم و أفضلُ!ِلأنّنا اتّبعنا نبیَّنا و هو حیٌّ یُخبِرنا بالغیب، و یُری مِنه العجآئبُ و الأیاتُ، و حقٌّ لِمن رأی ما رأینا و سمِع ما سمعنا أن یُسلِمَ؛ و أنْتم لم تروا مثلَنا و لم تَسمعوا مثلَنا؛ فمن دخل بنیّةٍ و صدقٍ کان أفضلَ منّا. «آرى! و بلکه بافضیلتتر از ما! چون ما در وقتى که پیغمبرمان زنده بوده است از او پیروى کردهایم درحالىکه از غیب به ما خبر مىداد و از وى عجائبى به ظهور مىرسید و آیاتى مشاهد مىشد؛ و حقّ است براى کسى که بشنود آنچه را که ما شنیدهایم و ببیند آنچه را که ما دیدهایم اسلام بیاورد؛ امّا شما ندیدهاید آنچه را که ما دیدهایم و نشنیدهاید آنچه را که ما شنیدهایم؛ پس کسى که با نیّت و از روى صدق و راستى داخل در اسلام شود، از ما افضل است.»
جرجة سپر خود را واژگون نمود و رغبت به خالد پیدا کرد و اسلام آورد. خالد اسلام را به او تعلیم داد. غسل کرد و دو رکعت نماز گزارد. سپس با خالد خروج کرد و با رومیان جنگ نمود ... تا بالأخره در پایان همان روز شربت شهادت نوشید.»
شیخ عبد الوهّاب نجّار در تعلیقه گوید: «ظاهرا جرجة لغت عربى را مىدانست چون بدون واسطه مترجم با خالد سخن گفت. طبرى گفته است: او جرجة بن تودر بوده است و بگمان اقرب، جورج بن ثیودور بوده است.» انتهى.
این داستان بسیار جاى تأمّل و دقّت است که چطور یک نفر فرماندار اسلام یک نفر اجنبى را به مجرّد آنکه اسلام بیاورد در تمام شئون دنیوى و اخروى بدون تفاوت مانند خود بداند بلکه از خودش نیز افضل بداند.
- ابن أثیر در «الکامل فى التّاریخ» طبع اوّل مطبعه منیریّۀ مصر، ج ٢، ص ٢٨٣ در حوادث سنۀ ١٣ در واقعه جنگ یرموک آورده است که: «چون خالد بن ولید که از جانب أبو بکر فرمانده لشکر بود، سپاه را منظّم ساخت و به دستجات و کرادیسى قسمت کرد، با چهل هزار تن آماده حمله به دویست و چهل هزار سرباز رومى شد. جرجة از سپاه رومیان جلو آمد و میان دو صفّ آمده خالد را طلب کرد. خالد أبو عبیده جرّاح را بجاى خود گذارده و به نزد او رفت، و میان صفّین چنان به هم نزدیک شدند که گردنهاى اسبانشان از دوسوى مخالف به هم مىخورد. و هر کدام دیگرى را امان داد. جرجة گفت: اى خالد! به من راست بگو و دروغ مگو! چون انسان آزاده دروغ نمىگوید. و مرا گول نزن! چون مرد کریم، آدم رها و یله را گول نمىزند. تا آنکه مىگوید: أخْبِرنی إلامَ تَدعونی؟! «به من بگو: مرا به چه چیزى مىخوانید؟!» خالد گفت: إلی الإسلام أو الجِزیة أو الحَرب. «به اسلام آوردن و یا جزیه دادن و یا کارزار نمودن.»
