کتاب شریف «مهر تابناک» اثری نفیس پیرامون احوالات و زندگی و اخلاقیات یگانۀ دهر، عارف کامل و سالک واصل حضرت آیةاللَه حاج سیدعلی قاضی طباطبائی، برگرفته از آثار حضرت علامه آیةاللَه حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی و فرزند بزرگوارشان حضرت آیةاللَه حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّساللَهسرّهم میباشد. از آنجا که تتبّع و مطالعه در احوال اولیای دین، موجب تشویق و تحریک نفس به سمت تعالی و فلاح است و انسان را از تعلق به کثرات دنیوی باز میدارد، اطلاع بر سیره و سلوک علمی و عملیِ عارفی چون حضرت آیةاللَه حاج سید علی قاضی رضواناللَهعلیه که حائز جامعیت بین ظاهر و باطن میباشد، میتواند راهگشای سالکان الی اللَه و مشتاقان حریم معبود باشد. و نظر به اینکه، این دو عارف بزرگ؛ حضرت علامه و فرزند بزرگوارشان، به مناسبتهای مختلف شمّهای از احوالات و تاریخ حیات پربرکت مرحوم قاضی را جهت تبیینِ مطالب متعالیِ مکتب عرفان بهره بردهاند مناسب دیده شد، این مطالب ارزنده در مجموعهای جمعآوری و در اختیار مشتاقان معرفت و رهجویان مسیر حقیقت قرار گیرد. مهمترین مباحث این اثر: • جامعیت مرحوم قاضی در دو جنبه ظاهر و باطن • تحول احوال مرحوم خوئی بهواسطۀ شاگردی مرحوم قاضی • وجوب تهذیب نفس در کنار اشتغال به علوم دینی • فرق عمده بین عارفباللَه و غیر عارف • شرحی از احوال برخی شاگردان مرحوم قاضی • روش تفسیر آیه به آیه از آموزههای مرحوم قاضی • فتح باب تجلیات ذاتیّۀ مرحوم قاضی توسط حضرت اباالفضل علیهالسلام • تأثیر کلام ملکوتی مرحوم قاضی در نفوس • برخی مبانی عرفانی مرحوم قاضی • سیره عملی و دستورالعملهای مرحوم قاضی
مهر تابناک
59...1
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] مریض است و در این مسجد خوابیده است. به آنجا رفتم از حال او جویا شدم، خواستم طبیب برایش بیاورم، قبول نکرد، گفت: احتیاجی نیست. من امشب از دنیا میروم، چون نصف شب شد، در دکّانت میآیند، تو بیا و هرچه به تو دستور دادند عمل کن، بقیۀ آردها هم برای خودت. خواستم شب را پیش او بمانم، قبول نکرد، گفت: برو! من نیز اطاعت کردم.
نیمی از شب رفته بود که درِ دکّان زده شد و گفتند: محمّد علی بیرون بیا. من از دکّان آمدم به مسجد رفتم، دیدم آن سرباز جان سپرده. دو نفر آنجا بودند، به من گفتند: بدن او را به جانب رودخانه حرکت دهم. اجابت کردم. آن دو نفر او را غسل دادند، کفن کردند، بر او نماز خواندند و آوردند درب مسجد دفن کردند. من به دکّان برگشتم.
چند شب بعد درِ دکّان زده شد، کسی گفت: بیرون بیا! من بیرون آمدم. گفت: آقا تو را طلب نموده است، با من بیا. رفتم. با اینکه اواخر ماه بود، ولی صحرا مانند شبهای مهتاب روشن بود و زمینها سبز و خرّم، ولی ماه پیدا نبود. در فکر فرو رفته و تعجّب میکردم. ناگاه به صحرای لور (شهری در شمال دزفول) رسیدم. از دور عدّه بزرگوارانی را دیدم به دور هم نشستهاند و یک نفر مقابل آنان ایستاده است، ولی در بین ایشان یک نفر جلیل و از همه بالاتر بود، به نحوی که هول و هراس مرا ربوده و استخوانهایم به صدا درآمد.
مردی که با من بود گفت: قدری جلوتر بیا. رفتم و بعد توقّف کردم. آن نفر ایستاده گفت: بیا، بیم نداشته باش! قدری جلوتر رفتم.
آن شخص که در بین آن جماعت از همه برتری داشت، به یکی از آن عدّه فرمود: ”منصب سرباز را به او بده!“ به من گفت: ”برای خدمتی که به شیعۀ ما نمودی میخواستم منصب سرباز را به تو بدهم.“
عرض نمودم: من کاسب و بافنده هستم، مرا به سربازی و سرهنگی چه؟ میپنداشتم که میخواهند مرا به جای سرباز نگهبان قرار دهند.
تبسّمی فرمود و گفت: ”منصب او را میخواستیم به تو دهیم.“
باز تکرار کردم و گفتم: مرا چه به سربازی؟!
در این هنگام یکی از آنها گفت: او عامی است، به او بگویید: منصب سرباز را میخواهیم به تو بدهیم، نمیخواهیم سرباز باشی! و منصب او را به تو دادیم، برو.
من برگشتم و در بازگشت هوا را تاریک دیدم و از آن روشنی و سبزی و خرّمی هم در صحرا خبری نبود. از آن شب به بعد دستورات آقا یعنی حضرت صاحب الأمر ارواحنا فداه به من میرسد. (محقّق)
- [ادامه تعلیقه صفحه قبل] مریض است و در این مسجد خوابیده است. به آنجا رفتم از حال او جویا شدم، خواستم طبیب برایش بیاورم، قبول نکرد، گفت: احتیاجی نیست. من امشب از دنیا میروم، چون نصف شب شد، در دکّانت میآیند، تو بیا و هرچه به تو دستور دادند عمل کن، بقیۀ آردها هم برای خودت. خواستم شب را پیش او بمانم، قبول نکرد، گفت: برو! من نیز اطاعت کردم.

