اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

وظیفه فرد مسلمان در احیای حكومت اسلام

37٬099

کتاب شریف «وظیفۀ فرد مسلمان در احیای حکومت اسلام» حاصل سخنرانی‌های حضرت علامه آیة‌اللَه حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس‌اللَه‌سرّه می‌باشد که به تبیین ضرورت تشکیل حکومت اسلام و تهیۀ مقدمات آن، در ضمن بیان حقایق تاریخی و پرده‌برداری از وقایع پنهان و ناگفتۀ قبل و پس از انقلاب و فعالیت‌های مؤلف در جریان انقلاب، پرداخته و با بیانی رسا مبانی تشکیل حکومت اسلامی را با امور تاریخی و جریانات معاصر و فعالیت‌های انقلابی تطبیق می‌دهند. اهم مطالب مندرج در این اثر: • مبارزات «مرحوم والدِ مؤلّف» با حکومتِ پهلوی اول • کنترل شدید ساواک بر فعالیت‌های مؤلّف • روابط اکید مؤلف با آیة‌اللَه خمینی در لزوم تشکیل حکومت اسلام • پیشنهادات علامه طهرانی به آیة‌اللَه خمینی در کیفیت پیشبرد اهداف انقلاب • تلاش شدید مؤلف برای آزدی آیة‌اللَه خمینی از زندان طاغوت و استخلاص ایشان از اعدام • دعوت مؤلف از علمای سراسر کشور جهت تثبیت مقام مرجعیّت برای آیةاللَه خمینی • ملاقات‌های مؤلف با آیةاللَه خمینی همراه با پیشنهادات بسیار اساسی • پیشنهاد ولایت فقیه از جانب حضرت علامه طهرانی • صورت نامۀ مرحوم علامه طهرانی به بنیانگذار جمهوری اسلامی درباره پیش‌نویش قانون اساسی و نظرات بکر و دقیق وی در لحاظ نکات حیاتی در این پیش‌نویس • صورت مکتوب کیفیت تشکیل هجده کمیته مختلف الأثر در انجمن اسلامی مسجد قائم طهران در بَدْو انقلاب اسلامی

سرای جاوید

وظیفه فرد مسلمان در احیای حكومت اسلام

66
  •  یكى از موارد پیشنهاد این بود كه: ایشان اعلامیه‌هاى خود را با تاریخ قمرى امضا كنند. چون قبلًا ایشان در تمام نوشتجات و نامه‌ها و اعلامیه‌ها همانند سایر مراجع و فضلاء عظام فقطّ با تاریخ قمرى پایان مى‌دادند در آن هنگام دیده شد كه: در روزنامه‌ها كه اعلامیه‌اى از ایشان درج مى‌كنند، تاریخ شمسى مطابق با تاریخ قمرى است.

  •  بنده عرض كردم: تاریخ شمسى، تاریخ اسلامى نیست. و به ایشان این معنى را متذكّر شوید!

  •  جناب مرحوم مطهّرى رحمة الله علیه، قدرى مكث كرده و گفتند: من به ایشان گفته‌ام كه: از این به بعد شما باید با تاریخ شمسى امضاء كنید! حقیر دیگر درباره این موضوع چیزى نگفتم.

  •  تا در مشهد مقدّس رضوى كه براى اقامت تشرّف حاصل شد، رساله‌اى مستقلّ بنام رساله نوین در بناء اسلام بر سال و ماه قمرى تألیف؛ و اوّلین نسخه مطبوع را براى ایشان اهداء نمودم. و البتّه این مطالب بالمناسبة در مجلد ششم از امام شناسى در تفسیر آیه نسیى در ضمن خطبه حضرت رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم در حجّة الوداع آمده است.

  •  یكى دیگر از پیشنهادهاى حقیر، تغییر شكل و فرم لباس و كلاه افسران نظامى و ژاندارمرى و شهربانى و تغییر علامت‌ها و مدال‌ها و پاگونها و سایر جهات آنها بود كه این لباسهاى فعلى عیناً همان لباس‌هاى آمریكائى، و علامات و نشانه‌هاى آنهاست؛ و بایستى تغییر كند و با اصول اسلامى منطبق گردد. لباس سرباز و افسر و كلاه و مدال باید صد در صد با موازین اسلام وفق كند.

  •  در آن وقت تراشیدن ریش و زدن كراوات براى افسران و درجه داران حكم الزامى بود. كراوات همان زنّار است كه صلیب است و در فارسى بدان چلیپا گویند؛ و از لباس‌هاى اختصاصى نصارى است؛ و پوشیدن آن بر مسلمان حرام است.

  •  البتّه تراشیدن ریش فعلًا الزامى نیست، و كراوات نیز برداشته شده است، ولى در شكل و فرم لباسها تغییرى حاصل نشده است.

  •  باید دانست كه مرحوم مطهّرى، همانطور كه ذكر شد به من گفتند: فقط دو سه مورد از این موارد بیست گانه را با حضرت آیة الله در میان گذارده بودند؛ و پس از آن مشّرف به شرف شهادت گشتند.1

  •  بارى هنوز در اوائل ماههاى حكومت اسلامى بودیم كه بنا شد مجلسى تشكیل بشود براى تدوین قانون اساسى؛ چون آن حكومت پیشین از بین رفته بود، و قانون اساسى سابق هم كه طبعاً ملغى شد و مملكت قانون اساسى ندارد؛ لذا بایستى مجلس مؤسّسان تشكیل شود

    1. چون در کتاب «وظيفه فرد مسلمان در حکومت اسلام» تعداد هشت يا نُه مورد از موارد پيشنهادى به آيت الله خمينى قدّس الله نفسه بيان شده است، و بعضى از دوستان و مراجعين دوازده مورد ديگر را که متمّم عشرين است جويا شده‌اند، لهذا حقير آنها را در اينجا ثبت مى‌نمايم تا از تلف محفوظ و در صورت نياز در تعليقه طبع دوّم از آن کتاب درج گردد. پيشنهاد نهم: تصحيح طريقه شهريه طلاب، توضيح آنکه شهريه طلّاب شيعه در حوزه‌ها از خود مردم و از وجوه خمس و سهم امام داده مى‌شود و اين داراى محاسنى و معايبى است. امّا محاسنش آنست که: به دستگاه حکومتى مربوط نيست و طلبه‌ها و فضلا و علما را مطيع و جيره خوار حکومت نمى‌گرداند بلکه ايشان را آزاد و مستقلّ بار مى‌آورد. به خلاف شهريه طلّاب اهل تسنّن که از اداره حکومتى داده مى‌شود. فلهذا آنان را مطيع و غير مستقلّ تربيت مى‌کند. و اينروى زمينه فقه شيعه و فقه عامّه است. چرا که فقه شيعه براى حاکمان جور ارزشى قائل نيست، امّا فقه عامّه هر شخص امير و حاکم را واجب الإطاعه و أولوا الامر مى‌داند. شهريه او را حلال و پيروى از او را واجب و لازم بشمار مى‌آورد. در اطاق و منزل شخص شيخ محمود شلتوت حتماً بايد عکس جمال عبد الناصر آويخته باشد. اما در اطاق پست‌ترين و پائين طلبه ما اگر عکس شاه را ببيند آن طلبه از درجه اعتبار و حيثيّت ساقط مى‌شود. در زمانى که ما در نجف اشرف تحصيل مى‌کرديم و قيمت دينار گران شد و طلّاب در مضيقه افتادند، از طرف دکتر محمّد مصدق به محضرت آية الله العظمى حاج آقا حسين بروجردى رضوان الله عليه پيشنهاد شد که دولت ايران تقبّل مى‌کند شهريه طلّاب نجف را با ارز دولتى که قريب ٩ تومان بود بفرستد. حضرت آية الله قبول نکردند در حالى که در نجف دينار عراقى قريب ٤٠ تومان شده بود. و معلوم است از چه نفع سرشارى آية الله صرف نظر کردند براى اينکه حوزه و شيعه استقلال خود را حفظ کند و زير بار منّت حکومت که تحقيقاً مستلزم پى درآمدها و عواقب نامعلومى است، نرود. يک روز ما که به بغداد رفته بوديم، بديدن يکى از مدارس اهل تسنّن رفتيم و با فضلا و طلّاب آنجا مذاکره کرديم. آنها از ما پرسيدند ٥ مخارج شما از کجا تأمين مى‌گردد؟! ما گفتيم: از قوت لا يموتى که هر طلبه از ده يا شهر او به او مى‌رسد، و يا از مختصر شهريّه‌اى که به طلّاب ميدهند و حدّ اکثر در آن زمان به طلّاب يک دينار مى‌دادند. امّا آنها گفتند: هر طلبه معمولى و عادى ما ماهيانه هشت دينار مى‌گيرد و همينطور مى‌رود بالا تا سى دينار که به مدرّسين و فضلاء ما مى‌دهند. ولى اى کاش که ما مانند شما بوديم و داراى حريّت و آزادى. اما ما آزادى نداريم. تحقيقاً حکم يک مهره از دستگاه حکومت به عنوان وزرات اوقاف مى‌باشيم. بارى در آن روز فضلا و طلّاب آن مدرسه به ما با نظر غبطه مى‌نگريستند. اين محاسن طريق توزيع شهريه در ميان حوزه‌هاى علميّه ماست و امّا معايب آن:
      اوّلًا طلّاب بواسطه ضيق معاش و فقر شديد، پيوسته در نفسشان احياناً ممکنست يک نوع اهميّت و ارزشى بمال پيدا شود، و در آتيه که صاحب علم و کمال مى‌گردند طبعاً اين نوع احترام را به اغيناء پيدا نمايند و بالاخره هر نوع صاحب مکنتى در نزد آنها بزرگ جلوه کند. و اين مصيبتى است بزرگ. و ثانياً بواسطه انحصار
      واسطه درآمد از ناحيه بيت المال و عدم توزع آن بطور آبرومندان و محرمانه يک نوع ذلّت و اهانتى را در برابر اصل منبع توزع و وسائط توزيع بر خود هموار نمايند که اينهم بسيار مضر است، چرا که طلّاب را از ابتداى امر با روح ذلّت بار مى‌آورد و رشادت و شهامت را از آنان مى‌زدايد، و روح تسليم و تمکين را نسبت به امور مالى و غير مالى به آنها تزريق مى‌کند.
      شهريه بايد طورى توزيع گردد تا اصالت و عزّت نفس طلبه محفوظ بماند و خرد و شکسته نگردد. و اصولًا ممکن است در حوزه افراد بسيار نجيب و عفيف وجود داشته باشند که دنبال اينگونه مقرّرى نروند. و يا از ابتداء شهريه گرفتن را قبول ننمايند در حاليکه در نهايت عسرت و نياز باشند، و در عين حال طلابى محصّل و درس خوان بوده باشند که قوام علمى و عملى و رشد حوزه و بقاى دين منوط و مربوط به آنان شود. و اصولًا بايد در حوزه افرادى معيّن و مشخص گردند براى تفحّص خائبانه از حال و در آمد و مصارف هر طلبه و آنچه مورد احتياج اوست به وى برسانند؛ نه آنکه مثلًا طلبه‌اى ضعيف و يا فقير و يا مريض گردد، کسى از حال او با خبر نباشد و لازم باشد که خودش به افراد ذى صلاحيّت مراجعه کند و رفع عسرت بجويد آنگاه تازه او به خصوص افراد مورد نظر خود چيزى دهد و محروم بماند.
      پيشنهاد دهم: منع استعمال دخانيات در اعلام حرمت آن
      توضيح آنکه از زمان تداول استعمال توتون و تنباکو در ايران و سائر بلاد مسلمين که بيش از دو قرن مى‌گذرد؛ علما و فقهاى شيعه از اصوليّون که فتوى به جواز استعمال آن داده‌اند؛ همگى مستمسک به قاعده برائت عقليّه و برائت شرعيّه شده‌اند، و چون ضرر معتدّبهى در آن نديده‌اند، فلهذا حکم به جواز نموده‌اند.
      اينک از جهت طب و کشف مضرّات و مفاسد بدنى آن، از منهدم ساختن قلب و کبد و ريه و کليه و خون و دستگاه گوارش و دستگاه تنفّسى و ايجاد سرطان مهلک و فساد سلولها و کوتاه شدن عمر حدّاقل به مقدار ده سال، و ايجاد امراض عصبى و روانى، و اختلال امور جنسى و سائر امراض و اختلالاتى که در طب و پزشکى آمده است، مقدار قدرت ضرر و زيان اين سمّ مهلک تدريجى الحصول به قدرى نيست که بتوان از آن اغماض نمود، و با استعمال دخانيات يک جامعه تندرست و سالم را به يک جامعه معلول و مريض مبدّل ساخت. ضرر دخانيات امروزه از بديهيّات شمرده مى‌شود و با وجود علم بما يُعْلَم تمسّک به حديث رفع:” رُفِعَ عَن أُمَّتِى مَا لا يَعْلَمُونَ‌” بدون وجه است. و اشتغال عقلى جاى برائت شرعيّه را گرفته است.
      و از آن گذشته، اتلاف اقتصادى، و زيان مالى آن که متوجّه کشور است، و موجب تضعيف نيروى انسانى و تقويت کفر و استعمار خارجى است، بقدرى زياد است که ارقام احصاى آن تحت نظر متخصّصين فن سرسام آور است. و با وجود اين سمّ کشنده و خانمان براندازنده، چه کسى است که بتواند فتوى به جواز آن بدهد.
      يازدهم: متّحد الشکل شدن عامّه مردم است به لباس اسلامى و سرپوش اسلامى در برابر لباس و کلاه کفر که در زمان رضاخان پهلوى با سر نيزه بر اين مردم تحميل شد.
      کت کوتاه و شلوار تنگ و پيراهن آستين کوتاه براى مردان، ارمغان غرب کافر است. لباس اسلامى کوتاه نيست، و چسبنده به بدن نيست. و بدون آستين يا آستين کوتاه نيست. بلکه از کتهاى معمولى متداوله در امروز يک وجب بلندتر است و به زانو يا قدرى بالاتر از زانو بايد برسد. کت بايد گشاد باشد، و بدن در آن استراحت کند
      و فشار به بدن نياورد! کت تنگ مضرّات طبّى دارد، پيراهن و شلوار تنگ مضرّات طبى دارد ولى مع الاسف، مصالح و منافع پزشکى و بهداشتى آن فراموش شده و امروز معمولًا براى خودنمائى و در عبارت متداوله براى شيکى مى‌پوشند و از ضررهاى آن غمض عين مى‌نمايند.
      کت کوتاه و شلوار تنگ علاوه بر ضرر طبى، چون به بدن مى‌چسبند، بدن را نشان مى‌دهند. و در حال خم شدن و رکوع تمام اسافل اعضاء مرد از زير لباس نمايان است. و چقدر قبيح و زشت است که حتى در حال عبادت، لباس بر بدن چسبيده و بواسطه کوتاهى آن نيز حکايت از بدن کند.
      آيا زنهائى که مردان در برابر آنها ايستاده و نماز مى‌خوانند و رکوع و سجود مى‌کنند، در برابر ديدگان خود اين مناظر شهوت انگيز و زشت را مشاهده نمى‌کنند؟
      کلاه شاپو و کلاه کپ کلاه کفّار است. کلاه اسلام عبارت است از قَلَنسُوَه (کلاه ساده به شکل استوانه و يا مخروط ناقص که بر روى آن لفّافه‌اى مى‌بندند يا نمى‌بندند. و عبارت است از عِمامه که از جلو و عقب داراى دو گوش آويزان باشد. امروز در بسيارى از مردم ايران حتى در ميان دهاتين و روستائيان ايالت خراسان اين نوع عمامه را بر سر مدرم مى‌بينيم؛ و طرز لباسشان نيز غالباً اسلامى و تغيير نکرده است.
      امّا استعمار کافر در زمان پهلوى به عنوان متّحد الشکل شدن، کت و شلوار فعلى معمولى را آورد با کلام تمام لبه. آرى متحد الشکل شدن آنها هضم مسلمين در کفار بود بطورى که حتى از جهت لباس هم يکسان و تابع و بى هويّت باشند نه متّحد الشکل به معنى اتّحاد لباس کفار با مسلمين بطورى که آنها لباس مسلمين را بپوشند، و تابع و پيرو آداب اسلام شوند.
      لباس زنان مسلمان لباس خاصّى است که از روى ژورنال‌هاى پاريس و مشابه آن اخذ نمى‌شود، و طبق مدِ وقتِ هوسران و هوسباز زمانِ کور و ظلمت، تغيير مد نمى‌دهد. لباسهاى زن مسلمان حتى در داخل خانه خود و حتى در فراش خواب با لباس زن کافر تفاوت دارد.
      شلوار زن مسلمان بلند يا تا زير زانو است و در صورتيکه شَليته يا دامن مى‌پوشند، تا حدّ زانو بوده است. امّا پهلوى از دستبرد به آنها نيز خوددارى نکرد، و شلوار زنان را بقدرى کوتاه نمود که فط براى نفس عورت بوده است و به نام تُنُکه پهلوى مشهور شد. همانند کلاه لبه دار که به نام کلاه پهلوى ناميده شد.
      آرايش زن براى شوهر همه گونه جائز است، اما در صورتى که ماهيّت اوّلين و هيّت اصيل اسلامى خود را از دست ندهد، و مَحو و فانى در هيئت کفر و لباس و زىّ اهل عناد و متمرّدين از شريعت حقّه نگردد، اما در آن صورت به عنوان تلبس مَلابِس اعداء در آمده، و حکم به حرمت بر آن بار، و اجتناب از آن لازم مى‌گردد.
      دوازدهم: پوشيدن رِداء بجاى عبا با رنگ سپيد، و يا نزديک به سپيد بالأخص براى علماء و طلّاب خصوصاً در مسأله امام جماعت و امام جمعه در حال خطبه و نماز جمعه.
      و تغيير رنگ سياه عمامه سادات به رنگ سبز؛ و بطور کلّى تبديل علامت سياهى سيادت به علامت سبز. و اين از مسائل مهمّ و ضرورى است. عِمامه مستحب است سپيد باشد حتى براى سادات، اما براى تمايز بنى هاشم از سائر افراد مردم، از زمان رسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم، علويّين رنگ سبز را مى‌پوشيدند، و علامت مختصّه آنها اين رنگ بود، تا زمان بنى عبّاس که چون أبو مسلم خراسانى از خراسان قيام کرد، با پرچمهاى سياه رنگ و لباس سياه قيام خود و لشگريان خود را مجهّز نمود، و بالنّهايه در اين قيام، بنى عبّاس حکومت را به دست گرفتند و در چنگ آوردند، لباس و عمامه سياه را شعار خود نمودند و جميع بنى عبّاس بدون استثناء قباى سياه بر تن مى‌کردند و عمامه سياه بر سر مى‌بستند. اما سائر بنى هاشم از علويّين و فاطميّين و بنى عقيل با شعار سبز خود باقى بودند. و يک نفر از آنها لباس سياه نپوشيد و عمامه سياه بر سر ننهاد، و اگر احياناً احدى از آنان که والى مدينه از طرف بنى عبّاس مى‌شد و به تبع آنها سياه در بر مى‌کرد، مورد نفرت قرار مى‌گرفت و انگشت نما مى‌شد و در تاريخ نامش باقى مى‌ماند.
      اين رويّه باقى بود تا پايان قرن دوّم هجرى که مأمون چون در نظر گرفت علويّين را که يگانه حريف مقاوم او بودند، از ميان بردارد، و تحت سيطره و سلطه خود درآورد، حضرت امام هشتم على بن موسى الرضا عليهما السّلام را از مدينه به مَرو طلب کرد و بدواً به عنوان خلافت، و سپس به عنوان ولايت عهدى آن حضرت را مجبور به قبول ساخت. و براى تشييد مبانى و تحکيم اساس تزوير و شيطنت خود، در سراسر آفاق اسلام حکم کرد تا بنى عباس از لباس سياه بيرون آيند، و جامه سبز در تن نمايند. در مدّت يکسال و خرده‌اى که حضرت حيات داشتند، شعار بنى عباس همانند شعار علويّين رنگ سبز بود، و در صورت ظاهر بنى عباس به پيرو علويّين و در رأس آنها از امامشان حضرت ثامن الائمّه عليه السّلام گام بر مى‌داشتند، تا آنکه مأمون با سمّ مهلک با دست خود آن حضرت را در حال حرکت به بغداد در نَوقان (مشهد فعلى) شهيد کرد، و خودش در زير جنازه و تابوت گريه مى‌کرد و گريبان چاک زد و مَن لى بعدک يا أبا الحسن سر داده بود. بالاخره وقتى وارد بغداد شد، و به بين عباس که بر عليه او قيام کرده بودند و مى‌خواستند او را از خلافت خلع کنند، سِرّ مطلب را فهمانيد، همگى تسليم و مطيع او شدند، و تا آن زمان که در خطبه‌ها به نام ولايت عهدى حضرت نام مى‌بردند، ديگر نامى برده نشد، آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت. و در بغداد و والى مدينه در مدينه به امر مأمون در حال نماز جمع و خطبه دوباره سياه را بر تن کدرند، قباى سياه پوشيدند، و عمامه سياه بر سر نهادند و مطلب به حال اوّليه خود عودت نمود.
      دوران خفقان شروع شد و علويّين با آنکه مجاز بودند عمامه سبز بر سر گزارند معذلک از خوف قتل و ضرب و شکنجه بنى عباس متوارى شدند، و براى عدم شناسائى و حفظ جان و ناموس خود عمامه سياه بر سر نهادند، و مانند بنى عبّاس در زىّ و شمايل آنها در آمدند. و اين تقيّه بود که تا حدود بسيارى آنان را که متوارى شده بودند حفظ کرد.
      از آن زمان تا بحال علويّين بطور مستمرّ و استصحاب، عمامه سياه بر سر مى‌نهند و طبقاً لما سَبَق آنرا شعار و علامت سيادت خود مى‌شمردند؛ و بعضاً هم در جائى که محلّ تقيّه نبود، استعمال رنگ سبز را مى‌نمودند.
      اما در ميان علماء اعلام و فضلاء عظام و طلاب علوم دينيّه ذوى العزّه و الاحترام همان شعار سياه بر سر، يعنى عمامه سياه باقى ماند، گرچه بر کمر و يا بر گردن
      شال سبز گهگاهى مى‌بستند، اما عمامه سياه تغيير نکرد، و تا امروز بحال خود باقيست دوران بنى عبّاس سپرى شد، و دورانهاى دگرى پس از ايشان سپرى شد، ولى آن شعار سياه طبقاً لما سبق و اتّباعاً لِمجرّد العادة باقى ماند، و علّت آنست که از آن زمان تا بحال حکومت اسلام به دست فقيه نبوده است، و ولايت و امارت به دست سلاطين بوده است، و فقهاى اسلام در زير نظر ايشان عمل مى‌کرده‌اند، و قدرت و استقلالى در امور نداشته‌اند، و حاکم مطلق و واحدى بر جهان اسلام نبوده است که بقيّه فقهاء عظام در تحت امر او باشند، به علت بُعد مسافت و عدم امکان و يا لا اقلّ تعسّر اجتماع و هم آهنگى فقهاء؛ و آن شعار ميمون را بجايش بگزينند.
      فلهذا همينطور و يا به علّت ضعف نفوس و دهشت از امر بديع و حادثه جديد، نتوانسته‌اند اين شعار ميشوم را لغو کنند. سال پس از سال ديگر آمده و گذشته است، و همان عمامه سياه باقى مانده است.
      اينکه حضرت آية الله خمينى به عنوان فقيه جامع الشّرايط و بيعت جميع فقهاء به عنوان حکومت منصوب شده‌اند، بر ايشان فرض است که خود عمامه سبز بر سر نهند و حکم قطعى صادر فرمايند تا جميع سادات با اين رنگ سيادت خود را نشان دهند. در مجلسى جشنى که در روز عيد فطر و يا عيد قربان و يا در روز عيد غدير و يا در نيمه شعبان که تشکيل مى‌دهند، فقهاى درجه اوّل از شيعه را که از سادات هستند دعوت نموده و سپس در ميان خطبه و يا در خطبه مستقلّى خودشان عمامه سبز بر سر مى‌بندند، و عمامه سياه را کنار مى‌نهند، و پس از آن ساير فقهاء عمامه سبز مى‌بندند. و از آن روز به بعد حکم مى‌کنند که عمامه سياه بر هر سيّدى ممنوع است. و نام اين محفل و جشن را هم جشن عودت به شعار سبز علويّين مى‌نهند. و فقط اينکار از عهده ايشان ساخته است و از هيچ فقيه ديگرى گرچه در زمان ديگر باشد ساخته نيست.
      بايد دانست: اينکه در روايات وارد است که لباس سياه مطلقاً مکروه است مگر در عمامه و عبا و کفش از باب ضرورت، و در خصوص عمامه از لحاظ تقيّه است، و گرنه مطلقاً کراهت لُبس سَواد (سياه پوشيدن) بحال خود باقى است، و استحباب سفيد پوشيدن حتى در عمامه و عبا و نِعال، بطور إطلاق، دليل بر عدم رضايت اوّليّه شارع بر لُبس سواد حتى در حال ضرورت است. فلهذا مستحبّ است که جميع نماز گزاران حتى سادات و علويّين در حال نماز عمامه سفيد بر سر ببندند، غاية الامر براى حفظ نسب حفظ شعار سبز مطلوب، و اما شعار سياه که لباس فرعون و لباس اهل جهنّم است، و از مختصات حکام جائر و غاصبين از بنى عباس است، اصلًا مجوّز ندارد.
      سيزدهم: رايگان کردن امور پزشکى از طبيب و قابله و دارو.
      اين مسأله نيز از مهمّات تشکيل اجتماع صحيح و مترقّى است، و در سابق الايّام در بيمارستانهاى مهم مانند بغداد و رى مراجعنى بطور مجانى مراجعه مى‌کردند. و امروز در کانادا و بسيارى از کشورهاى ديگر جميع امور پزشکى مجّانى است، و با بيمه‌هاى صحيح طبى تمام مخارج بيمارستانها و پرستاران و متخصّصات و داروها و تغذيه‌ها به نحو صحيح و کامل انجام مى‌گيرد. در کشور اسلام که بحمد الله مردم مسلمان از جهات اعطاء صدقات و کفّارات و موقوفات و سائر امور بذليّه از همه
      کشورها متقدّم مى‌باشند، اين مطلب با نقشه و تدبير صحيح عملى بوده، و بار سنگينى را از دوش ملّت محروم بر خواهد داشت.
      عدم تمکن از دسترسى به طبيب و دارو و قابله براى مردم قابل تحمّل نيست. افرادى هستند که حاضرند فرزندان خود را در راه اسلام به جهاد بفرستند و جنازه خونين او را ببينند، و معذلک راضى و مطمئن و شاد هم باشند، اما اگر به همين افراد دکتر نرسد، و يا دارو نرسد، و فرزندشان دچار مهلکه گردد، و يا مرضش طولانى و صعب العلاج شود، قادر بر تحمّل آن نيستند، و شِکوه و فريادشان بلند مى‌شود، سَارِعُوا إِلَى الْمَغْفِرَةِ مِّن رَبِّکمْ وَ جَنَّةٍ. (آيه ١٣٣، از سوره آل عمران.)
      چهاردهم: رايگان کردن امور تحصيلى هر گونه علم و دانش مشروعى که بوده باشد.
      اگر رفتن به مراکز علمى مستلزم پرداخت هزينه مالى باشد، اين راه براى متمکنان آن باز، و براى فقرائ و مستضعفان و محرومان بسته مى‌شود. و چه بسا ممکن است در طبقه فقير افرادى خوش فهم و خوش استعداد و لايق پيدا شوند که در طبقه مرفّه نبوده باشند، روى اين زمينه آن افراد متمکن حقيقت علم از مسّ نمى‌کنند، و اين افراد غير متمکن هم که در مدارس علمى شرکت نکرده‌اند. بنابراين علم بطور کلى از جامعه رخت بر مى‌بندد و افراد محصّل سطحى بار مى‌آيند.
      در زمان طاغوت، حوزه‌هاى علميّه داراى اين مزيّت بودند که مدرسه و آب و برق و کتابخانه در اختيار طلّاب بود و شهريه جزئى نيز به آنها از طرف علماى اعلام داده مى‌شد و طلاب در اثر تحصيل هزينه‌اى نمى‌پرداختند و بجاى خود قدرى هم کمک مالى بمخارجشان مى‌شد. آنها بدون طمع و آرزوى منصب و مال و زياده اندوزى درس مى‌خواندند. للّه و فى الله تحصيل مى‌کردند. فلهذا محقّقينى استوار و ريشه‌اى و مبتکر و مخترع همچون سيّدنا الاستاد آية الله علامه طباطبائى تبريزى در ميان آنها ظهور مى‌کرد و أعلامى همچون حاج شيخ آقا بزرگ طهرانى، و سيد حسن صدر و سيد عبد الحسين شرف الدّين، و سيد محسن امين عاملى، و شيخ عبد الحسين امينى، و شيخ جواد بلاغى و شيخ محمد حسين آل کاشف الغِطاء، و نظائرهم در ميانشان طلوع مى‌نمود که دانش را از ريشه بررسى کرده، و با خدمات و تربيت طلاب صالح، و تصنيفات ممَتعه آبرو و شرف انسانيّت و اسلام و آئين پاک مذهب جعفرى شدند.
      اما در دانشگاهها چون هدف خدا نبود، هدف تأمين زندگى و معاش و رياست و مقام بود، در اين مدت طولانى يک دانشمند محقّق مبتکر پيدا نشد. در علم فيزيک و شيمى و پزشکى و دارو سازى و طبيعى يک مکتشف بيرون نيامد، تا نظريّه‌اى تازه آورده و بجهان ارائه دهد. همه جيره خوار غريبان و کاسه ليس مکتب آنها شدند. دانشمندان و محققينشان منتهز فرصت بودند تا در رأس ماه و سال مجلّه خارجى آمده و مطالعه کنند تا ببينند چه مطلب تازه در آسمان علم پديد آمده؟ آن را ترجمه و به شاگردان مدرسه ديکته کنند. اين نهايت درجه پيشرفت علمى ما بود.
      اما از اين به بعد که حکومت حکومت اسلام و تحت ولايت ولى فقيه اداره مى‌شود، و از دستبرد خارجيان بحمد الله محفوظ مى‌ماند، تمام افراد ملّت يک پارچه و يک دسته براى خدا بايد تلاش کنند. امور تحصيل نبايد بطور داد و ستد مادّى باشد. همانند حوزه‌ها بايد به دانشکده‌ها رسيد، و محصّلين خدائى و با تقوى تربيت کرد، و از هر جهت امکانات پيشرفت و تکامل علمى را برايشان ميسّر ساخت، تا بدون آرزوى مادى، و بدون دغدغه خيال، و بدون فکر قبولى فقط در امتحانات و اخذ گواهينامه، هر يک دنباله رشته خود را بگيرد، و اساسى و تحقيقى کار کند.
      در آن وقت است که خواهيم ديد، مفکرين بزرگ همچون بو على، و أبو زکريّاى رازى، و أبو ريحان بيرونى از ميان همين بچه مدرسه‌اى‌ها پيدا مى‌شود، و بساط دريوزگى و تکدّى از مستعمران برچيده مى‌گردد.
      پانزدهم: استخدام معلّمين و متخصّصين از خارج، و منع اعزام محصل به خارج.
      شکى نيست که امروزه اروپائيان از ما در علوم طبيعى جلو افتاده‌اند. ما به علّت و موجبش اينک کارى نداريم. شما به هر علّت و به هر سبب که خواهيد آنرا توجيه نمائيد. الآن سخن ما در اين است که: اگر ما بخواهيم استقلال فکرى و فرهنگى و مذهبى داشته باشيم، بايد حتماً در علوم به آنها برسيم و جلوتر هم بيفتيم، و گرنه مهر ذلّت و فرومايگى الى الأبد از ما برداشته نخواهد شد.
      براى رفع اين نقيصه يا بايد محصلّين خود را به خارج اعزام کنيم، و يا متخصّص از خارج بطلبيم تا فرزندان ما را بياموزند. غير از اين دو فرض، فرض ثالثى وجود ندارد و در مسأله شقّ سوّمى نيست.
      اعزام محصّل به خارج سه اشکال دارد:
      اوّل: زندگى در غربت، و شهر نامأنوس و دورى از وطن و پدر و مادر، و محروم شدن از بسيارى از موهبت‌هاى زندگى، همچون ازدواج و فرزند، و کسب و کار در خورد استعداد و توان غير منافى با تحصيل و غيرها که در حقيقت محصّل در اين دوران بطور کلّى از اجتماع خود منقطع و بريده شده، و عمرش قيچى گرديده؛ تا دوران تحصيل سر آيد و به وطن مراجعت کند.
      دوّم: برداشتن هزينه سنگين و طاقت فرسا بر دوش ملّت، و يا بيت المال ملت محروم و مستمند، و بيرون ريختن ارز و سرمايه حياتى کشور از طرفى و تقويت دولت کفر خارج از طرف ديگر، و در واقع براى وسمه کشيدن بر ابروان، چشمان را کور نمودن.
      سوّم: بيرون ريختن ارز معنوى و روحى دانشجويان و خود باختگى در برابر تمدّن غرب.
      ما نمى‌خواهم در اينجا از روابط نامشروع دختران و پسران، و آزادى بى بند و بار، و صحنه‌هاى ضدّ دينى و ضد بشرى ملّتهاى کفر، و زيانى که از اين طريق دامنگير محصّلين جوان اعزامى ما مى‌شود سخن گوئيم. اينها با تمام زشتها و وقاحت و قباحت، در برابر آنچه مى‌خواهم عرض کنم اندک است.
      ما مى‌خواهيم بگوئيم: محصّل اعزامى به خارج در اولين نظاره، در برابر آن تشکيلات صورى، و آن استادان، و آن آزمايشگاهها، و آن زرق و برق ها خود را ضعيف و زبون مى‌شمرد. ايشان را انسان کامل و مربّى و معلم و برتر و بالاتر مى‌بيند، و خود را ناقص و زير دست مى‌نگرد. اين ديدگاه ضعف و حقارت نگرى، تا آخر عمر در
      کانون انديشه و تفکرات وى مى‌ماند، و آن عظمت و ابهت و جلال نيز آنى از خاطره و ذهن او دور نمى‌شود.
      جوان محصل تازه وارد، همچون شخص مفکر و فيلسوفى نيست که اين جهات را از هم متمايز کند، بدون ذرّه‌اى انفعال، از مواهب و علوم آنان سرمايه گيرد؛ و نفس خود را نيز در همان درجه مصونيّت و عزت پايدار بدارد. خواهى نخواهى کشمکش در مى‌گيرد، و فعل و انفعال درونى پيدا مى‌گردد. رفته رفته در طىّ تعليم در آن محيط، و آن هوا، و آن زمينه، به دنبال تعليم معلّم، روحيّات و آقائى و سيادت استاد در نفس شاگرد اثر مى‌گذارد و نفس و روان او را محو و فانى در جلال او مى‌کند. محصّل پس از چند سال تحصيل بکلى استقلال فکرى و منيّت و شخصيّت خود را از دست مى‌دهد. اگر به وطن برگردد تا آخر عمر آنان را عظيم و آقا و برتر مى‌شمرد؛ و ملت خود را محروم و منفعل و زير دست. و اگر برنگردد، تا آخر عمر در آنجا باز شرف، انسانيّت و استقلال انديشه و فکر خود را باخته است. و به نظر حقير اين آفت از جميع آفتهاى اين مسأله شديدتر و بنياد برکن‌تر است
      . شايد روى همين جهات بود که فقيد سعيد و شهيد مظلوم ما مرحوم سيّد حسن مدرّس اعلى الله مقامه الشريف در ابتداى آنکه زمزمه اعزام محصل به خارج بود، صريحاً گفت: من با اعزام موافق نيستم وليکن معلم و متخصّص از خارج بياوريد.
      اما در استخدام معلمين و متخصّصين خارجى، و طلب نمودن ايشان را در داخل کشور، هيچيک از سه محذور وجود ندارد. و هزينه استخدام در مقايسه با هزينه اعزام بسيار ناچيز است.
      و از جمله منافع و عوائد استخدام اينست که: آنها که معلم و مفکر و افراد انديشمند آن جوامع مى‌باشند؛ چنانچه در داخل کشور بيايند و از نزديک با اين دين و اين قرآن و اين مکتب تشيّع آشنا شوند، چه بسا از آئين خود دست بردارند و به اسلام بپيوندند. و خود نيز مبلّغينى از مبلغين اسلام مى‌گردند.
      از اين نمونه‌ها درباره استخدام شدگان در دوران سابق به چشم مى‌خورد.
      شانزدهم: اعلان اذان در مواقيت پنجگانه در سراسر کشور، و تعيين محلهاى مختلف در شهرستانها براى رؤيت هلال در شب اول ماه، و اطلاع فورى به حاکم شرع بطوريکه پس از چند لحظه از شب گذشته در شبهاى اول ما در محلهاى متّفق الافق حکم به دخول ماه جديد شود؛ و بساط تقويم نجومى برچيده شود.
      امروزه متداول است در کشور شيعه اوّل ظهر يک اذان براى نماز ظهر و عصر مى‌گويند، و دو نماز را با هم جمع مى‌نمايند؛ و همچنين در اوّل شب يک اذان براى نماز مغرب و عشاء با هم، و در اول طلوع صبح صادق يک اذان براى نماز صبح.
      اين طرز عمل خلاف سنّت رسول خدا و أئمّه طاهرين عليهم الصلوة و السلام است. نمازها بايد در مواقيت خود يعنى در اوقات پنجگانه انجام داده شود؛ و در وقت عصر و وقت عشاء اذان عليحده گفته شود. گرچه در مذهب شيعه جمع بين الصّلوتين جائز است؛ و اين عمل از رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم به ثبوت رسيده است که حتى در مواقع غير ضرورى ميان صلوة ظهر و عصر و ميان صلوة مغرب و عشاء را جمع مى‌کرده‌اند، ولى اين عمل، عمل مداوم و مستمر نبوده است، و فقط دلالت بر ترخيص دارد، نه بر استحباب و يا بر لزوم.
      در ميان شيعه و فقهاى اعلام آن مسأله اجماعى است که: افضل بجا آوردن نماز عصر در موقع عصر، و نماز عشاء در وقت عشاء است. و با وجود اين، دست از سنّت برداشتن، و ترک اذان در موقع خود در مأذنه‌ها نمودن، و محروم ساختن خود و مسلمين را از سنّت حتميّه و فضيلت قطعيّه؛ و اکتفا کردن به يکوقت بطور مستمر و مداوم، جز عمل خلاف چيزى ديگر مى‌توان به حساب آورد!
      اينست که بواسطه اين اعمال استثنائى و غير قابل توجيه، شيعه را مورد طعن و دقّ قرار مى‌دهند که: آنها استخفاف به نماز مى‌کنند؛ و جلوتر هم مى‌روند، و با تهمت ايشانرا تارک صلوة مى‌شمرند. و عملًا هم شيعه نماز را از مواقع اوليّه خود تغيير داده، و بر خلاف سنت ائمّه طاهرين عليهم السّلام رفتار کرده است.
      ما مانند سنّى‌ها حکم به عدم جواز جمع بين الصّلاتين نمى‌کنيم؛ و اگر احياناً با هم بجاى آوريم گرچه در موقع غير ضرورى باشد حکم به صحّت مى‌نمائيم، ولى سخن ما اينست که: با وجود افضليّت اتيان صلوة در موقع خاص و وقت مقرّر خود، و با وجود روايات متضافره، و سنت قطعيّه، و اجماع و اتّفاق علماى أعلام بر فضيلت تفريق بين الصّلوتين، و بجا آوردن نمازها را در مواقع خمسه مقرّره، دست از اين اصل اوّلى برداشتن، و پيوسته و مدام نماز ظهر را با عصر، و مغرب را با عشاء بجا آوردن، خلاف سنّت و فضيلت، و ترک افضل بطور حتم و مسلّم است.
      مع الاسف شيعه در اين امر بقدرى تساهل نموده است که اگر احياناً کسى در صلوات خود تفريق کند، و يا در اوّل عصر و اوّل عشاء اذان بگويد، بالأخصّ در مأذنه و اجتماع عمومى، وى را سنى مذهب مى‌پندارند، و رَمى به انحراف مى‌نمايند. در حالى که عين واقع و سنّت عمل نموده و تشيّع راستين خود را تبعاً لِمَذهبِ أهلِ البيت دنبال کرده است.
      از جمله مسائل متروکه که شيعه بجهت مخالفت با عامّه، خود را از فيوضات آن محروم ساخته است. بجار آوردن هزار رکعت نماز در شبهاى ماه رمضان است که به طريق خاصى که در کتب فقهيّه مذکور است و شيخ طوسى ره در تهذيب بطور تفصيل با أدعيه وارده پس از آن نمازها، ذکر کرده است. و چون به دستور عمر که امر کرد آنرا به طريق جماعت انجام دهند، و از آن به بعد بطريق جماعت انجام مى‌دهند، و چون پس از مقدارى از بجا آوردن آن قدرى استراحت مى‌کنند، آنرا صلوة ترويح نامند.
      اصل اين نماز در زمان رسول خدا صلّى الله عليه و آله و سلّم بطور فراداى انجام داده مى‌شده است. و أئمّه معصومين سلام الله عليهم أجمعين نيز فرادى انجام مى‌داده‌اند. چون نماز مستحب است، و جميع صلوات مستحبّه به جماعت باطل است. علماى أعلام از قديم الايام بجاى مى‌آورده‌اند، و در ميان مؤمنين يک فضيلت و موهبت شهر رمضان به شمار مى‌آمده است. وليکن امروزه عملًا متروک شده است و شيعه خلافاً لِعُمَر که جماعتش را بدعت نهاد، دست از فراداى آن برداشته‌اند. و اين ضررى است بزرگ.
      از جمله وظائف حاکم اسلام، حکم به دخول شهور قمريّه طبق رؤيت هلال است نه بر اساس تقويم و محاسبه نجومى. حاکم موظّف است در هر شهرى افرادى را براى رؤيت هلال بگمارد، تا با چشم عادى، نه مسلّح به دوربين و تلسکوپ ماه را ببينند، و فوراً با تلفن و بى سيم خبر دهند؛ و حاکم در محلهاى متّفق الافق که
      هلال رؤيت شده است حکم به دخول ماه جديد مى‌کند، و در محل‌هائى که رؤيت نشده است حکم به دخول ماه نمى‌کند در صورتى که محلهاى رؤيت در افق مخالف باشند مگر در حاليکه ماه قبلى آنان سى روز بوده است که در اين فرض براى ايشان هم حکم به دخول شهر جديد مى‌نمايد.
      اين امر فوراً بايد در اول شب، و اگر نه در اوقات الاقرب فالاقرب در شب اول ماه صورت گيرد، و دخول شهور قمريّه طبق رويت خارجى و حکم حاکم شرع باشد؛ و اينکه امروزه اوّل ماه را براساس محاسبه نجومى و ملاحظه تقويم منجّمين مى‌گيرند؛ و قبل از غروب آفتاب، و يا در روزهاى قبل، اول ماه را مشخص مى‌نمايند غلط است، و احکام شرعيّه بر آن مترتّب نخواهد شد.
      هفدهم: برگرداندن زندگى سَرَف و هذر و إتراف را به زندگى سالم و ساده.
      امروزه در ميان بسيارى از مردم، اسراف و تبذير در زندگى رواج پيدا نموده، و لباس و طعام و مسکن زىّ متجبّرانه جايگزين زندگى سالم و صحيح شده است. زياده روى‌هاى گوناگون در مصارف بيهوده و بدون اساس، و معيشت متجمّلانه و کاخ نشينى رو به تزايد مى‌رود، در حاليکه اينگونه زندگانى درست در جهت خلاف مسير حقيقى اسلام است. زندگى در شهرهاى بزرگ و مقيّد به داشتن اتومبيل طبعاً راه روى و استنشاق هواى سالم و فعاليّت بدنى را گرفته، و اختناق و تنبلى و خفقان بجاى آن نشسته است. چه سرمايه‌هاى بى حساب صرف خريدارى کولاها مى‌شود. در حالى که مادّه آنرا از خارج مى‌آوردند. و معلوم نيست از چه مى‌گيرند؟ بعضى از محقّقين گفته‌اند: بعضى از مواد آن جز يا الکل قابل حل شدن نيست. و مادّه مُنعش مثل تکوتين به مقدارى در آن موجود است، و ضرر آن براى معده و دستگاه گوارش مسلّم است. مردم هم هجوم مى‌آورند بر خريد آنها بدون دقت و تأمّل و با قاعده کلّ شَى‌ءٍ لَک طاهرٌ حَتّى تَعْلَمَ أنّه قَذِرٌ و قانون کلُّ شَى‌ءٍ حَلالٌ تَعْلَمَ أنّه حَرامٌ حکم بطهارت و حلّيّت نموده، و آيه قرآن را که‌” فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلى‌ طَعامِهِ‌” مى باشد فراموش کرده‌اند. حکم به حلّيت و طهارت آن منوط به حاکم شرع و فقيه است، زيرا مانند موضوعات مستنبطه مى‌باشد که عرف عام را براى تشخيص آن راهى نيست.
      بر عهده فقيه است که در مادّه اصلى و ترکيبات آنها و أشباه آنها تحقيق و تفحّص بعمل آورد، و صلاح و فساد آنها را از جهت فرد و اجتماع و اقتصاد و بهداشت در نظر بگيرد؛ و حکم به جواز و يا عدم جواز بنمايد.
      امروزه مرسوم است که مردم اجناس خود را از خوراکى و پوشاکى در پاکتها و کيسه‌هاى نايلونى و غيره مى‌گيرند؛ و پس از مصرف تمام آنها را دور مى‌ريزند، اين اتلاف عظيم و ضرر مالى‌اى است.
      يکى از معلّمين زبان آلمانى ما در مدرسه مى‌گفت: اينکه که هيتلر بر سر کار است، در تمام کشور آلمان شکلاتهايى را که در زرورق قلعى مى‌پيچند، مردم پس از استعمال آن ورقهاى قلعى را جمع مى‌کنند و مجاناً به کارخانه بر مى‌گردانند و از اين راه فقط در سال، هزاران تن قلع خالص عائد آن کشور مى‌شود و از تبذير جلوگيرى مى‌گردد و اقتصاد آن کشور بر اساس موقعيّت فعلى خود که بر عليه دشمنان خود قيام کرده است محفوظ مى‌ماند. از اين قبيل نمونه‌ها در کشور آلمان موارد بسيارى را براى ما بشمار آورد که حقيقةً مورد تعجّب بود.
      عمارت و ساختمانها بايد طبق موازين شرعى داراى بيرونى و اندرونى جداگانه براى حفظ و آسايش مخدّرات، و در عين حال حائز بهداشت کامل و نور و آفتاب و داراى فضا و هوا باشد. زندگى در آپارتمانهاى بلند و اسکان خانواده‌ها را در آنجا موجب ربط و ارتباطهاى قهرى نامشروع- وَ لا تُجَالِسُوهُنّ فِى الغُرف و موجب مرض بواسطه نداشتن فضا و هوا و آفتاب مى‌شود و مردم هم طبعاً آن طرز ساختمانهاى مدرن و شيک را بر منازل کهنه و قديمى ترجيح مى‌دهند؛ و با دست خود، هواى سالم و فضاى بهداشتى را از دست داده، و خود را در چند قفسه محدود زندانى مى‌کنند؛ و اين را هم يکى از نمونه‌هاى پيشرفت و ترقّى مى‌دانند.
      روزها از شميران تا طهران، و بعکس از طهران تا شميران لا اقل سه ساعت از بهترين اوقات عزيز خود را در داخل قوطى حلبى دربسته و سربسته در زير تابش آفتاب، و يا حرکت بر روى برف و يخ مى‌گذرانند، و به نام اينکه ما صاحب ماشين شخصى هستيم خود را سرگردان و متحيّر مى‌نمايند.
      موادّ اوّليه همچون شير و پنير و سرکه و ترشى که در شهر و دهکده يافت مى‌شود، در کارخانه‌هاى مخصوص در جاهاى معيّن بسته‌بندى مى‌کنند، و با چندين برابر قيمت اوّليه به اقصى نقاط مملکت با هزينه‌هاى سنگين حمل و نقل و ترافيک و مصرف و استهلاک ماشينهاى راه و ترابرى مى‌رسانند، و مصارف هنگفت، ضايع و تباه مى‌شود. و بلا عوض دور ريخته مى‌شود و چه ايجاد مشکلات سدّ، جاده و خيابان و تصادف در عبور و مرور و غيره مى‌نمايد؛ بالنتيجه مواد اوليه آن شهر و يا آن قريه را بايد به آن کارخانه حمل کنند، و سپس بسته‌بندى شده از آن کارخانه‌ها به اين محّل عودت دهند. و در اين رفت و آمد و تغيير صورت، هزاران فرد انسان نيروهاى خود را بدون عوض مى‌بازند، و عمر گرامى و عزيز خود را بيهوده مصرف و در راه تجمّل نازيبا، و صورت کريه و زشت تمدّن از دست مى‌دهند.
      در صورتى که اگر در هر شهرى کارخانه صابون پزى و کنسرو سازى و موادّ اوليه بقدر مصرف همان شهر تهيه شود، تمام اين مشکلات حل مى‌شود. اگر محلّ کسب و درآمد همه و يا غالب مردم نزديک منزلشان باشد، بسيارى از مشکلات غير قابل حل، حل خواهد شد.
      در زمان طاغوت نه تنها به اين مسائل بذل توجّهى نمى‌شد، بلکه توجه بر خلاف بود، و دستگاه عميق استعمار و برده سازى بود که اينگونه نقشه‌ها را در کشور عملًا پياده کرد. و جلوى حيات طبيعى و زندگى سالم و شرف و عزّت مردم را گرفت. اين نمونه‌ها و أمثال آن که بسيار است اينک بر عهده ولى فقيه است که با گماشتن افراد بى غرض و بى مرض، متعهّد و متخصّص در فنون بر سر کار، همه را به نحو احسن صورت دهد، و جامعه را از فَلج و زمين گيرى مزمن نجات دهد.
      هجدهم: ترغيب امّت مسلم را به مهر السّنه.
      امروزه مهريّه دختران بطور سرسام آور بالا رفته است. و بدين جهت مانع عظيمى در سر راه ازدواج واقع است. در حقيقت ازدواج و نکاح را مبادله دختر با مهريه مى‌دانند، و هر کس مى‌خواهد شرف و عزّت خود را به ذى قيمت بودن دختر خود که مساوق با مهريّه بيشتر است حفظ کند. و از اين راه تنافس و خود فروشى و منيّت
      ، بازارى گرم پيدا نموده است.
      هر دخترى که شوهر مى‌کند، مى‌خواهد مهرش از اقران وى افزون باشد، و اين چند پى آمد نکوهيده را در بر دارد:
      اوّل: سدّ باب نکاح و سدّ تکثير آن: در حاليکه شارع اسلام امر به نکاح و تسريع و تکثير آن نموده است.
      دوّم: عدم تمکن مردان از پرداختن مهريه که بايد نقدينه‌اى باشد که به زنان تقديم مى‌دارند؛ و بجاى آن مهر بر ذمّه و دَين نشسته است. يعنى مهرينه در ذمّه زوج تعلّق مى‌گيرد، تا بعداً بپردازد. و اين خود چند عيب مهم دارد. زيرا اولًا مهريه‌هاى سنگين براى مرد قابل پرداخت نيست. فلهذا متمکن از اداء آن نمى‌شوند تا بميرند و يا زن بميرد. و در آن صورت هم چون سنگين است چه بسا ورثه قادر بر پرداخت آن نيستند. و تا آن زمان هم خود ماليّه معتنابهى که بتواند ادا کند بدست نياورده است. و چه بسا اينگونه مهريه‌ها که عادةً زوج قادر بر اداء آن نيست موجب ابطال مهريه در عقد مى‌شود اگر نگوئيم: موجب بطلان اصل عقد نکاح است. و اين عقد از مهر المسمّى به مهر المثل تنزّل پيدا مى‌نمايد.
      و ثانياً در شب مذاکره و معارفه فيما بين ارحام زوجين که به شب «بلّه بران» معروف است بجاى صميميت و محبّت، تبا غرض و منيّت و خود فروشى در مذاکرات فيما بين صورت مى‌گيرد. زيرا خاندان عروس تا حد امکان سعى مى‌کنند خود را ذى ارج قلمداد کنند، و با شواهد و أمثال و کسب و شهرت و سائر امور اعتباريّه دختر خود را گرانقدر و پر بهاء جلوه دهند، تا مهريه‌اى را که مى‌خواهند بر آنها قالب زنند، جاى خود را بگيرد. و خاندان داماد نيز براى آنکه زياد نباخته باشند، تا سرحدّ قدرت، براى شکستن دعاوى مقابل مى‌کوشند، و با شواهد و أمثال و بيان نمونه‌ها مى‌خواهند قدرِ واقعى دختر را بنمايانند، بلکه در برابر حريف نيز او را از اقران عادى خود پائين‌تر آورند تا کمتر بپردازند.
      و در حقيقت مجلس معارفه که بايد يک مجلس صفا و محبّت، و يک محفل انس و پيوند ميان دو خاندان تازه بهم رسيده باشد، به يک مجلس خود فروشى و شخصيّت طلبى، و خودنمائى و ارائه کالا در برابر گرانترين قيمت در بازار عرضه و اگر اغراق نگوئيم، مثل بازار خرفروشان که آنها را به حراج مى‌گزارند، و با چوبه حراج به بالاترين قيمت مى‌فروشند، خواهد شد. يعنى نکاح که يک امر عبادى و سنّت حسنه است تبديل به يک دکاندارى و بازار خريد و فروش امتعه مى‌گردد، و دختر معصوم جوان نيز شهيد افکار جاهلى اقوام خود شده، و مانند کالا بايد به بازار عرضه تقديم شود. کجا رفت شرف انسانيّت؟ کجا رفت روح پيوند و پيوستگى؟
      مجلس مذاکره و معارفه و تعيين مهريه که اولين محفل انس و جمعيّت ميان اين دو گروه است، بايد از بالاترين ارزشهاى انسانيت و ايثار و گذشت و محبت و صميميت و پيوند دوستى و عقد مؤالفت و مؤانست برخوردار باشد، اينست روح اسلام. اينست آن آئين پاک سرورى، اينست سيره سروران و اولياء گرامى!
      و ثالثاً مهريه سنگين پيوسته دختر را متجبّر و در برابر شوهر مستکبر مى‌دارد و روح تواضع و خشوع را از او مى‌گيرد و پيوسته دختر به اتّکاء مهريه سنگين خود و عدم امکان پرداخت شوهر، او را در امر و نهى و جبروتيّت قرار مى‌دهد. و مرد نيز از اوّل عقد، خود را زير بار سنگين مهريه مشاهد مى‌کند، و مهريه سنگين عقده‌اى بر دل او مى‌گردد.
      سوّم: سنگر گرفتن مرد و زن در برابر هم: چون از وهله اول، زن خود را بارى و وزنه‌اى در مقابل مرد مى‌داند، مرد نيز زن را وجود تحميلى بر خود نظر مى‌کند، اين دو نگرش خداى ناکرده در اثر مختصر اختلافى شديد مى‌شود. و روز به روز به تزايد مى‌گذارد. اين عقده قلبى ديگر از تحمل بيرون مى‌رود، و موجب بغض و بدبينى مى‌شود. مرد مى‌بيند که زن بر او تحميل است و زن مى‌بيند که: با اين همه مشکلات و مهريّه، مرد از او نفرت دارد. اين زندگى رو به فرسايش مى‌رود. کم کم زن خسته و ملول مى‌شود و مرد هم از خدا مى‌خواهد اين بار تحميل را فرو گزارد، زن مى‌گويد: مالم حلال، جانم آزاد.
      در اين صورت بدون پرداخت مهر، با هزار دغدغه و مشکله هر دو از هم جدا و آن محبت منتظره تبديل به عداوت، و زندگى مجمّع مبدّل به تفريق مى‌شود، اينست نتائج مهريه سنگين.
      تمام اين مصائب و مشاکل از اين رخ داده است که عنوان نکاح و ازدواج در ميان مردم، عنوان مبادله و معاوضه را پيدا نموده است. اما اگر بدانند و بفهمند که اين عنوان غلط است، نکاح يعنى عبادت الهى، و سير در مدارج و معارج کمال انسانى، و ايجاد مثل و خليفه خداوندى در روى زمين، و زندگى مشترک بر اساس محبت و مودّت و ايثار و تحمّل مشاقّ در راه به ثمر رسانيدن، و پرورش و تربيت اولاد که اعظم از نتائج عالم خلقت است، ديگر صد در صد موضوع عوض مى‌شود، و به دنبال آن حکم عوض مى‌شود. غاية الامر چون در ظاهر بواسطه عمل نکاح تصرّفى از مرد در زن صورت مى‌گيرد؛ مرد به عنوان هديه چيزى نفيس و ارزشمند به او پيشکش و تقديم مى‌دارد.
      اين هديه همان عنوان مهر است که بصورت طلا يا نقره و يا کتاب علم و يا تعليم قرآن و امثالها مى‌باشد که بايد نقداً داده شود، و همين مقدار اگر بر ذمّه در صورت عدم قدرت تعلّق گيرد نيز داراى اعتبار خواهد بود.
      و از همه عالى‌تر و برتر مهر السّنه است که عبارت است از پانصد درهم شرعى، معادل با سيصد و پنجاه مثقال شرعى، و معادل با دويست و شصت و دو و نيم مثقال صيرفى از نقره مسکوک. (چون يک مثقال شرعى ٧/ ٠ درهم شرعى است، بنابراين پانصد درهم شرعى سيصد و پنجاه مثقال شرعى مى‌شود.
      ٧/ ٣٥٠/ ٠٥٠٠ و چون هر مثقال شرعى ٤/ ٣ مثقال صيرفى است، بنابراين، سيصد و پنجاه مثقال شرعى، دويست و شصت و دو و نيم مثقال صيرفى مى‌گردد.)
      مهرى که معادل با قيمت زره مولى أمير المؤمنين عليه السّلام بود. و با فروش آن بواسطه سلمان فارسى رسول اکرم صلّى الله عليه و آله و سلّم بدان، پيوند عقد زواج بضعه مطهّره خود، شفيعه روز جزا، سيّدة النساء فاطمة زهرا سلام الله عليها را استوار نمود، و بر اين منهج راستين، مهريه بانوان امّت خود را سنّت فرمود.
      در اينصورت زنان امّت رسول خدا را به پيروى از دختر رسول خدا، و مردان امت به پيروى از أمير المؤمنين عليه السّلام، و از بنياد گزارنده آئين پاک محمدى از سنّت خود رسول اکرم صلّى الله عليه و آله و سلّم اگر مهريه خود را مهر السنّة قرار دهند، تمام اين اشکالات مرتفع خواهد شد.
      اين حقير مهريه تمام دختران خود را مهر السنّة نموده‌ام، و مهريه عروسان فرزندان خود را مهر السنة کرده‌ام. و تا بحال از دوستان و آشنايان و افرادى که بر اين منهج اطّلاع يافته و مراجعه نموده‌اند، صدها نفر مهريه هايشان مهر السّنة بوده است، و للّه الحمد و له المنّة همه با خير و برکت و عافيت و زندگى‌هاى توأم با مسرّت و
      شادکامى و مواهب الهيّه بوده است.
      نمى خواهم عرض کنم که: حتما و بطور وجوب و الزام بايد مهريه‌ها را به مهر السنّة ارجاع داد، بلکه مى‌خواهم بگويم: با پيشنهاد به دختران و خاندان عروس در موقع ازدواج، و با بيان اين خصوصيّات و به جهت علوّ گفتار رسول خدا، و عظمت اين سنّت سَنيّه و ابهت اين رويّه راستين، خود دختران در انتخاب مهر السنّه پيشقدم بوده‌اند، و افتخار خود و اقوام خود را فراهم آورده‌اند.
      و هر کس از نى طريق و روش مطّلع شده است آنرا پسنديده و تقدير نموده است. حتّى بعضى از مخدّراتى که به مهريّه‌هاى سنگين ازدواج کرده‌اند، طالب شده‌اند که شوهرانشان آنانرا طلاق دهند و سپس به جهت مبارکى و ميمينت اين مهريه که مهريه اوّل زن عالم امکان، سيّدة نساء أهل الجنّه است دوباره به نکاح شوهران خود برگردند، ولى بنده به آنها گفته‌ام: طلاق امر محبوبى نيست، و براى اين منظور مطلوب نيست.
      شما اينک آن مهريّه را با شوهرانتان به مهر السّنه مصالحه کنيد، همان ثواب و اجر را خواهيد داشت.
      نوزدهم: برداشتن تکدّى و کلّاشى و کلاه بردارى باسم فقير و محتاج از افرادى به صورت طلبه و عمامه‌اى و واعظ، و تاجر و دکتر و مسافر و کاسب و غيرهم، و ربودن اموال خطيره، و دادن مردم به آنها از اين طريق.
      افرادى هستند که شغلشان کلشى است و در موقع نمازها در مساجد، و در حرم‌هاى مطهّره، همچون حرم حضرت امام رضا عليه السّلام و بعضاً در خانه‌هاى و مغازه‌ها و حجره‌هاى افراد معروف و سرشناس مى‌روند، و با ظاهرى آراسته و کلامى مُسجَّع و مقفّى خود را مستحّق و نيازمند به مبالغ کثيرى جلوه مى‌دهد که هر کس ايشان را مشاهده کند، بدون درنگ حکم به استحقاقشان مى‌نمايد، و دست در جيب خود مى‌برد، و آنچه همراه اوست از وجوه شرعيّه يا صدقات يا تبرّعاً به آنها مى‌دهد، بعد با همين وضع و هيئ سراغ دگرى رفته و همين عبارات خاصّه را از احتياج بيان مى‌کنند.
      سپس به دنبال شخص ثالث، و همينطور رابع و خامس و هلّم جرّاً. و به حسب موقعيت زمان و مکان، و ايضاً بر حسب نوع هيئت و کيفيّت از عمامه و عبا، و يا از کت و شلوار، عبارتشان تفاوت مى‌کند. آنگاه پولهاى سرشار اختلاس مى‌کنند و علاوه بر ضرر شخصى و ريختن آبروى خويش، حال عبادت و توجّه را از مردم مسجد و حسينيّه و حرم مى‌گيرند، و شبِ دعا و نماز و زيارت و احياء بدينگونه مزاحمات سپرى مى‌شود. و چه بسا بعضى از متسرعان در کارهاى خير براى آنکه از شرشّان خلاص شوند فوراً دست به جيب برده، و تقاضاى وى را به نحو اکمل بر مى‌آورند.
      اين افراد کلش و قلش و خدعه ساز، پولهاى هنگفتى به جيب مى‌زنند، و علاوه بر تضييع حقّ فقرا و مساکين، موجب ريختن آبروى دين و اسلام و علماء و طلاب مى‌گردند. حتماً بايد از آنها جلوگيرى کرد به نحو احسن و اکمل.
      بدين طريق که توسّط جاسوسان مخفى، آنها را خواست، و سپس در شغل و کار و مسکن و عائله و درآمد او تحقيق کرد، و احياناً اگر نيازمندند، به شغل راست و درستى با درآمد مشروعى واداشت، و اگر دروغگو و جيب برند، آنان را تعزير کرد. و التزام و تعهّد گرفت تا ديگر مرتکب چنين جناياتى نشوند، و اگر شدند، بر تعزير و
      عقوبت افزود تا ريشه فساد به کلى از ميان برود. و اين عمل احتياج به سازمان مستقل و شبکه اخبار مستقلّى دارد که در هر شهر و ده جارى و سارى باشد.
      زيرا غالباً اينگونه متکديان غربيه‌اند و در محل و منزل خود اين اعمال را بجاى نمى‌آورند. از شهر به شهر، و از محلّه به محلّه، و از اين ده به ده ديگر مى‌روند. و تا انسان مبتلا به آنان نشود، و وجود ايشان را مکرّراً در محلهاى متفاوتى نبيند، أبداً آنها را بدين زيرکى و مهارت و تردستى نمى‌شناسد.
      خود اينجانب بارها از دست ايشان گول خورده‌ام. ولى اينکه بحمد الله بعد از رسيدن به سن پيرى و کهولت ايشان را تا اندازه‌اى شناخته‌ام و فلهذا آنها هم حقير را شناخته و يأس اميد نموده و ديگر به سراغمان نمى‌آيند.
      بيستم: تطبيق دادن امور ادارى را با امور شرعى. مثل تنظيم حرکت قطارها و هواپيماها، بطوريکه وقت کافى براى نماز در مسجد خاص بوده باشد، و تنظيم اوقات ادارات با ساعات نماز و روزه رمضان و غيرهما، و برداشتن احتياطات و شدائدى که در رساله‌هاى عمليّه موجب عُسر و حَرَج مى‌گردد. و فتواى قاطع در جميع امور بطوريکه اسلام را همگى شريعت سَمْحة سهلة بدانند، و به جهانيان بشناسانند.
      در زمان طاغوت درست تنظيم امور ادارى در جميع جوانب در يکطرف بود. و ترتيب امور شرعى مردم در طرف ديگر. خواه در بعضى از اوقات موافق حاصل بکند و يا نکند. سالگردها و جشنها طبق تقاويم شمسى مجوسى، و برجهاى بهمن و اسفند بود. خواه با ايّام عاشورا و وفيات سروران دين مصادق باشد يا نباشد. به تقاويم هجرى قمرى اعتنا نبود، و مسير حرکت تقويم در جهت نظريّه استعمار کافر سير مى‌کرد. در ادارات و ساختمانها و کاخهاى دولتى مهندسين طبق نقشه خود مستراح را در محل خود مى‌ساختند، خواه رو به قبله باشد يا نباشد.
      بطور تمام و کمال مسير حرکت دولت با مسير حرکت ملّت مسلمان به سوى دو هدف متعاکس بود، و اين از هر جهت مرارتها و اشکالاتى را با خود همراه داشت. وظيفه حاکم اسلام آنست که مسير دولت و ملّت را در يک مَمشى و مجرى قرار دهد، و افراد ملت را با دولت همچون شير و شکر در هم بياميزد، و گرنه باز همان آش و همان کاسه بوده و نتيجه مطلوب از قيام و اقدام ملت مسلمان کما هو حقّه حاصل نخواهد شد.
      رساله‌هاى عمليه تا بحال براى مردم مسلمانى که دور از دولت و اجتماع و متن زندگى بوده‌اند نوشته مى‌شده است. و فقط به گوشه‌اى از فقه سيّال و بى کران شيعه مى‌پرداخته است. از اين به بعد رساله‌ها متکفّل اداره و تنظيم قانون جميع افراد مسلمان است، بايد همه زواياى فقه بررسى شود. از احتياط کاريها به نحو اشدّ جلوگيرى بعمل آيد، و دين سَمحه و آئين سهله محمدى به بشر ارائه شود. عبادات و حجّ و صيام و سائر امور مردم بايد با قاطعيّت در نيّت، و عدم تکرار انجام گيرد. و براى اين منظور بايد فقيه اسلام زمان بيشترى در فقه کار بکند تا تضلّعش افزون گردد، و بتواند با ملاحظه محيط وسيع و نيازمندى‌ها گوناگون روزمره مردم
      پاسخگوى همه مشکلاتشان باشد، و بار ولايتشان را بر دوش کشد، و اين فقط در صورتى ميسور است که در فتاوى متضلّع و استاد شود، و با قاطعيّت فتوى دهد، و از احتياط بالمرّه دست بشويد. و الحمد لله وحده. (به نقل از جنگ خطى شماره ٢٢، ص ٦٠ به بعد)
/ 12