
مناقب اهل بیت علیهم السلام
کتاب شریف «مناقب اهلبیت» بیاناتِ حضرت علامه آیة الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه میباشد که در مسجد قائم طهران دربارۀ حضرت امیرالمؤمنین و امام هادی علیهماالسلام ایراد فرمودهاند که در عین دقت و ظرافت در بیان حقایق و تبیین رقائق، از ویژگی و لطافت خاصی برخوردار است که در سخنان دیگران یافت نمیشود و با بیان مناقب حقیقی اهل بیت بر پایۀ مباحث معرفتی و حِکمی، با زبانی روان و بیانی شیوا، مسیر اصلاح نفوس و حرکت به عالم قُدس را هموار میسازند. مهمترین مطالب این اثر: • امیرالمؤمنین علیهالسلام مصداق صراط مستقیم • حیازت دو جنبۀ ملکوتی و بشری در امیرالمؤمنین علیهالسلام • امیرالمؤمنین علیهالسلام پدر معنوی امّت • انتقال حقیقت مقام پیغمبر به امیرالمؤمنین علیهالسلام • امیرالمؤمنین علیهالسلام وارث جمیع کمالات رسول خدا، به جز نبوت • نگاه امیرالمؤمنین علیهالسلام به حکومت • توضیحی مبسوط از قضایای جنگ بدر • انبیاء و اوصیای آنها خصوصاً امیرالمؤمنین علیهالسلام، میزان سنجش اعمال • پاسخ به برخی افترائات علیهِ شیعه • شرحی مبسوط از فداکاری، گذشت، ایثار و عدالتِ امیرالمؤمنین علیهالسلام • طلوع صفات جمال و جلالِ خدا در امیرالمؤمنین علیهالسلام • هر چه ترازوی عمل شیعیان به ترازوی امیرالمؤمنین نزدیکتر، در دنیا و آخرت کامیابتر • خفقان شدید علیه شیعیان در زمان امام هادی علیهالسلام
مناقب اهل بیت علیهم السلام
212یک روز منتصر پیش معلّم درس میخواند، تفسیر یکی از آیات قرآن را از معلّمش پرسید، معلّم برایش گفت که: «این راجع به این است و راجع به آل أبیطالب است و... .» گفت: «عجب! اینطوری! پس چرا اینها اینطور بر علیه آل أبوطالب قیام میکنند و میکشند و زندان میکنند و حبس میکنند؟!» این فرزند رفت برای مطالعه و یقین پیدا کرد که اصلاً حق با اینهاست و این دستگاه خلافت، دستگاه ظلم و عدوان است! تا اینکه بزرگ شد و این پیش پدرش متوکّل بود؛ متوکّل در حضور جمیع افرادی که در مجلس بودند منجمله همین فرزندش، علی بن أبیطالب را سبّ کرد و لعن کرد؛ این پسر خیلی متغیّر شد و حالش تغییر کرد و رنگش تغییر کرد و شعری هم متوکّل برایش خواند که چرا تغییر میکنی؟! و خلاصه: اگر تو فرزند مادرت بودی نباید حالت تغییر کند! اینطور معنی شعر میشد! منتصر خیلی عصبانی شد؛ شب که شد، غلامهای ترکی را طلبید ـ غلامهای ترکی در دستگاه متوکّل زیاد بودند ـ و از آن غلامهای قوی و وارد به فنون جنگ و استاد، چند نفر را طلب کرد. یکی از خواصّ متوکّل، بُغار است ـ بُغار یک غلامی بود که بسیار مرد بزرگ و وارد به فنون جنگ بود و در سالهای متمادی رئیس لشکر متوکّل بود؛ که داستان مفصلّی دارد ـ بعد از اینکه او وارد مجلس شد، ندیمها که با متوکّل شرب خمر میکردند همه خارج شدند؛ متوکّل گفت و بُغار هم رفت. خودش ماند و وزیرش که فتح بن خاقان بود. وقتی همه رفتند، دو نفری نشسته بودند و مست بودند و با هم مشغول صحبت بودند. پسرش منتصر، غلامها را طلبید و گفت: «این شمشیرها را میگیرید، میروید پدر من را قطعهقطعه میکنید و میآیید!» غلامها شمشیر را دست گرفتند و وارد شدند رو به متوکّل. فتح بن خاقان دستش را بلند کرد: «واویلاه! میخواهید امیرالمؤمنین را بکشید؟! میخواهید متوکّل را بکشید؟!» اینها اعتنا نکردند و رفتند سراغ متوکّل، شمشیرها را بالا میبردند و پایین؛ فتح بن خاقان هم خودش را انداخت روی بدن متوکّل که شمشیر به او بخورد، دو مرتبه به متوکّل نخورد. شمشیرها مرتّب بالا و پایین میآمد بهطوریکه این دو بدن یکی شد! اصلاً به زور شمشیرها در هم
