اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

مطلع انوار ج1

احوالات شخصی، حکایات و قصص، مکاتبات

110٬605
مطلع انوار

جلد اول از موسوعۀ گرانسنگ «مطلع انوار» اثر حضرت علامه آیة‌الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس سرّه، در موضوعِ «احوالات شخصی، حکایات و قصص»، و در نهایت «منقولات و مکاتبات» به زیور طبع آراسته شده است.  اهم مباحث این مجلّد:  • ذکر احوالات شخصی ایشان اعم از نام مصنّفاتِ نوشته شده یا نشده، هجرت به مشهد مقدس، تاریخ رحلت نزدیکان و آشنایان و بزرگان، وصیتنامه حضرت آیت الحق حاج سید هاشم حداد و وصیتنامه حضرت علامه طهرانی قدس سرهما،  • رساله «تفریق صلوات» در اثبات استحبابِ اکیدِ اقامه نماز در 5 وقت، نگارش یافته توسط معلق محترم، فرزند علامه  • نقل حکایاتی دلنشین و تنبّه آور در اخلاق و عرفان؛ اعم از داستانهایی آموزنده از اهل بیت علیهم السلام و حکایاتی از بزرگان اهل معنی  • نقل حکایاتی آموزنده از امور تاریخی و اجتماعی؛ همچون برداشتهایی از کتاب «برادران امیدوار»  • مکتوب برخی ملاقاتها، نامه ها و مکاتباتِ علامه با برخی علماء و فقهاء و برخی بستگان و اقارب، که مشتمل بر توصیه‌های اخلاقی و سلوکی و برخی دیدگاه‌های علمی و فقهی می‌باشد.

سرای جاوید

مطلع انوار ج1

133
  • همین منوال جو خریده و به آن زن دادم و آن مرد هنگام ظهر و شب آمده دو قرص خود را گرفته و می‌رفت. 

  •  تا آنکه یک شب به دکّان آمد و گفت: من امشب می‌میرم! آن آردهائی که از مال من پیش آن زن است همه را به شما بخشیدم، ولی امشب اگر کسی شما را صدا زد که با او جنازۀ مرا برداشته و دفن کنید شما با او کمک کنید! 

  •  من قبول کردم. نیمه شب شخصی صدا زد: استاد محمّد علی برخیز جنازۀ فلان را برداریم و دفن کنیم! من از دکّان بیرون آمده، او جلو و من در عقب او می‌رفتم تا رسیدیم به مسجدی؛ دیدم آن نظامی در آن مسجد فوت کرده! جنازه را برداشتیم آوردیم در کنار شطّ، آن مرد غسل داد و من کمک می‌کردم؛ پس از انجام کفن و دفن من به دکّان خود مراجعت کردم. 

  •  پس از چند شب دیدم کسی در میان تاریکی شب مرا صدا می‌زند: استاد محمّد علی بیا آقا شما را کار دارد! 

  •  من تصوّر کردم از خوانین لر است، متأثّر شدم با من چه کار دارد؟ ولی برخاستم و با او رفتم، او از جلو و من از عقب او می‌رفتم تا از شهر خارج شدیم، ناگاه دیدم بیابان مانند روز روشن است، مجلسی است، جمعی دور هم نشسته‌اند و شخصی از همه با جلال‌تر در صدر قرار گرفته است، تا ما را دید گفت: این مرد را به جای آن نظامی نصب کنید! 

  •  من گفتم: من نمی‌خواهم نظامی شوم! 

  •  گفت: چرا؟ 

  •  گفتم که: نان حلالی از نسّاجی به دست آورده، می‌خورم و طالب دنیا نیستم؛ زیرا عاقبت و آخرین درجه نظامی شدن سلطنت است و من سلطنت نمی‌خواهم. 

  •  آن شخص همراه من به من آهسته گفت: ساکت شو! این شخص امام زمان 

  •  

/ 272