
امام شناسی ج4
جلد چهارم از مجموعۀ «امام شناسی» از آثار نفیسِ علامه آیةالله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی قدّس الله سرّه بوده که پیرامون «وراثت در ولایت» و «فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام» در قالب بحثهای تفسیری و فقه الحدیث، و ابحاث فلسفی، عرفانی، تاریخی و اجتماعی به رشتۀ تحریر درآمده و به ساحت علم و معرفت تقدیم شده است. مهمترین مباحث مندرج در این مجلّد: • امام وارث جنبههای روحی و علمیِ پیامبران، و وارث همۀ علوم قرآن است • امیرالمؤمنین وارث جمیع کمالاتِ پیامبر اکرم به جز نبوّت میباشد • امیرالمؤمنین وجود باقیۀ رسول خدا است • ابتلائات و امتحانات عجیب امیرالمؤمنین علیهالسلام • نقش امام تنها حفظ نظام اجتماع نیست، بلکه حفظ ربط تکوینی بین خدا و خلق است • هیچگاه زمین از حجّت خدا خالی نیست • مقصود از «عالم به کتاب» در آیۀ قرآن، امیرالمؤمنین علیهالسلام است • مراد از «هادی» در آیۀ «لکلِ قومٍ هادٍ» امیرالمؤمنین علیهالسلام است
امام شناسی ج4
48البَيِّنَة زَوْجِ فَاطِمَة المَرْضِيَّة ما كان كذا «سوگند به حقّ آن مردی كه خدا او را برای وصایت پیغمبرش اختیار كرد، آنكه در بین مردم به مساوات حكم كند و در مرافعات و رفع خصومات عدالت ورزد و دارای بیّنه و برهان آشكاری بر امامت خود، و شوهر فاطمه مرضیّه است، كه آن مطلب از آن قرار نبود». من به آن دختر گفتم: آیا تو علی را میشناسی؟ گفت چگونه نشناسم او را؟ پدر من در واقعه صفّین در ركابش شهید شد. روزی علی منزل ما آمد و به مادرم گفت: حالت چه طور است ای مادر یتیمان؟ مادرم گفت: حالم خوب است، و سپس دست مرا و این خواهرم را گرفت و نزد أمیر المؤمنین آورد و من به علّت مرض آبله نابینا شده بودم چون علی ما را دید آهی عمیق از دل كشید و گفت:
مَا إن تَأوَّهْتُ مِن شَیءٍ رُزيتُ بِهِ *** كَما تأوَّهْتُ لِلاطْفالِ فی الصِّغَر قَدْ ماتَ وَالِدُهُمْ مَن كانَ يَكْفُلُهُمْ *** فی النائباتِ وَ فی الاسفارِ وَ الحَضَر یعنی «من در هیچیك از مصائب و بلاهائی كه به من رسیده است آه نكشیدهام مانند آهی كه برای اطفال یتیم در زمان كودكی آنها كشیدهام. پدر آنها مرده است، همان كسی كه آنها را در مشكلات و سختیهای زندگی مدد میكرد و در سفر و حضر آنها را تكفّل مینمود». و سپس دست مباركش را بر چشمهای من كشید در همان لحظه چشمانم باز شد و چنان نوری یافت كه در شب تاریك شتر رمیده را میتوانم ببینم».1
حاتمی با اسناد خود از ابن عبّاس روایت كرده است كه: «مرد سیاهی نزد أمیر المؤمنین آمد و اقرار كرد كه دزدی كرده است. حضرت سه بار از او سؤال كردند، در هر بار اعتراف كرد و گفت: ای أمیر المؤمنین مرا تزكیه و طاهر كن، حدّ بر من جاری كن من دزدی كردهام. حضرت امر نمودند و دست او را بریدند. آن مرد سیاه به راه افتاد و رفت. در راه ابن كَوّا او را دید و گفت: كه دست تو را بریده است؟ گفت: لَيْثُ الحِجازِ، وَ كَبْشُ العِراقِ، وَ مُصادِمُ الابطالِ، المُنتَقِمُ مِنَ الجُهَالِ، كريمُ الاصلِ، شريفُ الفصْلِ، مُحِلُّ الحَرَمينِ، وَارِثُ المَشعَرَينِ، أبو السِّبْطَينَ، اَوَّلُ السّابِقینَ وَ آخر الوصِيّن من آل
- «مناقب ابن شهرآشوب» ج ١ ص ٤٧٢.
