
جلسه ۲۰
المرحلة الأولى في الوجود و أقسامه الأولية و فیها مناهج؛ الأول في أحوال نفس الوجود؛ فصل (1) في موضوعيته للعلم الإلهي و أولية ارتسامه في النفس
جلسه ۲۰
16اما ذهن نمیتواند مصداق را بر همه حمل کند. بهعنوانمثال وقتی که شما میگویید که هم این کتاب بیاض دارد و هم این قرطاس بیاض دارد، بیاض را کلی گرفتهاید. اما بیاض این قرطاسی که الآن در دست من است قابل حمل بر کتاب نیست، چون این بیاض با این موضوع خارجی اتحاد دارد، ولی در عینحال هم شما میگویید: «الکتابُ أبیض» و هم میگویید: «القرطاسُ أبیض».
بهطور کلّی وقتی شما انسان را تصوّر میکنید، یک انسان قابل تسرّی تصوّر میکنید. اصلاً بهطور کلی هر جنسی را که شما تصور کنید، یک ماهیت قابل اشتراک است. اصلاً کار عقل همین است و اگر نباشد یک قضیه در دنیا ایجاد نمیشود و حتی قابل حمل هم نخواهد بود. بهعنوانمثال وقتی شما به دکان پدرتان میروید و میگویید: من برنج طارم میخواهم، آیا این را تصوّر کردهاید یا نکردهاید؟! اگر شما بروید و بگویید: «به من برنج بده!» و او به شما لپه بدهد، شما میگویید: آقا، این که برنج نیست، این لپه است!
کار عقل این است که در ذهن یک نقطۀ اشتراک درست میکند، یعنی برنجی درست میکند که هم با طارم میسازد، هم با فریدونکنار میسازد، هم با آملی درجۀ یک و دو و سه و چهار میسازد، هم با دمسیاه میسازد و هم با خارجی و تایلندی و آمریکایی میسازد. این یعنی مفهوم کلی. این برنج در هیچجای دنیا کاشته نمیشود و ظرف کاشت این برنج فقط در ذهن شما است. حالا که ظرف کاشت این برنج فقط در ذهن شما است پس شما هر برنجی را که در خارج ببینید میتوانید تشخیص بدهید که این برنج است و لپه و لوبیا نیست. اگر غیر از این باشد و اگر آن مفهوم برنج حقیقت نداشته باشد باید شما در مصادیق خارجی اشتباه کنید؛ درحالیکه اشتباه نمیکنید.
شما اسم این مفهوم کلی را هرچه میخواهی بگذار: علم عقل، افاضۀ پروردگار، وجود جوهری، نفس درّاکه، حافظه و... ولی بالأخره یک واقعیّت است و انسان قضایا را براساس آن واقعیت ترتیب میدهد. این دیگر نیاز به تعقل عقلی ندارد و انکارش انکار بدیهیات است؛ چون حتی بچه هم این کار را میکند. بچه وقتی که میبیند داخل شیشه سفید نیست و مثلاً بهجای شیر، نوشابه داخل شیشهاش ریختهاند، به مادرش میگوید: من شیر میخواهم! این مایع سیاه چیست که به من دادهای؟! یعنی یک بچه هم بدون هیچ تعقل و تأملی میفهمد که این شیر نیست؛ چون ماهیتی را در ذهنش بهعنوان شیر کاشته است که اگر سر شیشه را در دهانش بگذارند و او مزه کند و متوجه شود که شیر نیست و مثلاً ترش است یا سیاه است یا آب است، شیشه را به کنار میاندازد، بلکه فقط اگر ببیند شیر است و مزۀ شیر میدهد میخورد؛ چون آن شیر را در ذهنش کاشته است و بهوسیلۀ این کاشت خودش، مصادیق خارجی را تشخیص میدهد و درست هم تشخیص میدهد.
