
جلسه ۲۱
المرحلة الأولى في الوجود و أقسامه الأولية و فیها مناهج؛ الأول في أحوال نفس الوجود؛ فصل (1) في موضوعيته للعلم الإلهي و أولية ارتسامه في النفس
جلسه ۲۱
10تعریف دوم مشهور برای امور عامه
تعریف دیگری که در اینجا شده این است که فرمودهاند:
و تارة بما یشمل الموجودات [أو أکثرها؛ فیخرج منه الوجوب الذاتی و الوحدة الحقیقیة و العلّیة المطلقة و أمثالها مما یختص بالواجب].
«[در تعریف دیگری گفتهاند: امور عامه] عوارضی است که شامل همۀ موجودات یا اکثر آنها میشود.
نقد مؤلف بر تعریف دوم امور عامه
اگر تعریف ما اینطور باشد، وجوب ذاتی، وحدت حقیقیه، علّیت مطلقه و امثالش از آن چیزهایی که اختصاص به واجب متعال دارد، از بحث امور عامه خارج میشوند.»
درحالیکه ما از اینها در امور عامه بحث میکنیم، مثلاً از علّیت مطلقه و امثالذلک در امور عامه بحث میکنیم. یعنی ما در اینجا موجود را تقسیم میکنیم و مثلاً میگوییم: الموجود بما هو موجودٌ إما واجبٌ بالذات و إما واجبٌ بالغیر، یا إما واحدٌ و إما کثیرٌ، یا إما لَه الوحدة الحقیقیه و إما لَه الوحدة العددیه، یا إما لَه العلّیة المطلقه که فقط اختصاص به واجب متعال دارد و إما لَه العلّیه النّسبیة، یعنی نسبت به مادونش علت است و نسبت به علت مافوقش معلول است. پس تمام این بحثها اختصاص به واجب دارد، ولی در امور عامه از آن بحث میکنیم. لذا نباید در تعریف بگویند: «آن اموری که شامل همۀ موجودات بشود» چون وجوب بالذات شامل همه نمیشود؛ بلکه باید بگویند: اموری که به نفس وجود برگردد.
البته میتوانید این تعریف را توجیه کنید. اتفاقاً یکی از مسائلی که در مرحوم آخوند هست این است که ایشان یکی را همینطور بالا میبرد و بالا میبرد، بعد او را آنچنان به زمین میزند! ولی اگر از یک نفر خوشش بیاید و بخواهد در مقام تعریف او بربیاید، آنچنان عباراتش را توجیه میکند! درحالیکه او اصلاً این را نگفته است.
یک وقت ما میخواهیم مطلبی از خودمان را بر گردۀ کسی بگذاریم و توجیه کنیم. این قضیه مانند قضیۀ کسی است که عدهای جاهل را به دور خود جمع کرده بود. یک روز وقتی از جایی عبور میکردند یک دفعه یک دهاتی را دیدند که یک طبق روی سر خود قرار داده بود. این شخص رو کرد به آن افراد و گفت: «الآن در ملکوت مشاهده کردم که این طبق مخصوص شما است!» اینها خیال کردند که داخل این طبق مثلاً زردآلوهایی است که این دهاتی از باغش آورده است تا به شهر ببرد و بفروشد. در میان شاگردان ولولهای افتاد و گفتند: «عجیب، عجیب! استاد فرموده است! حضرت مولانا فرموده است!» بعد به آن دهاتی گفتند: «این را به ما بده!» گفت: «نهخیر، میخواهم به شهر ببرم!» گفتند: «نهخیر، الآن ما مشاهده کردیم که این سهم ما است و باید این را بدهی!» هرچه این دهاتی انکار میکرد و میگفت: «این بهدرد شما نمیخورد!» آن شاگردان بیشتر اصرار میورزیدند تا اینکه بالأخره به زور از او گرفتند تا بخورند. اما دیدند که او سرگین الاغش را داخل طبق ریخته است تا ببرد و یکی این کود را از او بخرد! استادشان وقتی دید که اوضاع خراب است گفت: «ظاهری نامناسب دارد ولی باطنی بس شیرین دارد!» شاگردان در مقام توجیه برآمدند؛ یکی گفت: «عجب بوی عنبرآمیزی دارد!» دیگری گفت: «عجب طعم زعفرانی دارد!» و خلاصه تمام آن سرگینهای طبق را خوردند!1 قضیۀ مرید نفهم همین است!
- کلّیات اشعار و آثار فارسی شیخ بهاء الدّین محمد عاملی، موش و گربه، ص ١٧٠.
