
جلسه ۲۱
المرحلة الأولى في الوجود و أقسامه الأولية و فیها مناهج؛ الأول في أحوال نفس الوجود؛ فصل (1) في موضوعيته للعلم الإلهي و أولية ارتسامه في النفس
جلسه ۲۱
11اگرچه راه توجیه باز است و انسان میتواند توجیه کند، ولی صحبت در این است که انسان باید کلمات هر کسی را طبق آنچه او گفته است بیان کند؛ یک وقت قابل توجیه است و یک وقت هم نیست. حالا ما در اینجا میخواهیم این مسئله را بر گُردۀ عبارت و بر گردۀ کاتب بگذاریم.
تعریف دیگری هم برای امور عامه شده است:
تعریف سوم مشهور برای امور عامه
و تارة بما یشمل الموجودات إما علی الإطلاق أو علی سبیل التقابل بأن یکون هو و ما یقابله شاملاً لها، و لشموله الأحوال المختصة زید قید آخر و هو أن یتعلق بکلّ من المتقابلین غرض علمی.
«در تعریف دیگری گفتهاند: امور عامه آن اموری است که شامل موجودات میشود، یا مطلقاً و بدون قید و یا وقتی خودش و مقابلش هر دو را با هم جمع بکنیم منحیثالمجموع همۀ موجودات را در بر میگیرند.»
منبابمثال وجوب و عدم وجوب از امور عامه هستند؛ پس یا خود وجوب شامل همه میشود، البته در صورتی که ما وجوب را اعمّ از ذاتی و بالغیر بدانیم، یعنی بگوییم که همۀ موجودات تقسیم میشوند به وجوب بالذّات و وجوب بالغیر؛ یا اینکه خودش و مقابلش (یعنی وجوب و امکان) شامل همه میشوند، که در اینجا امکان در مقابل وجوب است، یعنی امکان به ممکنات اختصاص پیدا میکند و وجوب هم به باریتعالیٰ اختصاص پیدا میکند.
«ولی از آنجایی که این تعریف شامل احوال مختصّه میشود، لذا برای اینکه این عوارض داخل در امور عامه نشود، قیدی اضافه کردهاند و گفتهاند: این در صورتی است که به هر کدام از اینها و به مقابلش غرض علمی تعلق بگیرد.»
احوال مختصّه یعنی احوال چیزهایی که متخصص الاستعداد هستند، مثل سواد و لا سواد که مربوط به ماده است و اگر ما سلب را سلب مطلق بگیریم، لا سواد شامل غیر ماده هم میشود حتی خدا. اما درست است که مربوط به خدا هم میشود، ولی بحث از آن چه فایدهای دارد؟! وقتی بگوییم که خدا لا سواد است، و لا سواد را یک امر عدمی بگیریم، در اینجا بحث از یک امر عدمی فایدهای ندارد، چون لا سواد را بهعنوان عدم السواد میگیریم و عدم السواد با عدم البیاض هیچ فرقی نمیکند. آن بحثی نتیجه دارد که اثری بر آن مترتب بشود. اما اگر شما از یک عدم بحث کنید که مثلاً خداوند عدم السواد است، این بحث چه فایدهای دارد و چه نتیجهای به ما میدهد؟! اگر یکی بگوید که خداوند عدم البیاض است؛ گفتن این عدمها در اینجا چه نتیجه و چه اثری برای ما دارد؟!
