
بساطت وجود
جنس و فصل نداشتن وجود
پرسش اصلی در این درس این است که آیا خودِ حقیقت وجود نیز مانند ماهیّات میتواند از جنس و فصل ترکیب شده باشد یا خیر؟ حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه چهلم از سلسله دروس خارج اسفار، به قاطعیّت این امکان را رد میکنند و اثبات مینمایند که وجود ذاتاً بسیط و فاقد هرگونه اجزاء، مانند جنس و فصل است. و نشان میدهند که این ادعا بهلحاظ منطقی دچار اشکالات متعددی است. در ادامه بحث، به چالش مهم سازگاری بساطت وجود با کثرت ظاهری موجودات خارجی پرداخته میشود و توضیح داده میشود که این کثرت، ناشی از ترکیب ذاتی وجود نیست، بلکه حاصل ظهورات، حدود یا تعینات آن حقیقت واحد بسیط در مراتب مختلف است و با اصل بساطت منافات ندارد.
بساطت وجود
13و هاهنا لیسَ الأمرُ کذلک.
«[و حال آنکه اینجا چنین نیست]»
پس نمیتوان حقیقت وجود را فصل بدانید.
و أیضًا یلزمُ ترکّبَ الوجودِ الذی لا سببَ له أصلًا و هو محالٌ.
«و ایضاً اشکال دیگر اینکه در وجود باری تعالی، ترکّب وجود لازم میآید و این هم محال است.»
و أمّا ما قیل فی نفی کونِ الوجودِ جنسًا؛
«اما بعضیها دلیل آوردهاند بر اینکه وجود نمیتواند جنس باشد، گفتهاند:»
مِن أنّه لو کان جنسًا لکانَ فصلُه إمّا وجودًا و إمّا غیرَ وجودٍ؛
«اگر خود وجود جنس باشد این نیاز به فصل دارد و فصلش یا وجود است [یا غیر وجود است]»
مثل جنس؛ یعنی هم جنسش وجود است هم فصلش وجود است.
فإن کان وجودًا یلزمُ أن یکونَ الفصلُ مکانَ النوعِ
«اگر فصل هم وجود بود و جنسش که وجود است، فصلش هم که وجود شد، لازمهاش این است که فصل بهجای نوع بنشیند»
إذ یُحمَلُ علیه الجنسُ؛
«زیرا شما جنس را حمل بر فصل میکنید»
[به عنوان مثال] میگویید که الانسانُ حیوانٌ شما حیوان را بر نوع حمل میکنید و انسان را مبتدا و حیوان را هم خبر میگذارید. بنابراین در اینجا اگر فصل، خود وجود باشد شما میگویید که الوجودُ وجودٌ. خود وجود که فصل است شما وجود را بر این وجود که فصل است حمل میکنید. پس فصل، نوع میشود [و این بیان سخیف است]
اشکالی که ایشان وارد میکنند این است که میگویند: صرف حمل، موجب نمیشود که فصل را شما نوع بنامید.
شما برفرض حیوان را بر ناطق هم حمل میکنید و میگویید: الحیوانُ ناطقٌ، آیا این دلیل بر این است که ناطق نوع است؟! صرف حمل موجب نمیشود که شما فصل را نوع بنامید!
و إن کان غیرَ وجودٍ،
«اگر این فصل غیر از وجود بود»
لَزِمَ کونُ الوجودِ غیرَ وجودٍ.
«لازمهاش این است که وجود غیر از وجود باشد»
چون وجود، از وجود و غیر وجود مرکب میشود.
فهو سَخیفٌ؛
«این اشکال و دلیلی ناتمام است، [یعنی دلیلی ضعیف و غیر قابل اعتناست]»
