
ترکیب اتّحادی وجود و ماهیّت (1)
و اوصاف وجود
در این درس به بررسی تفاوتهای مفهومی وجود و ماهیّت در فلسفه اسلامی پرداخته میشود. حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه پنجاهم از سلسله دروس خارج اسفار، توضیح میدهند که از دیدگاه فلسفی، وجود و ماهیّت بهلحاظ مفهومی با یکدیگر تغایر دارند، ولی در عین حال در واقعیت خارج از ذهن، این دو تغایری نداشته و بلکه به گونهای متحدند و نمیتوان آنها را بهطور کامل از یکدیگر جدا نمود. ایشان با تمثیل به نفس انسان و افعال او، نحوۀ بساطت وجود و اوصاف آن را تبیین نموده و تأکید میکنند ظهورات متنوع، لازمۀ بساطت وجود میباشد. در بخش دیگری از این جلسه به معنای اعتباریت و نیز دیدگاه عرفاء نسبت به وجود و ماهیت پرداخته شده است.
ترکیب اتّحادی وجود و ماهیّت (1)
23تلمیذ: شما دیگر خسته میشوید!
استاد: بحث همین است دیگر. اتفاقاً هرچه بیشتر بحث و اشکال شود مطلب بیشتر باز میشود.
تلمیذ: این انتزاع مفاهیم کثیره از موجودات خارجیّه متوقف بر این است که حتماً کثرات از مقام کمون به مقام ظهور برسند.
استاد: قطعاً همینطور است! اگر نباشد چطور بروز و ظهور را میبیند؟! باید باشد؛ اگرچه نفس، نفس قوی باشد.
تلمیذ: نفس قویای که به کمون هم میرسد ... .
استاد: هست که میرسد، اگر نباشد که نمیرسد، ثابتات است دیگر، چون عالم ثابتات است لذا به حقیقتش میرسد.
ماهیّت و وجود در نظر عارف
البتّه این مطلبی که شما میفرمایید همان حرف مرحوم حاجی ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ است که میفرماید:
مفهومُه مِن أعرفِ الأشیاءِ *** و کنهُهُ فی غایةِ الخفاءِ1 بسیار مشکل است که انسان در عین اینکه هنوز به مقام شهود نرسیده، اینقدر فکر او عمیق و دقیق بشود که تمام حجابهای ماهیّات را کنار بزند! یعنی اوّل باید بیاید سراغ عالم مادّه و همۀ عالم مادّه را یککاسه کند، بعد برود سراغ صور برزخیّه و آنها را هم یککاسه کند و بعد همینطور برود تا اینکه به تجرّد محض برسد و مادّه و برزخ و مثال و صورت و ملکوت و همه را به تجرّد محض تبدیل کند که همان کمون وجود است، و این بسیار مشکل است! وقتی که میفرماید: «و کنهُهُ فی غایةِ الخفاء» معنایش این است. مگر اینکه به شهود برسد و دیگر در آنجا از صورت بگذرد و اصل و حقیقت ربط حادث به قدیم برایش منکشف بشود. دیگر در آنجا صورت نمیبیند و اگر صورت را هم ببیند دیگر در آنجا صور اصالت ندارد. یعنی صور مختلف میبیند؛ نهاینکه سیاهی را سفیدی ببیند. مولکولهای چشمش عوض نمیشود، سلولهای مخروطیشکل و استوانهایشکل شبکیّه تغییر پیدا نمیکند، [بلکه] در عین اینکه همۀ اینها را میبیند، همۀ اینها را از نقطهنظر ربطی میبیند و دیگر استقلالی به اینها نگاه نمیکند. یعنی وجود لنفسه و بنفسه برای اینها میبیند منتها بغیره است نه بنفسه؛ لنفسهِ فی نفسه و بنفسه نمیبیند. بنفسه را فقط ربط میبیند که همان حقیقةُ الحقایق است و وجود بسیط است؛ منتها تمام اینها را بغیره میبیند. آن بغیرهای برای او منکشف میشود امّا همۀ اینها سر جایش هست؛ تیزی، کندی، برّندگی، غیر برّندگی، سیاهی، سفیدی، ترشی، شوری و... . کسی که عارف میشود اگر ترش بخورد قیافهاش را [درهم] میکند؛ نهاینکه بگوید: بهبه! و مثلاینکه باقلوای یزد در دهانش گذاشته باشد! نه اینطور نیست که وقتی کسی عارف میشود ذائقهاش برمیگردد و تلخی را شیرین میبیند و ترشی را شور احساس میکند.
- شرح المنظومه، ج 2، ص 59.
