
مراتب وجود و مقام ذات در عرفان و حکمت اسلامی
تحلیل نسبت ذات بحت با تعیّنات، از صرافت وجود تا عالم اسماء
یکی از مباحث مهم و دقیق در فلسفه اسلامی و عرفان نظری، بررسی مقام ذات و مرتبۀ نهایی وجود است؛ حضرت آیةالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی قدّس الله سرّه در جلسه شصتم از سلسله دروس خارج اسفار، مباحثی همچون صرافت و بساطت وجود، مقام هوهویّت، عالم عماء و نور نخستین را با تمرکز بر رابطه ذات با تعیّنات و اسماء الهی مورد بحث قرار میدهند. همچنین اصطلاحاتی نظیر لابشرط مقسمی، وجود اطلاقی، انیّت مطلقه و نسبت علّت و معلول در مراتب وجود را تبیین میکنند. مخاطب گرامی با مطالعۀ این درس با مفاهیم بنیادینی چون وحدت در عین کثرت، تشکیک در وجود، و نسبت میان ذات بحت و مظاهر وجود آشنا میشود و درکی عمیق از مبانی هستیشناسی عرفانی و حکمی به دست خواهد آورد.
مراتب وجود و مقام ذات در عرفان و حکمت اسلامی
9یکوقت قید ما قید نفیی میشود، مثلاً میگوییم: آبی که سبز نباشد، ممکن است که زرد باشد. این در اینجا بِشرط لا است ولی بشرط لای قسمی است که خود بشرط لای قسمی هم له تشکّلٌ و له تعیّن و تقیدٌ، آبی که قرمز و سبز نباشد، این در اینجا آبی که سبز باشد را در برنمیگیرد و امثالذلک. تمام اینها بشرط لا است و بشرط لا، هم قسم است و هم قسیم است. یعنی هم قسم است برای مَقسم و هم قسیم است برای قسیم دیگر.
اگر شما مقام ذات را بشرط لای از هر تشکّل و تعیّن میدانید که از حرفهای شما اینطور برمیآید، شما میگویید: ذاتی که تعیّن نپذیرد، ذاتی که در مرحلۀ معلول نگنجد، ذاتی که مافوق از هر مرتبۀ علّت و معلولی باشد، اگر اینطور باشد شما ذات را بشرط لا گرفتهاید و بشرط لا میشود قسم و قسیم؛ پس مَقسم ما چه شد؟! مقسم ما کجا رفت؟! مگر مقسم ما خود وجود نبود؟! مگر در وجود هم که خودش صرافت نیست؟! آیا وجود صرافت دارد یا ندارد؟! آیا در وجود ترکیب هست؟! یعنی آیا وجود مرکّب است از یک مرتبۀ بشرط لا و یک مرتبۀ بشرط شیء؟! اینطورکه نیست! وجود که خودش بالصرافه است، وجود هم که خودش بسیط الحقیقه است. ما آمدهایم و بر سر وجود میزنیم و تکهتکهاش میکنیم، خود وجود بیچاره که حدّی ندارد!
سریان حقیقت وجود در همۀ مصادیق خارجی
تلمیذ: آخر میگویند: مقسم تعیّنی ندارد. معمولاً مقسمها تعیّنی ندارند بلکه تعیّنشان در خود افرادش است.
استاد: شما مقسم را در اینجا مفهوم میگیرید یا وجود خارج میگیرید؟ یکوقت است که شما وجود را به معنای مفهوم میگیرید، یعنی یک صورت ذهنیه میگیرید و یکوقت وجود را به معنای حقیقت خارجیّه میگیرید، یعنی آنکه گفتیم: الوجودُ مساوقٌ للتّشخص و التّشخصُ مساوقٌ للوجود. اگر وجود را به معنای تشخّص میگیرید بالأخره در اینجا ما هر کاری میکنیم با یک حقیقت خارجی مواجه هستیم؛ این حقیقت خارجی که به اسم وجود است. از آنطرف ما داریم اَشکال مختلف را میبینیم، این را که نمیتوانیم انکار کنیم! زید و عمرو و بکر و خالد را میبینیم، انسان را میبینیم، انسان وجود دارد دیگر، وجود را که نمیتوانیم انکار کنیم، اعتبار که نیست، انتزاع که نیست، داریم میبینیم! این آقا هشتاد کیلو وزنش است، این که دیگر انکار کردن ندارد، اگر میخواهی برو او را وزن کن!
