اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00

فصل(3) في أن واجب الوجود إنيته ماهيته

نسخه عربی

جلسه ۱۰۴

13
  • وهذا المفهوم و إن کان معنا واحدا گرچه این مفهوم، یك معناى واحد است لکنّه لازم خارجى یك لازم خارج از این ذات است. واتحاد اللازم لا ینافى اختلاف الملزومات بحسب الحقیقه. این كه لازم یكى باشد منافات ندارد كه ملزومات مختلف باشند به حسب حقیقت. یعنى ما ملزومات مختلفى داریم ولى لازمه‌شان واحد است، لازمهشان همان مفهوم وجود است. ما یك ملزومات و یك حقایق مختلفه بالذات در خارج داریم كه عبارت است از: وجود واجب و وجود زید؛ اما لازم آنها كه مفهوم وجود است واحد است. بنابراین در اینجا دیگر این موجب اختلاف در لوازم نخواهد بود.

  •  از ناحیه علت اقتضاى وجوب مى‌شود. چون علت است اقتضاى وجوب مى‌كند، ولى در این جا این مستشّكل به لحاظ ذات شیء بر مى‌گرداند یعنى مى‌گوید ماهیت زید صرف نظر از وجود و عدم اقتضاى امكان را مى‌كند، ما همین ماهیت را درباره بارى تعالى مى‌گوئیم، مى‌گوئیم ماهیت بارى تعالى صرف نظر از وجود و عدم اقتضاى وجوب را مى‌كند. مى‌گوییم اقتضاى وجوب را بالنسبه به وجودى كه دارد مى‌كند. اما ماهیت زید، كارى به این كه وجود به سرش آمده یا نه ندارد دو لحاظ در این جا مى‌كند، لحاظ وجود خارجش را منتفى مى‌كند، یعنى به لحاظ این محدودیت و به لحاظ این ماهیت، آیا این ماهیت آیا همیشه امكان ذاتى را با خودش مى‌كشد یا همیشه وجوب را با خودش مى‌كشد. ماهیت در عین وجودى كه دارد از امكان ذاتى دست بر نمى‌دارد. یعنى آن احتیاج و تدلّى و تعلق بالغیر همیشه براى او محفوظ است. بنابراین [ماهیت‌] همیشه ممكن بالذات است، آن واجب متعال همیشه واجب بالذات است. بله به لحاظ علت به این مى‌گوئیم واجب، یعنى چون در این جا وَجَبَ است پس أوجَبَ و چون أوجَبَ أوجَدَ و چون أوجَدَ وَجَدَ. این سلسله علیت را بین علت و معلول لحاظ مى‌كنیم. این به لحاظ غیر است، ولى به لحاظ نفس ذاتش در هر جا كه وجود است در آنجا وجوب است، ولى این وجوب آیا به ذات او بر مى‌گردد یا به لحاظ افاضه از ناحیه علّت بر مى‌گردد؟1

    1. تلميذ: در ذهن ما ماهيت را هم از علتش نمى‌توانيم جدا کنيم. چون بالاخره اين حقيقت بطور لازم مگر نبايد در آن علت اصليش. وجود داشته باشد.
      استاد: از اين نظر اشکال ندارد. در علت اصلى هم که آن حقيقت باشد باز به لحاظ عنايت آن است. بالا بردن و پايين آمدن مطلب را عوض نمى‌کند. بر فرض تمام اين ممکنات را ثابتات بدانيد، باز معلول است و علت نيست. همين جهت رتبى و طبعى، تقدم طبعى علت بر معلول همين اقتضا مى‌کند. و لو مثل عدم انفکاک بين حرکت مفتاح و حرکت يد. اين طور نيست که حرکت يد يک دقيقه قبل باشد، حرکت مفتاح يک دقيقه بعد پيدا بشود. انفکاک بين علت و معلول، قابل تصور نيست. ولى صحبت در اين است که بالاخره تحققّش عبارت از مرتبه تنازل علت، همين که مى‌خواهد تنازل پيدا بکند، اين تنازل مقتضى امکان است بالنسبه به متنازَل آن که تنازل شده که همان معلول باشد و بالنسبه به واجب اقتضاى وجوب را مى‌کند.
      بله! يک مطلب هست که اين مطلب شما تأييد بشود به اين بيان که: اصلا آن چه که وجود در خارج تحقّق پيدا مى‌کند، نفس خود وجود اقتضاى وجوب مى‌کند يعنى صرف نظر از ناحيه علت همين که ما مى‌گوئيم موجود است، نفس وجود او اقتضاى وجوب را مى‌کند. و لو به اقتضاى وجوب بالغير.
      تلميذ: پس لحاظ ماهيت نشده؟
      استاد: لحاظ ماهيت در اين جا نکرديم. يعنى اگر لحاظ ماهيت کنيم، بايد امکان را بار کنيم، اگر لحاظ نفس وجود را کنيم، آن وقت اين برگشتش به امر واحد و وجود واحد خواهد بود، که مسأله وحدت وجود در اينجا مطرح مى‌شود؛ اين به اين بيان.
      و به بيان اصح و اتّم از اين، اين است که: همان طورى که ما خودمان عرض کرديم: اصلا آن امکان به ماهيت بر مى‌گردد، نه اينکه امکان به وجود برگردد و وجوب به وجود، نه! خود حقيقت شيئى اين امرى که الآن در خارج متعّين است اگر ما به نفس و حدود اين نگاه کنيم، همين نگاه کردن به حدود يعنى ممکن بودن، چه بگوئيد چه نگوئيد، وقتى که شما بگوئيد اين تب دارد يعنى گرماى بدنش زياد است، چه بگوئيد چه نگوئيد. وقتى که مى‌گوئيد: اين محدود است يعنى داراى ماهيت است، چه بگوئيد چه نگوئيد. وقتى که داراى ماهيت شد ممکن بر اين بار شد، چه بخواهيد چه نخواهيد. بنابراين شما به وجود نمى‌آئيد امکان را به وجود بر نمى‌گردانيد. شما امکان را به ماهيت بر مى‌گردانيد. يعنى اگر چنانچه در مقابل شما يک وجود نامحدودى بود نمى‌توانستيد امکان را به او بر گردانيد.
      تلميذ: يعنى لازمه تنزل است.
      استاد: بله! يعنى شما همين که به يک امر محدود نگاه مى‌کنيد و ماهيت امکان را روى آن بار کرديد. در حالتى که نفس آن وجود واجب، وجوب از او انتزاع مى‌شود.
      (يا بُنَىَّ لو ان زعمتَ أن الکلام من الفضه فالسکوت من الذهب ...)
      ديپلماتها يک مثلى دارند مى‌گويند که: زياد بشنو کم بگو. اين ديپلماتهاى سياسى مى‌گويند: شنيدنى‌ها را زياد بشنو، اما موقعى که مى‌خواهى پس بدهى حواست جمع باشد. يک کلمه، دو کلمه، بيشتر نگو.
      حالا ما به عکس اصلا چيزى نمى‌شنويم همه‌اش مى‌گوئيم. واقعاً در اين گفتن‌ها چه مفاسدى است خدا مى‌داند. يک روايت هم داريم از پيغمبر مى‌فرمايد يا امير المومنين ب که (ان الکلام اسيروک ما لم يدرک مالم يدخل و ان اخرج) وقتى که آدم يک حرفى را نزده مسأله‌اى نيست، ولى وقتى که زد، ديگر بايد دنبالش بدود. ديگر اين کلام به کجا مى‌رسد خودش بايد بگويد. يک وقت ديديد تبريز رفت، يک مرتبه ديديد همدان رفت، بايد دنبالش بدويد که حرف کجا مى‌خواهد برود، يکى يکى قيچى‌اش کند.
      مرحوم آقاى حداد هم همين طور بودند، حرف نمى‌زدند، خيلى کم صحبت مى‌کردند. مثلا چهار ساعت پنج ساعت با ايشان بوديد، کل صحبت‌هايى که مى‌کردند يک ربع بود. ولى همان صحبتهايش را انسان بايد خيلى دقت کند ببيند چه چيز است. به کجا مى‌خواهد بزنند. منظورشان چه چيز است.