جلسه ۱۱۴
12اگر ما توانستیم علم به حقیقت هستى و وجود پیدا بكنیم علم بر اشیاء براى ما پیدا مىشود. اگر نتوانستیم فقط یك ظواهرى را ادراك كرده و به حقیقت آن ها پى نبردهایم.
نكاتى در اعتراض حضرت زهرا به امام على و شهادت امام حسین علیهم السلام (ت)1
این جاست كه پیغمبر اكرم آن كلام شریفشان معنایش روشن مىشود (اللهم ارنى الاشیاء كما هى)، خدایا اشیاء را كما هى به من بشناسان، عبارت از این است كه ذات خود را كما هو، هو، به من بشناسان. تا ذات كه همان بسیط الحقیقه است شناخته نشود، مظاهر ذات هم امكان ندارد شناخته بشود.
پس آن شخصى كه اطلاع دارد بر ذات یك شیء و بر ذاتیات یك شخص، قبلا باید اطلاع بر ذات و ذاتیات و مظاهر و صفات كلى جمالى و جلالى حق داشته باشد. اگر نداشته باشد نمىتواند اطلاع بر سر و حقایق اشیاء پیدا بكند. و این اختصاص به اولیاء و اختصاص به كملین دارد.2
- اين همان مطلبى است که امام صادق «عليه السلام» خطاب به آن زنديق وقتى که از حضرت سؤال مىکند که دليل بر اثبات صانع چيست؟ حضرت او را راهنمائى مىکند به يک حادثه اى که براى او اتفاق مىافتد، در کشتى بوده دارد در دريا حرکت مىکند، طوفان ميشود و هيچ ملجأى و متکائى را در آن دريا پيدا نمىکند. در اين موقع شعور ناخودآگاه او و ضمير او توجه به سمت مبدأ و علت اولى پيدا ميکند. حضرت مىفرمايد: همان توجه عبارت است از پروردگار متعال که ناخودآگاه يک حالتى درخودت ديدى. آن حالت خلاء و نقصان خود را و حالت ملاء و صمديت وجودى را که ملاحظه کردى بدون اين که متوجه باشى.
لذا مىگويند تا انسان به مرحله علم به خلاء نرسد، متوجه آن ذات صمد و سرمد نخواهد شد. هيچ وقت انسان در خوشى متوجه او نمىشود، هميشه ناخوشى است که انسان را متوجه مبدأ مىکند. گرفتارى است که انسان را متوجه پروردگار مىکند، لذت، خوشى، شادى، تمام اينها ساتر و حاجب از توجه به آن مبدا خواهدبود. يک چيز بديهى است که همه ما هم اين ها را مشاهده مىکنيم. انسان وقتى که حاجبى نباشد، ماده اى در کار نباشد، نفسانياتى نباشد آنگاه است که خود را تنها مىبيند. لذا توجه به مبدا براى او پيدا مىشود.
مسئله خيلى مهمى است که چطور حال انسان بنحوى بشود که در هر دو حال تفاوت پيدا نکند. و در اين جا انسان بايد به نکات خيلى مهمى برسد. - سؤال: انسان در دو حال مىتواند باشد يعنى مبدا را نياز به بلا و مشکلات و اينها نباشد يک حالت بين.
جواب: بله، بواسطه تکرار، بواسطه غلبه اين حال و ادراک واقعى حالت استکانت و احتياج و فقر ميتواند آن حال را در حالت خوشى هم سريان بدهد.
سؤال: پس در حقيقت مقدماتى که بايد طى کند همين اطلاعات را حفظ کند.
جواب: بله بدون اين که اصلا نمىشود، حالا براى يک شخصى چطور پيدا بشود. بر سر عرف و عادت نمىشود. و يک مسئله بسيار مهمى که هست اين مسئله است که اصلا اين ها يک حقايقى است که ما نمىتوانيم اين حقايق را درک بکنيم. فرض کنيد که من باب مثال جريانى که ما مىبينيم براى حضرت زهرا «سلام الله عليها» بوجود آمده، اين جريان، روى چه حکمت و روى چه مصلحتى بايد انجام بگيرد؟ اگر حضرت واقعا در يک مقامى باشد که اين ابتلا براى او على السواء باشد اين يک عمل لغوى خواهد بود، چون در عالم تکوين عمل لغو انجام نمىگيرد. يک پر کاه بدون مصلحت از درخت نمىافتد.
اين ابتلائى که براى حضرت زهرا است يا ابتلائى که براى اميرالمومنين است بعد از پيغمبر که بعد از چند سال ف که با حضرت زهرا زندگى مىکند، بيايند جلوى چشمش زنش را بکشند، کشتند ديگر، زنش را جلوى چشمش کشتند و اين بايد دست روى دست بگذارد و تماشا کند و اقدامى نبايد بکند اين چيست؟ آيا خدا فقط مىخواهد مظلوميت حضرت زهرا را به ما نشان بدهد؟ چرا پدر اين را در مىآورد؟ چرا پدر اميرالمومنين را در مىآورد؟ براى او چه فايده اى داشت؟ چه نفعى براى اين دارد؟ که به ما نشان بدهد که اين ها مظلومند. اين ها مظلومند، بسيار خوب، به اين چه مربوط است؟ چرا اين بايست اين همه ناراحتى بکشد؟ اين همه اذيت بايد تحمل بکند؟ اين همه مسائل بايد تحمل بکند؟ اگر شما مىخواهيد در اينجا بگوييد که اين ها بواسطه تحمل اين مصائب برايشان ترقى مقام و امثال ذلک مىشود، اين جوابى را که ممکن است خيلى ها بدهند اين است که بالاتر از مقام عصمت چه مقامى است که بخواهد بواسطه اين مشکلات و اين ناراحتى ها براى آن ها ترفيع مقام باشد. اين ظرفيت چيست؟ که مىخواهد زياد شود؟
صحبت در اين است که اين ظرفيت يک کلمه اى است که ما ادا مىکنيم، مفهوم و محتواى آن چيست؟ اين غير از اين است که ما بگوييم در خود ذوات اين ها نسبت به بعضى از مسائل توحيد ممکن است که يک مسائلى باشد که آن مسائل در فکر ما نمىآيد و ما نمىتوانيم تصور بکنيم که فرض کنيد که اميرالمومنين بعد از پيغمبر آيا تکامل او متوقف شده يا اين که باز تکامل دارد، حتى تا زمان وفات هم تکامل دارد؟ ما اين را نمىتوانيم تصور کنيم چون ما در آن مقام نيستيم محدوده فکر ما در يک موقف خاصى قرار دارد. ما مىگوييم حضرت زهرا وسيله خلقت کل عالم ملک و ملکوت، حضرت زهرا نور ام ابيها و کذا و کذا و ام الائمه و مقام عصمت و اين مسائل، همه اين ها به جاى خودش محفوظ، ولى در آن مراتب عاليه يک نکات و ظرائفى هست که ولو اين که يک نفر به مقام ولايت هم برسد باز ممکن است نسبت به اين ها هنوز نقطه براى ترفيع هم داشته باشد.
در مورد انبيا هم مىبينيم، مثلا جريان حضرت يونس، اين ترفيع او بود، تنبيه او بود، براى چه از بين مردم بلند شدى و آمدى کنار و نفرين کردى که بيايد (و ذاالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه).
سؤال: آن قضيه اش با حضرت امام حسين و ائمه فرق دارد، او به کمال مطلق که نرسيده
جواب: يا حضرت نوح، اين کمال مطلق چيست؟ که شما تعبير مياوريد به کمال مطلق
سؤال: اسفار اربعه
جواب: حتى در اسفار اربعه، بعد از اين که طهارت سر پيدا بشود باز در اينجا ممکن است يک مسائلى باشد که اين مسائل از نقطه نظر تجربى بايد براى فردى مشخص بشود.
راه مىافتد و يا اينکه بعد مىآيد و به اميرالمومنين عليه السلام اعتراض مىکند. اينکه مىآيد اعتراض مىکند انگيزه چه چيز بوده؟ ما نمىتوانيم بگوئيم بخاطر اين است که ما بفهميم. خيلى حرف سست و بى پايهى است، حالتش هم، حالت فيلم نبوده، اينها آرتيست نبودند که بيايند بخاطر يک عده جلوى همديگر فيلم بازى کنند، او اشک از چشمش مىآمد، پس چه چيز بود؟ چه جهاتى بوده که براى رفتن و براى رسيدن به آن مراتب اعلاى از طهارت سر و طهارت باطن، بايد اين مطالب به سرشان بيايد.
سؤال: اين نکته که مىفرمائيد با اين اسفار اربعه که فرموديد جور در نمىآيد. چه جورى مىشود تعبير کرد اگر ما در اسفار اربعه قائل به طهارت سر، طهارت مطلقه اگر قائل بشويم دوباره چيزى نبايد بماند که ديگر، بعد از اسفار اربعه اش دوباره يک چيزى، مثلا خود امام حسين، امام بودند بعد از امام حسن، ده سال هم امامت کردند، در اين مدت، حتما اسفار اربعه را بايد طى کرده باشند. دوباره چه چيزى باقى مانده باشد که اين بعد از اسفار اربعه که مىگويد (لن تنال به آن درجه الا بالشهاده).
جواب: در اسفار اربعه شما خيال مىکنيد که اين يک پله مىرود بالا، وقتى رفت بالا ديگر پله اول را ترک کرد. نه، ممکن برود به پله دوم، هنوز پايش در پله اول باشد. برود به پله سوم پايش روى آن دو پله ديگر باشد. برود روى پله چهارم پايش روى پله اول و دوم و سوم و چهارم باشد، يعنى اين طور نيست که حالا وقتى رفت و فناى کلى در ذات پيدا کرد، تمام شد، و وقتى بقا پيدا کرد، ديگر ترک کرده باشد. ممکن است فنا همراه با سفر اول بوجود آمده باشد. بقا همراه با فنا و سفر اول، هر دوى اينها، ...
سؤال: يعنى يک بعد از بعدش ممکن فانى بشود ولى بعدهاى ديگرش هنوز هست.
جواب: فنا هم مراتبى دارد، براى طهارت سر، رسيدن به فناى مطلق کفايت مىکند. اما از نقطه نظر تجلى ظهورات، چون ظهورات بى حد و حصر هست، براى جميع آن تجليات، گرچه حتى براى پيغمبر هم هنوز ترفيع است حتى براى آن، چون وجود بى نهايت است. وقتى که وجود بى نهايت شد، سير هم، سير بى نهايت مىشود. يعنى پيغمبر يک ميليارد سال ديگر باصطلاح ما، و بى نهايت در قيامت باز سير دارد. در قيامت هم بى نهايت، چون اينطور نيست که پيغمبر برود به جائى برسد، بگويد، من تمام شرق و غرب وجود خدا را گرفتم تو چنتهام. فهميدم خبرى نيست. رسيدم به اين مرحله، اول خدا را فهميديم، آخرش را هم فهميديم. وسطش را ديگر فهميديم. اين جور نيست. خدا به او مىخندد، مىگويد تازه بيا ببين. چون وجود، وجود اطلاقى و وجود بى نهايت است.
لذا با توجه به اين قضيه، سير طولى تمام مىشود، امّا سير عرضى که ادراک ظهورات مختلف است، هيچ وقت تمام نمىشود. آن وقت اين براى اين بوده.
سؤال: مگر ولايت بر شخص ولى معيت بر کل موجودات عوالم نه فقط عالم طبع مگر ندارد.
جواب: اين در مقام تفصيل، يک بيک اين ها برايش تفصيل پيدا مىکند. عمده تفصيل است.
سؤال: پس ابتلائات براى تفصيل است، تجربه که مىفرمائيد.
جواب: همه براى تفصيلش است
سؤال: پس پيغمبر هم بايد الان در ابتلاء باشد تا تفاصيل براى آن ...
جواب: مىبيند و مىفهمد که بايد در راه خدا و در راه دين، حيا را کنار بگذارد. اين را ادراک مىکند و واقعا مىگويد و در وجدانش است. اما خدا همين را به سرش مىآورد تو بيمارستان. يک دفعه مىبيند قضيهاى که اين قبلا تفصيل برايش نداشت و اين يکى و آن يکى، همين طور لى آخر. اطلاق، اطلاق است، اين دسترسى ندارد. به هر جايش دست بياندازى باز يک جاى ديگرش دارد. تمامى ندارد.
و لذا خيلى از اشکالات که پيدا مىشود براى افراد اين است که يک حالتى را مشاهده مىکنند، چه حالت صورى، چه حالت معنوى، مکاشفه معنوى و خيال مىکنند مطلب همين است. در حالى که هزار تا بالاتر ازاين هم هست. اين که ديده درست است، نه اينکه غلط است، ولى تمام مسئله اين نيست. يا بايد در خودش نگه دارد. تا ببيند بعد باز هم چه اتفاق مىافتد.
- اين همان مطلبى است که امام صادق «عليه السلام» خطاب به آن زنديق وقتى که از حضرت سؤال مىکند که دليل بر اثبات صانع چيست؟ حضرت او را راهنمائى مىکند به يک حادثه اى که براى او اتفاق مىافتد، در کشتى بوده دارد در دريا حرکت مىکند، طوفان ميشود و هيچ ملجأى و متکائى را در آن دريا پيدا نمىکند. در اين موقع شعور ناخودآگاه او و ضمير او توجه به سمت مبدأ و علت اولى پيدا ميکند. حضرت مىفرمايد: همان توجه عبارت است از پروردگار متعال که ناخودآگاه يک حالتى درخودت ديدى. آن حالت خلاء و نقصان خود را و حالت ملاء و صمديت وجودى را که ملاحظه کردى بدون اين که متوجه باشى.

