جلسه ۱۱۵
4یك نحوه وجود همین شیئ، یعنى همین (ما به هى هو هو، هو هو) یعنى نه از باب وجود بلكه از باب ماهیت، یك نحوه از وجود، وجود فوق مثالش، كه به او ملكوت علیا مىگویند،
یك نحوه از این وجود، وجود معناست و یك نحوه از وجود، وجود نورانى شیئى است این انحاء وجودى كه بر یك شى بار مىشود. یك نحوه وجودش هم، وجود ذهنى است. یعنى یك مقداریش مربوط به خودش است كه البتّه اصل قضیه، وجود مادى، وجود مثالى، وجود برزخى، وجود ملكوتى، وجود نورانى و تمام این ها مربوط به خودش است.1
(و سواء کان حضوریا او حصولیا،) ادراك، ادراك حضورى باشد یا این كه حصولى باشد و از خارج بیاید. (و قد تحقق و تبین عند المحققین من العرفا.).2
(و تبین عند المحققین من العرفاء و متألهین من الحکماء این که ان وجود کل شیئ لیس الا حقیقة هوىته المرطبة بالوجود الحق.) تا این جا بحث علم در این جا شد. حالا ایشان مىخواهند بحث خود ذات را از این جا به بعد مطرح بكنند.
فهمیدیم كه علم عبارت است از علم بسیط یا علم مركب،
علم بسیط عبارت است از حضور شیئ عند كه متركب به ذات است (سواء کان حضوریا او حصولیا و این سواءٌ كان این كه در مدرِك شعور به مدرك باشد یا شعور به مدرك نباشد، تا این جا مربوط به علم بود. عرض شد. كه این علم در هر ذاتى موجود است و مدرك بالذات اوست. علم به حق سواءٌ این كه خودش شاعر باشد یا نباشد.
حالا آمدیم سراغ خود آن نفس و خود آن ذات. خود آن ذات و خود آن وجود چیست؟
مطلب دیگر این كه محقَق و متبین عند العرفا و الحكما هست كه وجود هر شیئى حقیقت هویت اوست. یعنى همان حقیقت خارجى است ك ما به هو هو، یعنى آن كه در خارج این را تشكیل مىدهد كه آن حقیت مرتبط است به وجود حى قیوم.
- سؤال: يعنى تعينات خارجى؟
جواب: تعينات خارجى است در هر قالب و در هر شکلى. يک نحوه وجودش هم به اين مربوط نيست. اين ديگر به ما مربوط است.
فرض کنيد که اگر بنده چشم داشته باشم، يک نحوه وجود، براى من پيدا مىشود. حالا اگر بنده چشم نداشته باشم، دست که دارم، فرض کنيد که آدم هايى که نابينا هستند، نيست است مىکشند، اين يک نحوه وجود ديگر برايش پيدا مىشود. ديگر بقيه اش هم خودتان هر طور که مىتوانيد قضيه را وسعت بدهيد.
سؤال: وجود ذهنى
جواب: بله
سؤال: همهاش وجود ذهنى است
جواب: بله، وجود ذهنى به انحاء مختلف، وجود ذهنى از نقطه بصر، وجود ذهنى از نقطه نظر مس، وجود ذهنى از نقطه نظر شم، وجود ذهنى از نقطه نظر ذوق، تمام اين ها وجودات ذهنى هست به انحاء مختلف،
قضيه آن فيلى که از هندوستان آمد، در مثنوى دارد که يکى آمد گفتند فيل آمده، گفتند خوب برويم تماشا کنيم. وقتى رفتند تماشا کنند شب بود. يکى دست زد به خرطوم. گفت عجب چيز درازى است، اين فيل همين است. بعد صبح شهردار آمده بود که فيل چه چيزى است؟ گفتند: فيل يک چيز درازى. با اين قدر کلفتى و سه متر فرض کن درازى است. تشبيه کردند به يک درخت.
يکى دست زد به دمش. دمش آن جور نبود. تشبيه کرد به چيز ديگرى. يکى دست زد گوشش را گرفت. يکى پايش را گرفت. هر کسى يک جور فيل را تشبيه مىکرد و چون او يک صورت ذهنى داشت، يعنى بعبارت ديگر، مدرک بالذات در افراد، تفاوت داشت
ما هم همين هستيم. مىگويند خدا چه چيز است؟ مىگويم خدا آن جور است. دردمان بيايد خدا اين جور مىشود. خوشمان بيايد خدا آن جور مىشود. ما همين طورى هستيم.
(سواء کان ذلک الادراک) حالا مىخواهد اين ادراک حسى باشد يا ادراک خيالى باشد. يعنى معانى و صورى که ذهن از حس اين معانى را ادراک مىکند، مانند صور احساس يا صور ترسيميه يا اين که ادراک، ادراک عقلى باشد که صرفا عقل در
اين جا مدرک باشد و اين قضاياى کلى را در اين جا بفهمد. - سؤال: اگر علم حضورى باشد، تفاوت بين بالعرض و بالذات نبايد باشد.
جواب: چرا؟
سؤال: حضورى، حضور شى عند النفس است
جواب: به دو اعتبار تفاوت پيدا مىکند. اعتبارش دو تاست. يکى خود نفس است، يکى علم به همان حضور که خود آن هم در واقع يکى است. امّا على حسب الاعتبار در اين جا تفاوت پيدا مىکند. يعنى ذهن مىتواند تحليل قائل بشود بين او و بين همان نفس او که ساذج و خالى از اوست.
سؤال: دو جهت دارد. فرض کنيد اين که شما فرموديد تفارق بين دو مدرَک. مدرک بالعرض و بالذات. ولى در حقيقت مىخواهد بفرمايد که يک حجابى در اين جا هست که انسان نمىتواند مدرک بالذات و بالعرض
جواب: نه، آن به اين بر نمىگردد. فقط صحبت در اين است که گاهى اوقات، انسان شاعر به اين علمش هست، گاهى اوقات شاعر به اين علمش نيست. اگر شاعر نباشد اين همان علم حضورى است. در بعضى از اوقات، خود شعور مىآيد و علاوه بر علم حضورى، يک علم حصولى را بر اين علم حضورى بار مىکند. بعبارت ديگر علم حضورى منشا براى علم حصولى بعد مىشود.
شما بخواهيد يا نخواهيد حياتتان براى شما منشا آثار است. در اين صورت اين علم حضورى. بدون حصول مدرک بالعرض است، امّا مدرک بالذات در اين جا هست و شما هم شاعر به اين علم نيستيد. يک وقتى شما مى گوئيد من زنده هستم. اين که مىگوييد من زنده هستم و حيات دارم، پس بايد از خود دفاع کنم. اين مىشود علم حصولى. يعنى اين حضور منشا شده است براى اين که علم بر علم براى شما پيدا بشود. شعور بر شعور براى شما پيدا بشود.
سؤال: خيالى به چه معناست؟
جواب: خيال عبارت است از آن صورى که بر اساس احساسات و بر اساس صفات و غرائز در ذهن پيدا مىشود. مثلا صورت عطوفت. صورت رحمت، صورت شفقت، صورت غضب اين ها صور خيالى هستند. يا آن قضايايى که شما آن قضايا را از صور حسيه استنتاج مىکنيد.
سؤال: همان صور مادى نيست؟
جواب: نخير. اين صور تحت صور حسى در مىآيد. آن که مادى است، صور حسى است، شما فرض کنيد که يک گل را مىبينيد. رنگش مىشود صورت حسى، زيبايى که از اين گل ادراک مىکنيد، مىشود خيالى. زيبايى که در گل نيست. زيبايى را شما احساس مىکنيد.
فرض کنيد که يک حالت غضبى را در يک شخص مى بينيد، آن چيزى که در او مىبينيد ابروهايش را اين طور کرده، چشم هايش را به اين کيفيت در آورده، اين مىشود حسى. اين همين است که روى کاغذ بر مىگردد. اين همين است که از آن مىشود فيلم گرفت. اين مىشود صور حسى. اما غضبى که در اين صورت پنهان هست آن مىشود صورت خيالى.
پس صورت خيالى عبارت است از آن صور معنايى که اين مدرَک از حس است. اما قابل انتقال به حس نيست.
وهم هم عبارت است از صورى که خود نفس بر اساس ماده و صورت، آن صور را بوجود مى آورد و خلق مىکند. اين ها هم صور وهمى هستند. انياب و اغوال جز صور وهميه هستند، جز صور خياليه نيستند. ترکيباتى که از ماده و اين ها مىکنند و بصورت غير مادى در مىآيد، اين ها صور وهمى هستند.
سؤال: عبارت مثلا روى صورت ذهنى يک شى انسان دارد بايد از ظواهر خلاصه شده باشد.
پس با اين خيالى اين چطور جمع مى شود. اين خيال نسبى مىشد من مثلا يک نفر را مىبينيم زيبايى از او استنتاج مىکنم، کسى مىبيند اصلا خوشش هم نمىآيد. اين ها مىشود نسبى.
جواب: نه، معناى تلخيص استنتاج به اين اصلا ربطى ندارد. هم در صور مادى، هم در صور خيالى، هم در صور وهمى و هم در صور عقلى، ما بايد تمام اينها را از زوائد تلخيص بکنيم. اين بحث، بحث وجود ذهنى است که بعدا مىآئيد اين بحث، اصلا بحث تلخيص از زوائد نيست.
هر چه که در ذهن پيدا مى شود، صورت علميه است. به او صورت علميه مىگويند. صورت علمى در ذهن مىآيد. منظور از تلخيص از زوائد اين است که آن ارتباط با خارج، جداى از آن صورت لحاظ و تعريه مىشود. و وقتى که تعريه شد، ما به نفس آن صورت، بدون حقيقت خارجيه آن را صورت علميه مىگوئيم.
شما فرض کنيد يک پارچ را در نظر بگيريد. اين که مى گوئيد من الان اين پارچ را دارم مىبينم اين يک صورتى از پارچ در ذهن شما هست، ذهن مىآيد در اين جا تحليه و تعريه و تلخيص مىکند بين آن چه که در خارج است و بين آنچه که در ذهن اتفاق مىافتد. يعنى حدود و ثغور خارجى را قطع مىکند از آن چه که در ذهن است. و صرفا در ذهن يک صورت درمخزون علم قرار مىگيرد. يعنى ارتباط اين را با خارج قطع مىکند. زوائد را در اين جا بوجود مىآورد. صورت نوعيه اى که ذهن تصور مىکند، اين صورت نوعيه، زوائدش حذف مىشود تا صورت نوعيه در ذهن پيدا بشود.
وقتى که شما مى خواهيد يک صورت نوعيه، يا يک صورت جنسيه يا فصليه را در ذهن بياوريد، مصاديق، آن خصوصيات خودشان را از دست مىدهند. و بعد آن امر کلى بعنوان يک ما به الاشتراک بين افراد جزئيه و بين مصاديق جزئيه در ذهن پيدا مىشود. اين را مىگويند تلخيص يا تعريه.
يا اين که بعکس، وقتى که ما يک مسئله جزئى را مى بينيم اين مسئله را سعه مىدهيم و کلى و قابل صدق بر کثيرى مىکنيم. چه اين که ما زوائد را از آن تلخيص کنيم، يا اين که يک امر جزئى را تبديل به امر کلى کنيم.
در ادراک يک مسئله کلى دو قول هست يک، وقتى مى گويند ذهن به حسب استقراء همه افراد را را جمع مىکند و بعد خصوصيات ما به الامتياز را از آن ها حذف مىکند تا آن امر کلى و مشترک به دست بيايد. وقتى که به دست آمد اين را بر مصاديق حمل مىکنند. ولى قول اصّح اين است که ذهن نمىآيد يک يک افراد جزئى را در خودش بياورد و بعد ما به الامتياز را حذف کند، نه، از اول يک جزئى را مىگيرد، بعد آن جزئى را بادش مىکند. يعنى وقتى که فرض بکنيد که ديد اين راه مىرود، اين راه رفتن را بادش مىکند وگسترشش مىدهد به همه جنبندگان که راه مىروند، آن نحوه حرکت يک نفر را مىگيرد، آن نحوه حرکت را بادش مىکند و کلىاش مىکند و از جزئيت درش مىآورد. از جزئيت که درش آورد کلى مىشود. يعنى يک معناى سعى مىبيند.
بعبارت ديگر کارى که ذهن مى کند اين است که جزئى را تبديل به کلى مىکند.
سؤال: خوب، اگر تجرد، نکند، حذف نکند، نمىتواند کلى اش بکند.
جواب: بله، حذف مىکند. در عين حال حذف را دارد. حذف کردن به معناى اين است که خصوصيات فردى را مىگيرد، بعد تبديلش به يک بادکنک کلى مىکند که آن بادکنک کلى بر همه افراد صادق است. اين را مىگويند معناى تلخيص.
معناى تلخيص يعنى ذهن يک معنا را مى گيرد، آن چه را که مزاحم با او.
- سؤال: يعنى تعينات خارجى؟

