نتیجه
جلسه ۱۱۵
8(فظهر و تبین ان هذا الادراک البسیط الحق تعالى) این ادراك بسیط براى حق، این براى هر كدام از عبادش، چه كافر چه مسلمان همه هست. (و لا یلزم من ذلک ادراکه تعالى) لازم نمىآید از این ادراك كه انسان به كنه ذات او برسد. (لشئ لامتناع ذلک بالبرهان) چون برهاناً ممتنع است معلول بتواند بعلت ادراك پیدا بكند مگر این كه فانى در علت بشود (و لا یبقى الا العله و لا یبقى الا ذات واحد. و لا یبقى الا وجود واحد) اما تا وقتى كه یك ذره از هستى باقى است، از او خبرى نخواهد بود.1
- سؤال: باز هم مىتوانند تجليات و ظهوريات حق را مراجعه کنند. چون وجود مطلق بى نهايت است و در اين جا اين فرض است که اين طور که استنباط کردم که اين ها اجمالا خودشان علم دارند به آن بى نهايت حق فقط تجربه مىشود يعنى به تفصيل ملاحظه مىکنند.
خوب اين به تفصيل در مورد خود خدا هم هست، خدا هم به اجمال به خود ذات خودش علم دارد. پس مثلا به تجليات خودش به تفصيل يکى يکى.
جواب: يعنى جاهل به آن تفصيل است؟
سؤال: من هم همين سؤال را دارم.
جواب: من هم همچنين سؤالى دارم، خدا با بنده خدا چه ربطى دارد؟
سؤال: همان، وقتى شخص فانى شد، به مقام اطلاق رسيد.
جواب: اين ها همه اش بقا است، مقام اطلاق حد ندارد. خود گفتن اطلاق، اقتضا مىکند که اين لوازم را هم ما به او ملتزم بشويم. وقتى يک شخصى به مقام اطلاق رسيد، نه اين که همه اطلاق را گرفت توى دستش، نه، به مقام اطلاق رسيد، يعنى ديگر آن روح، نفس، غرايز و شاکلهاش، تمام آن ها و آن خوديت را از دست داد. وقتى که خوديت را از دست داد، (لا يبقى الا ذات واحده) ولى صحبت در اين است، که در بقاء آيا اين سعهاش محدود است يا غير محدود؟ در بقا آن تعين ثابت باقى مىماند. ولى سعه محدودى است که نفس ندارد. سعه محدودى است که اين سعه انانيت ندارد. کدورت ندارد. فقط جمال محض است. ولى چون اين داراى سعه و داراى نفس است. لذا تمام اين حالات و اطلاق نور و اطلاق وجود را در او به مرحله بروز و ظهور در مىآورد.
يعنى رسيدن به اطلاق نه اين که دست انداختن به آخر درياست. نه، رسيدن به اطلاق يعنى افتادن در دريا. اين معنىاش اين است که. تازه از اين جا بايد شروع کند برود. تا بحال تا ساحل داشت مىآمد، از اين به بعد ديگر در دريا افتاد. آيا اين همه دريا را خورده؟ نه، اين قدر معده اش بيشتر جا ندارد. ولى هر چه تو دريا بيشتر بماند معدهاش بزرگ مىشود. اين معناست، اگر تا قيامت برود باز بزرگتر مىشود. اگر تا بى نهايت برود باز بزرگتر مىشود. اصلا حدى ندارد.
سؤال: طبق اين که مىفرمايد مقام بقا پس هيچ وقت به مقام اطلاق که بى نهايت است نخواهد رسيد.
جواب: بقا اصلا اطلاق است. ولى صحبت سر اين است که اطلاق يعنى بى نهايت. خود اطلاق يعنى بى نهايت. معنايش اين است که پيغمبر الان بدون واسطه مىتواند در آن مظاهر وجود سير کند و هيچ وقت پيغمبر به آخر سيرش در مظاهر وجود نمىرسد. چرا؟ چون وجود لا انتهاست.
سؤال: همين مظاهر را کار داريم. همين مظاهر همچنين تحقق مىيابد يا تحقق يافته يا همان بحثى که فرموديد.
جواب: تمام اين ها هست، تمام تحقق يافته.
سؤال: پس يکى يکى همه را دوباره سير مىکند.
جواب: دارد همه را مىبيند، بى نهايت را هم دارد مىبيند.
سؤال: مگر همان بى نهايت از خود رسول الله که واسطه فيض است مگر تحقق پيدا نکرده.
جواب: اين مراحل بالاتر است که آن خود حقيقت اسم اعظم و خود حرکت در اطوار وجود است که اين ها ديگر بدون واسطه آن را مشاهده مىکنند.
نه اين که مظاهر خارجى است، نه، همه آنها را حيازت کرده. همه آن ها را خودش حيازت کرده، ولى اين که حيازت کرده غير از همان مقام خود ذات است که در آن جا سير مىکند.
سؤال: در مقام ذات، تجليات ذات را يکى يکى ملاحظه مىکند.
جواب: بله تجليات ذات،
تجليات ذاتى که بدون صورت است، پيغمبر همه صور در عالم از او بوجود آمده. اما اصل، آن بدون صورت است. آن ها ست که تجلى ذات بدون واسطه. آن جاست که مىگويد (لى مع الله حالات لا يسع ملک مقرب و لا نبى مرسل، آن است. واسطه در اين جا نمىخورد، نفس پيغمبر واسطه نيست. اينها مىخورد به نفس پيغمبر و نفس پيغمبر مىدهد به صور در اين عالم، چه صور مجرد، چه صور ...
سؤال: پس اين حجابى هم که در مورد رسول الله در روايت داريم که همه حجب را رسول خدا پاره کرده، بجز يک حجاب سبز، حجاب اخضر. آيا اين منظور ظرفيت رسول خداست.
جواب: اين جنبه مخلوقى که پيامبر دارد، اين حجاب است.
سؤال: اين هم از بين مىرود.
جواب: (لا فرق بينها و بينک الا انهم عبادک، لا فرق بينها و بينک) يا در يک عبارت، در روايت شيخ طوسى، در (مصباح لا فرق بينهم) هم دارد (لا فرق بينهم و بينک الا انهم عبادک رتقها و فتقها يدک) فقط جنبه عبوديت و جنبه معلوليت حجاب است. اما هيچ جهت ديگرى در اين جا وجود ندارد.
سؤال: پس آن مشاهدات حضرت رسول خدا، تجلى در مقام ذات ربوبى هر استفاده اى که مىکند به خود کثرات.
جواب: آن هم مىرساند.
سؤال: به همه عالم
جواب: بله
سؤال: بعد اين چه جورى افاضه مىشود
جواب: تمام اين آوازهها از شهر بود. اين که شما اين مطالب را مىگوئيد تجليات اوست که الان از زبان شما در مىآيد. قبول نداريد، اين را مىگويند شعور به مدرک بالذات نيست. همه اين ها علم حضورى در شما هست، اما خودتان نمىدانيد الان چه مقامى داريد.
جواب: صورت باشد که از خودش هست.
- سؤال: باز هم مىتوانند تجليات و ظهوريات حق را مراجعه کنند. چون وجود مطلق بى نهايت است و در اين جا اين فرض است که اين طور که استنباط کردم که اين ها اجمالا خودشان علم دارند به آن بى نهايت حق فقط تجربه مىشود يعنى به تفصيل ملاحظه مىکنند.

