جلسه ۱۳۴
توضیحات:
فصل (4) في أن الواجب لذاته واجب من جميع جهاته نکته ها وگفته های استاد: کان اللَه و لم یکن معه شیء و الآن کما کان
جلسه ۱۳۴
9سؤال: زمانى كه نیست غلط است تعبیر
جواب: این جهت است كه من مىگویم تقدم تقدم طبعى این كه من عرض مىكنم ضرورت ازلى را نباید بالواجب بالقیاس الى الغیر را بالنسبه به حق آورد معناى آن تساوى بین ظهور و بین وجود براى ذات نیست اگر تساوى باشد پس این هم واجب بالذات است هیچ فرقى در این جا نمىكند در حالى كه ما الان این را در رتبه متأخر از ذات مىدانیم فرض این است كه الان به این صورت در آمده صورت مصور مىخواهد صورت فاعل مىخواهد پس فاعل هست و این نیست) كان الله و لم یكن معهو شیئاً) (كان الله و لم یكن معه) یعنى در صقع ذات وجود؛ وجود مجرد است نه این كه كان الله قبلًا برگردیم یك میلیون قبل تاریخ الان ذات است و این نیست صحیح است این طور بگوییم چون ذات مافوق ماده است و مىتوانیم بگوییم الان ذات است این ذات همراه با او هست چون جنبه فاعلى و جنبه علىّ دارد پس دو جنبه را در لحاظ واحد ما در این جا لحاظ كردیم لحاظ اول نفس ذات این كه عبارت است از وجود حق؛ جنبه دوم تنزل اوست به مقام ظهور در نفس ذات این وجود ندارد در تنزل با مقام ذات این وجود دارد یعنى ذات با مقام، مقام خالقیت مىشود در این جا پس ما نباید به عقب برگردیم و به ما قبل تاریخ و از آن جا شروع كنیم چون هر جا كه ماده باشد در این جا زمان بوده زمان؛ انتزاع از ماده است نه این كه زمان فرض كنید كه براى خودش یك وجود دیگرى داشته ماده در آن زمان قالبش ریخته مىشود در زمان بدون این ماده زمان یعنى چى؟ هیچى اگر زمان خورشید است خب خورشید هم ماده است اگر زمان كره زمین كره است زمین هم ماده است اگر من زمان هستم من ماده هستم پس زمان چى شد شما غیر از گردش زمین كه زمان به وجود مىآید چه چیزى دارید كه به ما ارائه بدهید كه زمان آن است؟ زمین است دیگر فرض كنید كه زمین خوب حالا اگر شما این زمان را مىگویید كره زمین حالا از كره زمین رفتید در یك ستاره اى كه در آن ستاره اصلًا حركت نیست معنایش این است كه آن جا زمان وجود ندارد یعنى وقتى كه شما رفتید پایتان را گذاشتید در آن ستاره در آن كره پایتان را قرار دادید در حالى كه آن كره حركتى ندارد و ثابت است آیا شما زمان را برخودتان احساس نمىكنید كه گذشته خب احساس مىكنید دیگر این یك امر انتزاعى است یعنى از نفس ماده زمان متولد مىشود نه این كه زمان در خارج وجود دارد ما برویم آن بگیریم همان طور كه من الان این لیوان را گرفته ام زمان را نمىتوانم بگیرم در مشتم ولى وقتى كه من آمدم در این جا در این اتاق فرض مىكنم بر این كه اصلًا نمىدانستم ساعت چند است فرض مىكنم بر این كه نمىدانستم كره زمین هم مىگردد آدم بى سوادى هستم فرض مىكنم بر این كه من باب مثال خورشید و فلان و این حرف ها این حركت ظلّ و سایه و این ها را هم اطلاع ندارم تمام این ها را من فرض مىكنم من را مىآورند در یك اتاق قرار مىدهند پرده ها را هم مىاندازند فقط من سیاهى مطلق در این جا احساس مىكنم آیا زمان را احساس نمىكنم؟ مىگویم اى بابا خسته شدم این جا نشستم چقدر این جا من را نگه مىدارند چرا نمىگذارند من بروم خب تو كه ساعت ندیدى بفهمى چقدر زمان گذشته تو كه حركت شمس و سیارات را ندیدى بدونى چقدر گذشته پس از كجا زمان را فهمیدى این بخاطر نفس ادراك تحقق ماده است نفس تحقق ماده از آن زمان متولد مىشود انتزاع مىشود نه این كه چیزى هست در زمان چیزى نیست

