جلسه ۱۴۸
2حالا اگر شما دو ذات واجب الوجود را درنظر بگیرید كه حقیقت اینها ذاتاً واجب الوجود باشد اما هردو دو امر متغایر با هم باشد و جداى از هم باشد، اگر این دو واجب الوجود را مدنظر قرار بدهید این دو واجب الوجود طبعاً از نقطهنظر محدودیّتى كه بین آنها و واجب الوجود دیگر است یك صفت نقصى مترتّب بر آنها خواهد شد؛ یعنى وجود این واجب، تا مرز عدم تدخّل و تسرّى به وجود واجب الوجود دیگر است. منبابمثال الآن دو مرزى كه شما براى این دو لیوان درنظر گرفتهاید هركدام اینها یك مرز وجودى دارند، این وجودش تا حدی است كه به این سرایت نكند و این هم وجودش یك محدودیّتى است كه داخل در این لیوان نمىشود. پس این محدودیّت وجودی است كه حصارى به دور این وجود كشیده و آن حصار موجب نقص است از نقطه نظر فقدان كمال دیگرى؛ یعنى این واجب الوجود كمال دیگرى را فاقد است درحالىكه هر كمالى به وجود برمىگردد. و اگر ما بگوییم كه این واجب الوجود فاقد كمال دیگر است، در واقع در ذات واجب الوجود یك تركب لازم مىآید از یك امر ثبوتى و یك امر عدمى. آن امر عدمى عبارت از عدم كمال شىء دیگر است درحالىكه گفتیم با صرافت وجود ناسازگار است.
پس این مسئله و محورى كه همیشه ورد اللسان ما است كه تمام رفع اشكال مِن أصله برگشتش به مسئلۀ صرافت وجود است این را هیچ وقت فراموش نكنیم. این قضیۀ صرافت و بساطت حقیقت وجود را اگر ما مدنظر داشته باشیم، هیچ دلیلى و هیچ برهانى، نه عرشى و نه فرشى هیچ چیزی نمىتواند به این مسئله و به این حقیقت و به این قاعده برسد كه تمام كمالاتى كه مترتّب بر ذات واجب الوجود است تمام آنها منتزع و منبعث از یك واقعّیت است و آن واقعه بساطة الحقیقة است. قاعدۀ بسیط الحقیقه و بساطت حقیقت وجود و صرافت وجود، حل كننده و ازبین برندۀ بتّیۀ تمام اشكالات است، و با وجود این دیگر اشکال نمىماند. و این مسئله در قالب اشكال مختلفى پیدا مىشود و مطرح مى شود، اما اصل قضیه همین است.

