جلسه ۱۵۸
توضیحات:
فصل(6) في استيناف القول في الجهات و دفع شكوك قيلت في لزومها
جلسه ۱۵۸
5تلمیذ: همین دیگر مىگویند: صلح شد، پس در واقع نزاع، نزاع لفظى است.
استاد: نه، نه، نه! آن كسانى كه منكر وحدت وجودند قائل به انفصال هستند آنها مىگویند: اصلاً بین مبدأ و اینها دو وجود جدا هست، «إنّ الله خِلوٌ مِن خلقِه و خلقَه خلوٌ منه»1 اصلاً ارتباطی به هم ندارند، معنی ندارد كه بگویید: ما جنس خدا هستیم، معنی ندارد که خدا جنس ما باشد! یعنى اینها مىآیند و بین وجود ما و بین وجود پروردگار انفكاك مىاندازند.
ما مىگوییم: چطور ممكن است که در یك وجود بسیط و مطلق انفكاك باشد؟! انفكاك معنى ندارد! ماده نیست كه شما یك تكه از آن را بردارید. وجود مجرد لا یتناهى و مطلق تشبیهاً مثل كشى مىماند كه این قدر بكشى كشیدى، اگر بیشتر بكشى باز كشیدى، جدا نمىشود منتها در اینجا یك حبلٌ ممدودٌ بینَ الخالق و بینَ خلقِه است، این حبل ممدود یك مقدار آمد این فاصله شد مقام جبروت، یكمقدار دیگر آمد این فاصله شد مقام ملكوت، یك مقدار دیگر آمد این فاصله شد مقام مثال، و این آخر شد مقام ماده و عالم دنیا. این كش قطع نشده، اگر آن را رها كنى مىرود و به مبدأش مىچسبد، اگر بکشی باز جدا میشود. مسئله فقط مسئلۀ كشیدن و انعطاف است. اما اینها مىگویند: فرض كنیم خداوند اراده كرده و وجودى را خلق كرده، بسیار خوب، این وجود را از كجا خلق كرده؟ آیا از خودش خلق کرده؟ نه نمیشود، یعنى ما خداییم؟! خدا هم كه قابل تركیب نیست كه یك تكه از او بردارید! خدا ارادهاش تعلق گرفته و خلق كرده، مىگوییم: خدا خلق كرده قبول داریم، روى چشممان و روی سرمان میگذاریم اما بالاخره این وجودى را كه الان شما دارید مىبینید و روى سر مىگذارید و حلوا حلوایش مىكنید این الان آیا وجود تخیلى است یا وجود واقعى است؟ اگر وجود تخیلى است، بهجاى اینكه آن را روی سرت بگذارى خودت بالا برو تا اینکه او تو را حلوا حلوا كند!! پس این وجود، وجود واقعى است. اگر وجود واقعى شد و داراى یك حقیقت شد پس شما باید عالَمى را و ظرفى را جداى از وجود خدا كه به وجود خدا و به تركیبش دست نخورد داشته باشید که از آن عالم، از آن وجود یك تكه بردارد و زید كند، یك تكه بردارد و هندوانه كند، یك تكه بردارد و بادمجان کند و... . این تكههایى كه برمىدارد و جدا مىكند نمىشود از وجود خودش جدا كند پس باید از یك جا دیگر بردارد. از عدم كه نمىتواند بردارد که یك تكه عدم را بردارد و بکند غنم، یك تكه بردارد و بكند شجر! میگویند: چاره نداریم! آنها نمیتوانند به این مطلب ملزم بشوند. یعنی ما بر گردۀ آنها میگذاریم که اگر قرار بر این است كه شما وجود را جداى از او مىگیرید، «إنّ الله خِلوٌ مِن خلقِه» وقتى اینطور معنی مىكنید پس این وجود نمىتواند وجود موهومى باشد، این وجود واقعى است. این وجود واقعى منشأش چیست؟ اگر منشأش خود خداست که یفرّون فرارَ المکزومِ مِن المسک. اگر منشأش غیر از خدا است پس درقبال خدا یك عالم وجود و یك عالم حقائقى را شما جداى از خدا تصور كردید، كه آن خداوند از آن عالم بهعنوان مادة المواد براى عوالم خودش استفاده مىكند. بعد نقل كلام در او مىكنیم كه بین خدا و بین او چه ارتباط و چه نسبتى هست؟ اگر او معلول اوست پس سنخیت بین علت و معلول اقتضا مىكند كه حقیقت وجود، حقیقت واحد باشد. اگر معلول او نیست هردو معلول برای علت ثالثه خواهد بود كه تركب لازم مىآید.
- . الکافی، ج 1، ص 82.

