
بررسی استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب در فلسفۀ اشراق
نقد اصالت ماهیت و مسئلۀ سنخیت وجود و ماهیت
بررسی استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا تقریر شیخ اشراق را توضیح میدهد که بر اساس آن، مفاهیمی مانند امکان، وجوب، وحدت و وجود اگر دارای تعین خارجی باشند، به تسلسل بینهایت میانجامند و ازاینرو صرفاً مفاهیم انتزاعی و عقلی خواهند بود. سپس اشکالات وارد بر این مبنا را بررسی کرده و به تفاوت میان وجود و سایر مفاهیم انتزاعی میپردازد. در ادامه، بحث به مسئلۀ اصالت ماهیت و اصالت وجود کشیده میشود و این پرسش مطرح میگردد که چگونه از وجود بسیط و صرف، ماهیات و تعینات گوناگون پدید میآیند. استاد با طرح مسئلۀ سنخیت علت و معلول، نسبت وجود و ماهیت، حقیقت تعینات خارجی و مبانی قائلان به اصالت ماهیت را تحلیل میکند و یکی از بنیادیترین چالشهای فلسفۀ اسلامی دربارۀ رابطۀ وجود و ماهیت را مورد بررسی قرار میدهد.
بررسی استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب در فلسفۀ اشراق
توضیحات:
بررسی استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا تقریر شیخ اشراق را توضیح میدهد که بر اساس آن، مفاهیمی مانند امکان، وجوب، وحدت و وجود اگر دارای تعین خارجی باشند، به تسلسل بینهایت میانجامند و ازاینرو صرفاً مفاهیم انتزاعی و عقلی خواهند بود. سپس اشکالات وارد بر این مبنا را بررسی کرده و به تفاوت میان وجود و سایر مفاهیم انتزاعی میپردازد. در ادامه، بحث به مسئلۀ اصالت ماهیت و اصالت وجود کشیده میشود و این پرسش مطرح میگردد که چگونه از وجود بسیط و صرف، ماهیات و تعینات گوناگون پدید میآیند. استاد با طرح مسئلۀ سنخیت علت و معلول، نسبت وجود و ماهیت، حقیقت تعینات خارجی و مبانی قائلان به اصالت ماهیت را تحلیل میکند و یکی از بنیادیترین چالشهای فلسفۀ اسلامی دربارۀ رابطۀ وجود و ماهیت را مورد بررسی قرار میدهد.
بررسی استحالۀ وجود خارجی امکان و وجوب در فلسفۀ اشراق
13یعنى عقول است که اینها را تخصص و متخصص مىکند و متعین مىکند و به هر مقدار که ذهن در آنجا اعمال رویه نکرد، دیگر سلسلۀ تسلسل در آنجا مىایستد و دیگر جلوتر نمىرود. لذا در ذهن اشکالى ندارد. آن اشکال در خارج است که این امور متکى بر یکدیگر به لا نهایة برسند.1
مرتبۀ پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و ملائکه و ارتباط آنها با ذات باری تعالی
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد
- . تلمیذ: اینکه جبرئیل عرضه میدارد: «لو دَنَوتُ أنمُلَةً لاحتَرَقتُ»1 این در چه مرحلهاى بوده است؟ آیا به اسماء کلیه رسیده است؟
استاد: مسئلۀ اسماء کلیه فرق نمىکند. حتی ممکن است نسبت به اسماء کلیه هم بگوییم. بهخاطر اینکه جبرئیل تحمل آن جریان و مجلاى آن اسامى کلیه را مثل پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد. جبرئیل توان براى تلقى همۀ اسامى را ندارد. همین دلالت بر محدودیتشان مىکند دیگر.
تلمیذ: بنا بر فرمایشى که شما فرمودید این از اسماء جزئیه حساب مىشود، پس به اسماء کلیه نتوانسته برسد و آیات هم دلالت بر همین مىکند. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم در اسماء کلى بودند که جبرئیل اینطور گفت. و در روایات داریم که من به مقامى رسیدم که بین حق و من فاصلهاى نبود الا نور أفضل2، آیا نور افضل اسماء و صفات است؟ اسماء کلیه است؟
استاد: نور أفضل، مرتبۀ ولایت است که آن مرتبۀ مشیت است که بالاترین اسم است دیگر.
تلمیذ: آیا فاصلۀ بین رسول الله و حضرت حق یک مقام دیگرى هم هست؟
استاد: همان مرتبۀ ولایت بود دیگر.
تلمیذ: خب یک حقیقت اعتبارى که نیست بلکه یک حقیقت خارجى است.
استاد: همان مشیت خدا است. مقام مشیت هم مقام ولایت مىشود.
تلمیذ: پس چرا در این مورد داریم که مىگوید: «أنا مشیة الله» یا «نحن مشیة الله»؟3
استاد: مجراى مشیت است، ظهور مشیت خداست. مشیت هم، مشیت اطلاقى است. پیغمبر که اطلاقى نیست. مشیت خدا مثل سایر اسامىاش اطلاقى است و لانهایة است. مثل علمش لانهایة است، یعنى ظرفیت علمى رسول خدا عین ظرفیت علمى پروردگار است.
تلمیذ: در مقام فنا که تابع او است.
استاد: اصلاً به فناء کارى نداریم، به بقاء کار داریم.
تلمیذ: آن دفعه هم این مسئله را فرمودید که بالاترین اسم، اسم علم و حیات و قدرت است.
استاد: اسم کلى است دیگر.
تلمیذ: اسم کلى، یک موجودى دیگر غیر از وجود حق میشود، چون در مقام تنزّل است دیگر.
استاد: از اسماء حق است، دیگر تنزلش چیست؟! اسماء حق که از حق دیگر جدا نمىشوند که بهدنبالش تا تهران بدوند.
تلمیذ: اسامى جزئى هم جدا نمىشوند.
استاد: آنها معلولاند، آنها معلول اسامى کلى هستند، تا برسد به رسول خدا. و رسول خدا هم معلول آن اسم کلى است، صفتش معلول [صفت کلی است].
تلمیذ: اولین موجود پیغمبر است.
استاد: اولین وجود در عالم خلق، پیغمبر است ولى آن اسامى که خلق نیستند، آنها لازمۀ ذاتاند.
آنها که خلق نشدهاند بلکه لازمۀ ذاتاند.
تلمیذ: تعین که هست.
استاد: نه، تعینش تعین علّى است ولى از نظر اطلاقى به ذات پروردگار، علم پروردگار هم لایتناهی است. به ذات پروردگار، قدرت پروردگار هم لایتناهی است. اسامى پروردگار اسامى لایتناهى هستند، منتها این اسم براى اینکه در عالم [خارج] علیحسب مراتب، موجب فعلیت بشود، اولین مرتبۀ فعلیت اسم، وجود پیغمبر است. و لذا پیغمبر اگر اینطور باشد الان حرکت و سیرش در اسماء و صفات چطور است؟ پیغمبر اصلاً باید به نهایت کمالى رسیده باشد دیگر؛ یعنى همۀ استعدادهاى وجودى باید برایش به فعلیت رسیده باشند. اینطور نیست دیگر، إلى أبد الآباد دارد سیر مىکند.
تلمیذ: به فعلیت رسیدن همین است که إلى ابد الآباد سیر کند.
استاد: پس دیگر ترفّعى نیست.
تلمیذ: در خود خدا وقتى که ما مىگوییم: علمش بىنهایت است یعنى چه؟ فیضش بىنهایت است، یعنی چه؟
استاد: آهان، یعنى دائماً رسول خدا ینکشف علیه أمرٌ لم یکن مِن قبل. پس به فعلیت نرسیده است.
تلمیذ: لازمۀ فعلیت، بىنهایت نیست.
استاد: من الان این آب را مىبینم، این آب است دیگر. خب این مسئله تمام است. بله، اگر این آب دائماً متحول بشود ... .
تلمیذ: بله، در محدود، این هست.
استاد: پس پیغمبر هم محدود است منتها محدودیتش فرق مىکند.
تلمیذ: نه، در لا محدود بودن این است که تجدد همیشه در ذاتش هست. اینکه ما مىگوییم: به کمال مطلق رسیده، این یعنى تحول و... همیشه در ذاتش هست، مثل عدد بىنهایت.
استاد: پس رسول خدا به بىنهایت نرسیده است دیگر. یعنى دائماً دارد [سیر میکند]. یعنى اگر فرض کنید رسول خدا شروع کند اعداد را بشمارد، یک، دو، سه، چهار، همینطور بشمارد، کى تمام مىشود؟
تلمیذ: اگر بگوید: بىنهایت پیش من است تمام نمىشود.
استاد: رسول خدا چه تصورى از آن عدد بىنهایت دارد؟ روى کاغذ بنویسد و بهدست ما بدهد.
تلمیذ: نمىشود محال است.
استاد: آهان، پس همین! معنایش این است که رسول خدا ولو رسول خدا است، حتى به عدد بىنهایت نمىتواند برسد چون امکان رسیدنش اصلاً نیست. چه فرق مىکند بین ما و بین رسول خدا؟ ما بنشینیم تا روز قیامت یک، دو، سه، چهار بنویسیم و... .
تلمیذ: ما محدودیم، ذهن ما محدود است.
استاد: آن هم همینطور است. یعنى رسول خدا که نمىتواند در ذات خودش جمع بین متناقضین بکند. منتها حالا این نسبت به عدد است، نسبت به غیر عدد هم همینطور است. رسول خدا، اول مخلوقِ آن نزول مشیت و علم و اراده و قدرت حق است، ما این را قبول داریم. از وجود رسول خدا، تمام مظاهر دیگر منشعب مىشوند، این را هم قبول داریم. و علت براى خلق و فیض بین آن وجود مشیت کلى و بین سایر جزئیات است، این را هم قبول داریم. بنابراین به هر شخصى در کل عوالم امکان، چه ماده و چه غیر ماده، هر فیضى برسد إلی ما لا نهایة از وجود پیغمبر است، این را هم ما قبول داریم. ولى آیا این دلیل مىشود که پس وجود پیغمبر هم ما لا نهایة است؟! درحالتىکه فرقى بین دو لا نهایة ما نداریم! یعنى امکان ندارد دو چیز ما لا نهایة باشد، یکى ذاتی و یکى عرضی. اصلاً امکان ندارد، این استحاله عقلى دارد! یکى باید حداقل محدود باشد ولى محدود بودنش نه بهمعناى تمام شدن است بلکه بهمعناى شدتاً و ضعفاً، قوتاً و اوّلیةً و أولویةً است.
تلمیذ: داریم که نحن اسماء الله.4
استاد: بله، اسماء الله هستند منتها اسماء داریم، فوق اسماء کلى داریم و... .
تلمیذ: همه چیز اسماء الله است.
استاد: اسماء الهى که موجب علیت اشیاء هستند، ما هستیم. آخر خود ما هم با اسماء الله درست شدهایم. آخر نمىشود که معلول عین علت باشد. این را دیگر شما قبول دارید! یعنى وجود پیغمبر و نفس پیغمبر آیا مخلوقٌ أو لا؟ آیا حادثٌ أو لا؟ آیا قدیم است؟
تلمیذ: حادثٌ.
استاد: خب این تمام شد. دیگر به همین مقدار ... .
تلمیذ: اسماء الله هم حادث هستند.
استاد: نه، آنها حادث نیست، قدیم ذاتى هستند.
تلمیذ: لازم است که در ذات باشد.
استاد: خب در ذات هم هست.
تلمیذ: ترکیب لازم مىآید.
استاد: ترکیب لازم نمیآید. منبابمثال الان ذات بنده داراى اسماء و صفاتى هست ولی ترکیبى در ذات من نیست.
تلمیذ: بله، تعدد لازم مىآید دیگر، منتها تعدد ... .
استاد: لازمۀ نفس که مجرد است، لازمۀ نفس این است که این خصوصیات را داشته باشد. این همان جهتى است و اشکالى است که امروز من مطرح کردم، والا یک امر مجرد امکان ندارد که موجب یک ماهیت محدود بشود. ذات الهى دائماً داراى علم مطلق است و این علم مطلق قبل از خلق رسول الله این علم با ذات بوده است.
تلمیذ: خب همان شد که صفات عین ذات هستند. پس این اسماء عین ذات است دیگر.
استاد: عینیت اگر معنایش هو هو است، این خلاف است. اگر معنایش معناى به حمل شایع است یعنى ذو هو است و ذات علت براى اوست، این مانعى ندارد که ذات علت براى اسماء باشد و اسماء هم علت براى صفات باشند، چه اشکال دارد؟! تا خدا خدایى مىکرده و تا خدا خدایى مىکند، این خدا ذاتش بسیط بود و این ذاتش هم داراى علم و حیات و قدرت بود. این تا خدا، خدایى مىکرده بوده است. از این علم و حیات و قدرت خودش که معلول براى ذاتش است و قدیم است، اولین خلقى را که در عالم کون و در عالم حد بهوجود آورد، اولین حد نفس مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. خب این معلول براى آن اسم کلى مىشود دیگر. لذا ائمه علیهمالسلام مىفرمایند: «نَزِّلونا عنِ الرّبوبیَّةِ و قولوا فینا ما شِئتُم»5
تلمیذ: پس در قدیم تعدد هست.
استاد: بله، تعدد هست؛ تعدد علّى و معلولى. تا خدا بوده اسامىاش هم بودند. تا خدا، خدایى مىکرده حى بوده است. یعنى آیا ممکن است یکوقتى شما وجود را بدون حى تصور بکنید؟! یعنى خدا وجود داشته ولى حى نبوده و مرده بوده؟! نمىشود دیگر! حى یکى از اسماء الله است. آیا ممکن است تصور خدا بدون علم؟! یعنى خدا در یک زمانى و در یک وقتى بوده ولى علم نداشته است؟!
تلمیذ: علم، مرتبهاش نازلتر است.
استاد: خب، نازلتر را کارى نداریم، بالاخره آیا داشته یا نداشته؟
تلمیذ: علم آنجا معنی ندارد.
استاد: پس جاهل بوده!
تلمیذ: جهل در صورتى است که علم در جایى معنی داشته باشد. آیا به دیوار مىتوانید بگویید: جاهل؟! نمىتوانید بگویید: جاهل.
استاد: خب در اینجا علم در آن معنی ندارد.
تلمیذ: آنجا هم علم معنی ندارد؛ کسى که خالق علم است، کسى که علت علم است.
استاد: آخر همینکه شما مىگویید: خالق علم است. یعنى علم خودش را از روى علم خلق کرده یا از روى جهل؟
تلمیذ: نه، این تصور که معنی ندارد.
استاد: چطور شما خودت مىگویید: خالقِ علم است؟! آیا خالق ممکن است که از روى جهل یک چیزى را خلق کند؟!
تلمیذ: جهل در آنجا نیست. جهل در صورتى است که شأنیت علم باشد و در آنجا علم نباشد که به آن جهل مىگویند.
استاد: آخر شما مىگویید: خالق. این خالق اراده مىخواهد، این اراده یک معلول خارجى مىخواهد.
تلمیذ: تمام اینها معلولاند.
استاد: مىدانم معلول است، بالاخره آیا اینها تقدم علّى دارند یا ندارند؟!
تلمیذ: تقدم علّى به ذاتش است، همین!
استاد: آخر این ذاتى که مىخواهد خلق کند، یعنى از مرتبۀ استعداد یک مطلبى را به فعلیت دربیاورد آیا علم به خود همین دارد یا ندارد؟!
تلمیذ: وقتى که خودش ما فوق علم است دیگر علم نمىخواهد.
استاد: من این را دیگر نمىفهمم که یک نفر مىخواهد یک کارى انجام بدهد و در این کارش نیاز به علم نداشته باشد! آیا میشود؟!
تلمیذ: بله، چون او مافوق علم است. وقتى ما فوق علم باشد ... .
استاد: آخر شما علم را چه تصور مىکنید؟! آخر علم که فقط پنیر نیست! علم عبارت است از حالتى در ذات که آن حالت در ذات، اولین مرتبهاش علم حضورى است، یعنى خود ذات، ذات را در آن موقع دارد مىشناسد. این را چطور شما میگویید؟!
تلمیذ: اینکه ذات، ذات را مىشناسد این تعین است.
استاد: این علم حضورى است. آخر این تعین منافى با اطلاق ذات نیست.
تلمیذ: این را دیگر علم نمىتوان گفت. آنجا دیگر خودش خودش است، ذات ذات است، دیگر علم معنی ندارد.
استاد: پس شما علم حضورى را انکار مىکنید.
تلمیذ: نه، علم حضورى را انکار نمىکنم، علمش مادون ذات است.
استاد: مادون ذات بودن را قبول داریم. علم مادون ذات است ولى جداى از ذات نیست.
تلمیذ: نه دیگر، اگر اینطور گفتید یعنى جدا. این با آن جمع نمىشود.
استاد: آیا جدا بودن، جدا بودن زمانى است؟
تلمیذ: نه، زمانى نیست.
استاد: پس تمام شد، مىشود قدیم! ما هم همین را مىگوییم. ما مىگوییم: علم، معلول ذات است، قدرت معلول ذات است، حیات معلول ذات است ولی همۀ اینها قدیماند نهاینکه حادثاند.
تلمیذ: قدیم باشد ولى در رتبۀ ذات نیست.
استاد: اینکه در رتبۀ ذات نیست قبول داریم ولى قدیماند؛ یعنى قدیماند به قدمت ذات. حالا که قدیماند به قدمت ذات، خدا مىخواهد از این اسم علم و از این اسم قدرت و حیات، یک خلق خارجى را بهوجود بیاورد، آن اولىاش پیغمبر است. لذا باید از اسم پایینتر باشد. بله، درست است، مادوناند و عین نیستند. یعنى نزاع معروفى که بین مرحوم آقا سید احمد و مرحوم کمپانى ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ هست همین است که شما مىفرمایید ولى تفسیرش این است.
تلمیذ: بالاخره از کلماتشان برمىآید که از این امور در خود مرتبۀ ذات دارند حرف مىزنند. اگرچه مىگویند: در مرتبۀ ذات نیست ولى کلمات مرحوم کربلائى و مرحوم کمپانی و مرحوم آقا [اینطور نیست.]
استاد: درست است. یعنی اسامى را جداى از ذات مىدانند دیگر. این مسئله درست است، اشکالى ندارد.
تلمیذ: بله، گرچه نفى مىکنند ولى معنای حرفشان به اینجا کشیده مىشود. مگر اینکه بگوییم: ذات واقعاً در یک مرحلهاى مافوق علم، مافوق حیات، مافوق قدرت هست و در آنجا دیگر معنی ندارد که بگوییم: حیات و قدرت و علم.
استاد: ببینید، شما یکوقت بحث مفهوم مىکنید یعنى مىفرمایید که مفهوم ذات و(قطع صوت) [مفهوم اسماء و صفات که در اینجا] علم متکى به آن ذات است، ما این را قبول داریم. لهذا اگر شما بهجاى ذات، علم بگذارید کسى چیزى نمىفهمد. ذات ذاتٌ، علم علمٌ، قدرت قدرتٌ، فرق نمىکند. اما یکوقت مىخواهید صحبت را در این بکنید که در تعین خارجى آیا انفصال و انفکاک ممکن است؟! انفکاک یعنى منبابمثال الان این میکرفون قائم به این چیزی است که در زیرش هست. شما این را منفک مىکنید، من میکرفون را در دست راستم گرفتم و این پایه را هم در دست چپم گرفتم، آیا ممکن است ذات را با علم اینطورى که من الان منفک کردم، شما هم منفک کنید؟! این امکان ندارد. یعنى ذات بدون علم، ذات نیست و علم بدون ذات هم علم نیست.
تلمیذ: صرافت همین اقتضا را مىکند.
استاد: منافاتی با صرافت ندارد.
تلمیذ: علم حد است، ممکن نیست حد نباشد. والا چطور... . علم غیر از حیات است و حیات غیر از علم است.
استاد: شما الان اینهمه موجوداتى را دارید مىبینید از آجر و سنگ و آهن به این سفتى که همه منبعث از ذات هستند، آیا موجب مىشود که آن صرافت ذات ازبین برود؟! ازبین که نرفته است!
تلمیذ: اگر در ذات اخذ کنیم درست میشود. پس ببینید در ذات نیست. خالق ذات، خالق اینها است.
استاد: ببینید، أخذ در ذات نکنیم، یعنى بین الله و بین الاشیاء بیونیةٌ؟! این بینونیت از کجا آمد؟! این که کفر است، این شرک شد! شما بین خدا و بین اشیاء جدایى مىاندازید، آن ذات را در یک مرتبۀ تجرد جدا فرض مىکنید، بقیۀ اشیاء را از جبرئیل گرفته تا پایین در یک مرتبۀ جدا فرض میکنید، پس چه ارتباطى بین اینها هست؟! حالا به صرف گفتن خالق که مسئله حل نمىشود!
تلمیذ: صرافت در مرتبۀ خودش است، حالا شما بگویید ... .
استاد: این مرتبه را ما تفسیر کنیم که یعنى چه؟ صرافت در مرتبۀ خودش هست. یعنی اگر شما وجود را یک امر صرف بدانید که بین او و ماده بینونیت باشد، آن را هم تازه از صرافت انداختهاید، آن دیگر محدود شد.
تلمیذ: بینونیت نیست، تعدّدبردار نیست. آنجا اصلاً تعددبردار نیست. آنجا دیگر یک وجود دیگرى نمىتوان تصور کرد تا اینکه ترکیب لازم بیاید.
استاد: ببینید، اصلاً شما چرا مىگویید: آنجا؟! بگویید: همینجا! همین میکروفون همین میکروفونى که رنگش سیاه هست و فرض کنید که در دست من است و این با این شکل است. همین جا بحث را در همین جا کنید، آنجا و اینجا ندارد. آیا این میکرفون و این قابى که در زیرش هست من حیث المجموع، آیا آن وجود صرف شامل تمام اینها هم خواهد شد یا نه؟
تلمیذ: بله.
استاد: تمام شد، خب مسئله حل شد!
تلمیذ: ولى این آن نیست.
استاد: این آن نیست درست است. این آن صرف نیست یعنى محدود است. همین مسئله را شما در اسماء هم تصور کنید. یعنى آن ذات بحت و بسیط و صرف الوجود، مشمول علم خود در ازل هست. یعنى تا وقتى که ذات بوده، علم هم با او بوده. با او بودن، دلیل نیست که در یک رتبه باشند. نه، در رتبۀ مادون است ولى همیشه هست. حالا این ذات بحت و بسیط که داراى این اسماء است، اولین خلق خارجى که مىخواهد از خود بکند [نور پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است،] چون ما خلقهاى رتبههاى متأخر هستیم دیگر. ما دیگر در آن تههایش هستیم، دیگر بنزین تمام شده و به ما رسیده است!! دیگر تَهتغاریاش ما هستیم. دیگر جمع شد. آن اولین خلقى که مىخواهد بکند، انوار ولایت پیامبر و ائمه علیهمالسلام هستند.
1. مناقب آل ابیطالب، ج 1، ص 179
2. شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهمالسلام، ج 2، ص 475: «یا علی، أنا أکرم ولد آدم و لا فخر و لیس بینی و بین ربی حجابٌ إلا النور»
3. مجمع النورین، ص 215؛ دلائل الإمامة، ص 506: «قلوبنا أوعیةٌ لمشیّة الله فإذا شاء الله شِئنا.»
4. الکافی، ج 1، ص 144: «نحن والله الأسماء الحسنی».
5. ارشاد القلوب، ج 2، ص 427: «انفوا عنّا الرّبوبیّةَ و قولوا ما شِئتم»؛ بحر المعارف، ص 339: «لا تَجعلونا أربابًا و قولوا فى فضلنا ما شئتم، فإنّکم لا تَبلغون کُنهَ ما فینا» ؛ مختصر البصائر، ص 204؛ الغدیر، ج 7، ص 34؛ بحر المعارف، ص 351: «عن کامل التمّار قال: کنتُ عند أبىعبدالله علیهالسّلام ذاتَ یوم فقال لى: ”یا کاملُ اجعلوا لنا ربًّا نَئوب إلیه و قولوا فینا ما شئتم»؛ بحار الأنوار، ج 25، ص 279؛ الغدیر، ج 7، ص 34؛ بحر المعارف، ص 351:« اجعَلونا مخلوقینَ و قولوا فینا ما شئتم، فلن تبلُغوا»؛ بحار الأنوار، ج 10، ص 92؛ ج 25، ص 270؛ الخصال، شیخ صدوق، ج 2، ص 614: «قولوا إنّا عبیدٌ مَربوبون و قولوا فى فضلنا ما شئتم».
- . تلمیذ: اینکه جبرئیل عرضه میدارد: «لو دَنَوتُ أنمُلَةً لاحتَرَقتُ»1 این در چه مرحلهاى بوده است؟ آیا به اسماء کلیه رسیده است؟
