
نقد استدلال شیخ اشراق درباره تسلسل و مفاهیم وجود و وحدت
بررسی نسبت مفاهیم ذهنی با واقعیت خارجی
نقد استدلال شیخ اشراق درباره تسلسل و مفاهیم وجود و وحدت محور اصلی این جلسه است. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا دیدگاه شیخ اشراق را توضیح میدهد که بر اساس آن مفاهیمی مانند وجود و وحدت مابإزای خارجی ندارند و اگر دارای تحقق خارجی باشند، تسلسل لازم میآید. سپس به نقد این دیدگاه پرداخته و توضیح میدهد که وحدت و وجود صرفاً مفاهیم ذهنی نیستند، بلکه منشأ انتزاع خارجی دارند و موجودیت آنها عین تحقق خارجی اشیاء است. در ادامه، مسئله امکان انتزاع مفاهیم متعدد از یک حقیقت واحد بررسی میشود و ارتباط این بحث با صفات الهی مانند علم، قدرت و حیات مورد توجه قرار میگیرد. حاصل بحث روشن شدن تفاوت میان مفاهیم صرفاً اعتباری و مفاهیمی است که ریشه در واقعیت خارجی دارند و نیز بررسی نسبت اصالت وجود و اصالت ماهیت در این مسئله است.
نقد استدلال شیخ اشراق درباره تسلسل و مفاهیم وجود و وحدت
12صحبت ما در مسئلۀ علم و قدرت است. حالا حیات حکمش فرق مىکند، حیات یک وصف اعتبارى است که نفس موجودیة الشىء است که شما به او حیات مىگویید. یعنی چه شما بگویید: حیات یا نگویید: حیات، فرقى نمىکند، همینطور که شما تصور یک شیء را مىکنید، تصور حیات او را مىکنید، همینکه شما تصور یک کتاب را مىکنید، تصور بقاء آن کتاب را مىکنید، تصور حیات آن را مىکنید، حیاةُ کلّ شیءٍ بحسبِه. همینکه شما تصور مىکنید الان گربه روى دیوار حرکت مىکند تصور حیات او را کردید، ولى تصور علم او را نکردید، تصور فکر او را نکردید، تصور قدرتش را نکردید که آیا الان او قدرت دارد یا ندارد. قدرت داشتن یک امرى است خارج از خود ذات زید. یکوقت شما قدرت را به این معنی تصور مىکنید که نفس بقاء شیء، یعنى قدرة الشیء على بقائه، آن هم مثل حیات مىماند. یعنی همینکه الان شما میبینید یک حیوانى دارد مىرود مىگویید: اگر قدرت نداشت که نمىرفت پس قدرت دارد که میرود. بنابراین در اینجا این با همان معناى حیات یکى شد، در اینجا تفاوتى نکرد. قدرت بر بقاء است. اما یکوقت قدرت را زائد بر ذات مىدانیم، قدرتى که مىتواند عملى را در خارج انجام دهد، فعلى را در خارج بهوجود بیاورد، در اینجا قدرت و علم جدا مىشوند.
پس از حیث اینکه فلاسفه آمدند و به اشیاء نگاه کردند و دیدند که چون هر شیئى در بقاء خودش باقى است پس حى است، چون باقى است پس قدرت دارد، چون باقى است پس علم دارد، یعنى شعور به ذات دارد. آنها این سهتا را سه وصف قرار دادند؛ وصف انتزاعى که این سه وصف انتزاعى به نفس آن ذات برمىگردد. اگر مطلب این باشد خب این اشکال ندارد! یعنى درواقع چه ما بگوییم: علم و چه ما نگوییم: علم، دیگر دراینصورت فرقى ندارد. علم شىء به ذات خودش عبارت است از بقاء خودش. قدرت شىء به ذات خودش عبارت است از بقاء، حیاة الشیء عبارت است از همان بقاء. اگر به این نحو باشد، دراینصورت اشکالى ندارد. خود شىء بقا دارد فىحدذاته. ولى یکوقت ما علم و قدرت را علم و قدرت بر خارج مىگیریم، و حیات بر خارج و تعلق بر خارج از آن ذات میگیریم. ﴿إِنَّ ٱللَهَ عَلِيمٌ﴾1 علیمٌ بذاته أو علیمٌ بالاشیاء؟ علیمٌ بالمخلوقات أو علیمٌ بالمجردات؟ و... . ﴿إِنَّ ٱللَهَ قَادِرٌ﴾2 آیا قادرٌ بذاته؟ خب این که چه انتزاع مىکردیم و چه انتزاع نمىکردیم این بود! مثل وحدت بود. وقتى یک شیئى در خارج وحدت دارد موجب دوئیت و حمل وحدت بر ذات که نیست، نفس تصور شیء، تصور وحدت اوست. پس این را شما نمىتوانید در اینجا بهعنوان یک وصف جداى از ذات بر آن ذات حمل کنید که بعد بخواهید آن را منفک از او کنید؛ مثل بیاض که یک موقع زید بیاض دارد و یک موقع زید اصفرار دارد نیست، بلکه سلب این وصف، مساوى با سلب اصل خود موصوف خواهد بود، مثل اینکه به یک شیء مىگویید: واحدٌ. اگر بخواهید واحد را از آن ذات بگیرید، دراینصورت باید خود ذات را حذف کنید. اینطور نیست که وصف را بگیرید و ذات را باقى بگذارید، بعد آن ذات را بر آن حمل کنید. وقتى که شما ذات زید را درنظر مىگیرید، مىتوانید معلوماتش را از آن بگیرید و کنار بگذارید؛ مثل یک مخزن کامپیوتر که شما معلوماتش را از او مىگیرید و کنار میگذارید، بعد دوباره این معلومات را به آن تزریق میکنید. منبابمثال شما مىتوانید صفت شهوانی زید را از او بگیرید و کنار بگذارید. فرض کنید که زید، صفت شهوت ندارد، یک کارش مىکنید که صفت شهوتش بهطورکلى ازبین مىرود. یا فرض کنید که زید قدرت ندارد، روی زمین افتاده یا قدرتش را از او مىگیریم، یک میکروبى و ویروسى در بدن او مىرود و مثل میت مستلقیاً او را مىاندازد. اینها اشکال ندارد اما اینکه شما بیایید و از زید، صفت وحدت را بگیرید، زید را بدون وحدت تصور کنید، مگر یکهمچنین چیزی میشود؟! اصلاً امکانش نیست! یعنی نفس تصور زید و نفس زید ملازم با وحدت است. همینطور ملازم با قدرت بر حیات است. شما زید را تصور کنید بدون قدرتى که بر حیات دارد، این نمىشود، اصلاً امکان ندارد، یا علمى که نسبت به ذات خودش داشته باشد این نمىشود.
- . سوره توبه (9) آیه 28.
- . سوره انعام (6) آیه 37.
