
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
نسبت وجود بسیط با تعینات و عالم کثرت
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
توضیحات:
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
10این مطلب محل تأمّل و محل اشکال است، به جهت اینکه ما وقتی که نگاه به شخص مىکنیم، در او تغییر و تبدّلى در مادهاش نمىبینیم، مىبینیم که جسمش همان است، هفتاد کیلو وزنش بوده الآن هم هفتاد کیلو است، در خصوصیات و روحیاتش توجه میکنیم مىبینیم که این همان زید است، حرکت مىکند، یمشى فى الاسواق، یتحرّک، یأکل، یشرب، ینام، همان کارها را انجام میدهد. مطلبى که در اینجا هست این است که تفکرات او تغییر پیدا میکند، آراء او متبدّل مىشود، صفات او صفات انسانى مىشود، قبلاً صفات، صفات حیوانى بود حالا تبدیل به صفات انسانى مىشود، آراء قبلاً آراء شیطانى بود حالا تبدیل به آراء رحمانى مىشود، تفکر، تفکر مادى بود الان تفکر توحیدى مىشود. این تغییر و تحولاتى که در او پیدا شده، بالاخره تغییر و تحولاتى هست دیگر، ما داریم این را مىبینیم.
تلمیذ: در مرحلۀ اثبات فرمایش شما درست است ولى در مرحلۀ ثبوت عرض مىکنم.
استاد: حالا این را عرض میکنم. ما که اینها را داریم مىبینیم، یعنى اینها مسائلى است که ما داریم مشاهده میکنیم، این مسائل چه نحوه اتفاق افتاده؟ در کجاى این بدن تصرف شده؟ آیا خدا در پا تصرف کرده و تفکرش عوض شده یا در این شکم تصرف کرده یا در این مغز و اعصاب و دست و... تصرف کرده؟ هیچکدام! اینها سر جایش هست، همۀ اینها بهجاى خودش محفوظ است. در نفس او و در آن انسانیت او و در روح او تصرف انجام شده است. آن تصرف به چه نحوى است؟ آیا معدوم شده و بعد مخلوق شده یا نه معدوم نشده؟ اگر معدوم بود خب دیگر نفَس چرا مىکشد؟! نفس مىکشد، غذا مىخورد، همه کار انجام میدهد. این معدومیّت هم در اینجا معنی ندارد. حالا این تغییر و تحولات به ادراک برمیگردد. یعنى این نفس بهواسطۀ تعلق به ماده از مبدأ دور شده؛ تعلق به ماده! نهاینکه از مبدأ دور شده و بینونیّت بین او و مبدأ اتفاق افتاده بلکه ادراک او نسبت به مبدأ کند شده، ادراکش سست شده، ادراکش بطیء شده، ادراکش از حقیقت مجزّا شده است؛ این مىشود شخصى که توجه به ماده دارد. حالا از ماده مىخواهد برگردد و کمکم بهسمت تجرد برود، آن حالت نفسانى او کمکم متبدل میشود متبدل مىشود، بهطوریکه خود انسان هم احساس مىکند که این انسانِ سال گذشته نیست، حالاتش عوض شده، در عین اینکه زید، زید است ولى درعینحال حالاتش تغییر پیدا کرده، بعد بالاتر میرود، سال بعد مىبینید با سال قبل تفاوت دارد، ولى زیدیتش ازبین نرفته، زیدیتش محفوظ است، بعد سال ثالث همینطور، سال رابع، خامس، سادس، سابع همینطور تا میرود و یکمرتبه به یک مرتبهاى میرسد که دیگر شعور ندارد، تمام خصوصیات نفسانى خود را ازدست میدهد و دیگر در آنجا ادراک ندارد؛ این مىشود مرتبۀ فنا. قضیه به عین ثابت کارى ندارد، عین ثابت بهحال خودش محفوظ است، حالات متبدل مىشود، حالات متبدل مىشود تا وقتی که دیگر نفسانیّت خودش ازبین میرود. آنوقت در اینجا وقتی که هیچ حالى ندارد و هیچ تشخصى ندارد و خود را با همۀ موجودات واحد مىبیند، وقتی که واحد دید، دیگر در اینجا شما نمىتوانید به او بگویى: زید یا عمرو یا بکر، این که دیگر زید نیست؛ زیدى که داراى آن خصوصیات است، داراى افکار خاص است و خود را با این افکار از بقیه جدا میکند، ما به این زید مىگفتیم. الآن که او با همۀ عالم وحدت پیدا کرده و دیگر خود را نمىبیند، ادراک نمىکند نهاینکه نیست، هست ولى ادراک از او بهواسطۀ مرتبۀ فنا سلب میشود، آن سلبِ ادراک اسمش فناء است. والاّ عین ثابت بهجاى خودش محفوظ است. عین ثابت عبارت است از آن محدودۀ وجودى که خدا براى هر کسى تعیین کرده، این مىشود عین ثابت. آن محدودیت وجودى که ازبین نمىرود.
