
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
نسبت وجود بسیط با تعینات و عالم کثرت
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
توضیحات:
بساطت و صرافت وجود در این جلسه به عنوان لازمه نگاه توحیدی در فلسفه تبیین میشود و نشان داده میشود که پذیرش وجود بسیط چگونه به نفی اصالت ماهیت منتهی میگردد. آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی توضیح میدهد که اگر وجود حق متعال بسیط و غیرقابل تجزیه باشد، همه تعینات و موجودات نمیتوانند اجزای جداشده از او باشند بلکه ظهورات او خواهند بود. در ادامه با مثالهایی مانند صوت و نسبت آن با اسم و فعل و حرف، روشن میشود که یک حقیقت واحد میتواند در قالبهای متعدد ظاهر شود بدون آنکه ترکیب یا تجزیه در ذات آن راه یابد. همچنین قاعده «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» به عنوان نتیجه منطقی این مبنا بیان میشود. این بحث در نهایت اشکال اصالت ماهیت را پاسخ داده و وحدت وجود را تقویت میکند.
لازمه قول به بساطت و صرافت وجود
9استاد: ببینید، من در آنجا این را عرض کردم. عرضم این بود که در باب فنا و در بحث فنا، تغییر و تبدل ماهوى پیدا نمىشود بلکه در آنجا تغییر و تبدل در عالم ادراک است. آنجا بحثشان راجع به این بود که وقتى یک شخص فانى مىشود اصلاً بهطورکلى از مرحلۀ نفس بیرون مىآید و از مرتبۀ نفس عبور میکند و بعد آن نفسیّت خودش را ازدست میدهد و اصلاً تبدیل ـ از باب مثال میگویم ـ به دخان مىشود. یعنى جناب آقاى ... وقتى که إنشاءالله فانى مىشوند، هیچ وجودى در ایشان باقى نمىماند، نه سرى و نه دستى و نه پایى، اصلاً در عالم دود مىشود؛ به این قسم نیست. علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ ایشان تصورشان بر این بوده که وقتى یک شخص فانى مىشود اصلاً بهطورکلى نفسیت و تمام خصوصیات همه ازبین میرود و در این وسط اصلاً شخصى نیست تا اینکه ضمیر را به آن برگردانیم و بگوییم: زید است، عمرو است، بکر است، هیچ! اصلاً ضمیر «هو» تا وقتى است که این شخص به فناء نرسیده، همینکه هو به فنا رسید یکدفعه مىشود «هى»!! حالا یا مىشود «هى» یا مىشود «هما» یا مىشود «هنّ»!! بالاخره اصلاً ضمیر از این وسط برداشته مىشود دیگر. این دیگر تشخصى ندارد تا اینکه به او ضمیر برگردد. ضمیر همیشه باید مشارٌالیهاى داشته باشد. نظر علامه این بود.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم اشاره به این نکته در این مطالبشان نداشتند، مرحوم آقا مىفرمودند که چه اشکال دارد یک شخص وقتی که فانى میشود همۀ انانیّت و نفسیتش ازبین برود و دوباره خلقاً جدیداً از آنجا رجوع کند و با یک خلق جدیدى بیاید؟! منتها بر همان وِزان قبل از فناء، یعنى بر همان شکل و عرَض و... . اینطور نیست که یک کسى بخواهد فانى بشود، قبل از آن مثلاً رنگ صورتش بیاض است وقتی که به فناء میرسد تبدیل به سواد مىشود و برمیگردد بقاء پیدا مىکند، یا اینکه تبدیل به احمرار مىشود؛ نه، اینطور نیست! به همان کیفیت دوباره ارجاع پیدا میکند.
