
بررسی زیادت امکان بر ماهیت
نقد تحقق خارجی امکان در فلسفه
زیادت امکان بر ماهیت در این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی دیدگاه قائلان به زائد بودن امکان بر ماهیت اختصاص دارد؛ دیدگاهی که امکان را یک وصف واقعی و دارای تحقق خارجی در کنار ماهیت ممکن میداند، نه صرف یک اعتبار ذهنی. در ادامه، مبنای مرحوم آخوند در تبیین حقیقت امکان بهعنوان حالت لااقتضاء ماهیت نسبت به وجود و عدم بیان میشود و تفاوت آن با نظریه زیادت روشن میگردد. سپس اشکال اصلی وارد بر قول به وجود خارجی امکان و اینکه آیا چنین وصفی در خارج قابل تفکیک از وجود ماهیت است یا نه، مورد تحلیل قرار میگیرد. بحث در نهایت به این جمعبندی میرسد که نسبت دادن هویت مستقل به امکان با مشکل مواجه است و بسیاری از ادله مطرحشده توان اثبات آن را ندارند و نیازمند بازنگریاند.
بررسی زیادت امکان بر ماهیت
4این را مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند:
در اوایل جنگ، یکى از آخوندهاى معروف مشهد مىگفت: «آقا، برادر کشى چرا باید؟! خب نفت را آنها ببرند اشکالى ندارد، آنها عرب هستند و آنها برادرهاى ما هستند!»
یعنى اینقدر آدم احمق و اینقدر آدم نفهم که مادۀ حیاتى استقلال یک مملکت را مىگوید: به دشمن واگذار بکنید که آدم کشى نشود! مردتیکه الاغ، اگر تو بیایى رهبر بشوی، قضیۀ تو قضیۀ میرزا آغاسى مىشود که به او گفتند: «آمدهاند آب دریا را گرفتهاند، این روسها خلیج را فلان کردهاند و دریای شمال را جلو آمدهاند تا رشت!» گفت: «ما کام شیرین دوست را به آب شور عوض نمىکنیم!» مثل اینکه ما ایرانیها باید همیشه بدبخت باشیم! از آن وقتى که سراغ داریم، غیر از یک برهههاى خاصی که امیرکبیری فقط دو روز آمد و آن هم سرش را زیر آب کردند و در زمان شاه عباس و شاه اسماعیل که آنها یک اقتدارى بالنسبه در ایران داشتند، بقیه همه همین آغاسى بود و آقاخان نورى و محمدعلى شاه، رضا شاه و این و آن و خلاصه نعمت فراوان است!
علىأىحال مسئله این است که هیچوقت انسان حق را نمىتواند تحمیل کند، حق هیچوقت تحمیلى نیست، حق همیشه خودش راه خودش را باز مىکند؛ حتى در قضایایی که مربوط به کفار و... است. اگر یادتان باشد در درس گفتم که حتى اگر اسلام میخواهد برود و کشورها را بگیرد، براى لحاظ آن افراد مستعد مىرود این کار را انجام مىدهد. البته آن یک فلسفهای است که آن فلسفه در مرتبۀ بالایی قرار دارد که اسلام حتى براى خود افراد کفار هم در آنجا مسئله را مدنظر قرار داده و به نقصان عقل آنها توجه نمىکند بلکه به آن افق فکرى خودش نگاه میکند و حالا آن یک فلسفه بالایی است که آن در جاى خودش هست. ولى حداقل چیزى که براى همه قابل قبول و پسند است این است که این مردهاى بزرگ کافر هستند و مىگویند: ما نمیخواهیم مسلمان بشویم ولی این بچههایى که الآن معصوم هستند و بعداً اینها بزرگ مىشوند و اسلام از نقطهنظر تئورى حقانیتى که دارد آیا نباید یک بستر مناسبى براى اینگونه افراد بهوجود بیاورد؟! و براى آنهایى که بهدنبال مىخواهند بروند بستر مناسبى فراهم کند؟! اگر این بچه بلند شود بگوید: شما که حق را مىدیدید [چرا به ما نرساندید؟!] منبابمثال الآن شما بچهتان مریض مىشود آن را بلند مىکنید و به دکتر مىبرید و دکتر آمپول مىزند و قرص مىدهد و.... . بچه شما را دعوا مىکند که آقاجان بد است، آقاجان دکتر ما را دکتر میبرد، آقاجان ما را آمپول مىزند! شما این بدیها را از گوشتان مىگیرید و رد مىکنید اما کار خودتان را انجام مىدهید. اما اگر نروید، مىگوید: آیا شما را دکتر ببرم؟ مىگوید: نه، دکتر آمپول مىزند، خب این تب ویروسى و میکروبى بلند مىشود و مىرود و فردا رماتیسم قلبى مىگیرد. اگر پانادول نزنید، وقتى که بزرگ بشود اگر دریچۀ میترال او گشاد بشود و هزارتا مرض قلبى پیدا کند آیا نمىگوید: تو چرا به حرف من اعتنا کردى و من را دکتر نبردى؟! خود همین بچه مىگوید! پدر: مىگوید: خودت گفتى نبر، مىگوید: من بگویم، من بچه هستم، شما که پدر هستى چرا این کار را نکردید؟! و عقل شما به شما اجازه نمىدهد.
