اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

سیره عملی و اخلاقی مرحوم علامه طهرانی

تأسی به سیره نبوی در تبلیغ دین و حفظ حریت نفس

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با بازخوانی خاطرات و سیره عملی مرحوم علامه طهرانی، بر ضرورت انطباق کامل سبک زندگی و تبلیغی طلاب با سیره پیامبر اکرم و ائمه اطهار تأکید می‌ورزند. ایشان با نقد آسیب‌های رایج در محافل علمی و حوزوی، نظیر کثرت‌گرایی، مریدبازی و تعلقات دنیوی، تبیین می‌کنند که چگونه برخی جریان‌ها با تکیه بر اعتبارات و ترفندهای دنیوی، از مسیر اصیل ولایت فاصله گرفته‌اند. در ادامه، با اشاره به اهمیت حفظ آزادی اندیشه و حریت نفس، بر لزوم پرهیز از مماشات در بیان حقایق تأکید شده و جایگاه لباس روحانیت به عنوان نماد کرامت و تأسی به اهل‌بیت مورد بررسی قرار می‌گیرد. این جلسه در نهایت با تبیین ضرورت جذب نفوس مستعد از طریق منطق و استدلال صحیح، به عنوان راهکاری برای ترویج معارف حقیقی در جوامع اسلامی پایان می‌یابد.

سیره عملی و اخلاقی مرحوم علامه طهرانی

5
  • متأسفانه الآن هم مسئله همین است، شما به بیوت و محافل علمی بروید و ببینید از چه چیزی حرف می‌زنند واقعاً خجالت‌آور است! [می‌گویند] که این رئیس شده و آن نشده است! حالا در زمان سابق این مسائل نبود؛ ریاست و وکالت و از این حرف‌ها نبود. الآن [مسئله] همین است و الآن هم مسئله روی همین منوال است که چه کسی رئیس شده، چه کسی مرئوس شده، چه کسی بالا رفته، چه کسی منصب پیدا کرده و چه کسی چه‌کار نکرده است! همه همین است.

  • کثرت، بلای خانمان‌سوز!

  • تمام افکار مردم براساس کثرت است و کثرت بلای خانمان سوزی است که در هر کسی و نفسی بیفتد و در هر رتبه‌ای می‌خواهد باشد؛ اهل علم یا غیر اهل علم باشد، یک سدی بین او و رشد و ترقی او به‌وجود می‌آورد! این مسئله، مسئلۀ کثرات است.

  • آفت اهل علم!

  • و آفت اهل علم همین جنبۀ مرید، مریدبازی، ارادت و این حرف‌ها است و این خیلی مسئلۀ مهمی است که چطور ما باید خودمان را ...، البته باید به خدا پناه ببریم و تصور نکنیم [که خودمان می‌توانیم کاری انجام بدهیم]! به‌اندازه‌ای این مسئله ظریف است که انسان در ابتداء قضیه یک حالتی نسبت به مسائل و اینها دارد که می‌گوید: نه، ما اهل این حرف‌ها نیستیم! نه ما کجا و این حرف‌ها کجا؟! خودمان را نگه می‌داریم و حفظ می‌کنیم و چه می‌کنیم! ولی کم‌کم بر اثر گذشت و مرور زمان و سلام و علیکم کردن‌ها و بر اثر مسائل دیگر کم‌کم انسان احساس می‌کند که با آن شخص دو سال قبل فرق می‌کند، با آن کسی که در یک سال قبل بود تفاوت دارد! خطر اینجا است که در یک وضعیتی قرار می‌گیرد و دیگر حق را به‌خاطر رفیق و مرید زیر پا می‌گذارد؛ یعنی آن تیزی و حدتی که از اول با آن حدت با حق برخورد می‌کرد، الآن دیگر خیلی سخت است و خیلی دیگر به او زور می‌آید! اول خیلی راحت بود و صریح می‌گفت: این باطل است و این حق است و معطل نمی‌شد هرچه می‌خواست بشود، بشود! هرچه می‌خواست انجام بشود، انجام بشود! محکم می‌گفت: ایشان بر باطل است، هر کسی می‌خواست باشد؛ چه رفیقش باشد و چه رفیقش نباشد! باطل، باطل است. براین‌اساس او را مذمت و متهم می‌کردند و می‌گفتند که تند است و کند است! نمی‌دانم آنجا آن‌طور است و اینجا این‌طور است؛ انسان نباید این‌طور باشد! یک مدتی که می‌گذرد خب افراد هم متفاوت هستند و مسائل فرق می‌کند، بعضی‌ها هستند که بیشتر می‌خواهند اظهار وجود کنند و بعضی‌ها هستند که به قول معروف بیشتر ... آیا ندیده‌اید این افراد اهل علم و مسجدی برای آنهایی که در مسجد پول بیشتری می‌آورند کم‌کم بیشتر حساب باز می‌کنند؟! او هم کم‌کم جلو می‌آید و برای آقا خرج می‌کند؛ اینجا خرج می‌کند، آنجا خرج می‌کند، آنجا و این‌طرف و آن‌طرف از آقا تبلیغ می‌کند و یک‌دفعه در یک جریان بین [این شخص و دیگری] قرار می‌گیرد که حق با [دیگری] است اما نمی‌تواند این شخص را ازدست بدهد و گیر می‌کند و یک‌طوری می‌خواهد رد بشود! [می‌گوید]: حالا بیایید باهم صلح کنید. [می‌گویند]: نمی‌خواهیم باهم صلح کنیم، حق را بگو! چه‌کار داری؟! بحث ما است و نمی‌خواهیم تصالح کنیم، شما باید حق را بگویی. [می‌گوید]: نه، حالا این‌طور است من این را می‌بینم و آن را می‌بینم! من این را می‌بینم و من او را می‌بینم و حالا شما شب بیا و شما فردا بیا! چرا؟ اگر هردو متساوی بودند و هیچ نفعی به شما نداشتند، شما یکی را شب می‌خواستی و یکی را فردا؟! چرا این‌طور است؟! چون دل در تعلق گرفتار است! الآن دل تعلق به این دارد و می‌خواهد یک‌طوری مسئله حل شود که بر دامن کبریایی ایشان گردی ننشیند! خیلی بخواهد دیانت به خرج بدهد یک‌طوری بین اینها تصالح برقرار می‌کند و اگر آدم بی‌دین و لامذهبی باشد فوراً حق را به آن می‌دهد، آن که دیگر بحثی راجع به آن نیست! اگر دین‌دار باشد می‌گوید: آقا شما شب بیا، با او حرف می‌زند که حالا به‌نظر من شما این کار را انجام بدهید و آن کار را انجام بدهید! بالأخره هم یک‌طوری خلاف دین عمل نمی‌کند. ولی چرا باید این‌طور باشد؟! چرا نفس انسان باید گرفتار باشد؟!