اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

اثبات وجود ذهنی از طریق تصور معدوم

تحلیل براهین فلسفی بر امکان علم به امور غیرموجود

14٬168
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی نخستین طریق از براهین اثبات وجود ذهنی می‌پردازند. محور اصلی بحث، تحلیل این پرسش است که چگونه ذهن انسان می‌تواند به اموری که در خارج وجود ندارند یا حتی ممتنع هستند، علم پیدا کند. ایشان با تبیین این نکته که علم به معدوم مطلق ممتنع است، نتیجه می‌گیرند که برای تحقق این علم، باید صورتی از آن در ذهن موجود باشد که متمایز از سایر معدومات است. در ادامه، ضمن بررسی جایگاه علم اجمالی و تفصیلی در علم الهی، به تبیین ماهیت اعتباری زمان و نسبت آن با استمرار وجود مادی پرداخته می‌شود. این بحث با نقد دیدگاه‌های مادی درباره تجزیه‌پذیری ماده و تبیین دیدگاه فلسفی در باب جوهر فرد و تقسیم‌پذیری نامتناهی ماده به پایان می‌رسد تا زمینه‌ای برای درک دقیق‌تر نحوه حضور صور علمی در ذهن فراهم آید.

اثبات وجود ذهنی از طریق تصور معدوم

توضیحات:

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی نخستین طریق از براهین اثبات وجود ذهنی می‌پردازند. محور اصلی بحث، تحلیل این پرسش است که چگونه ذهن انسان می‌تواند به اموری که در خارج وجود ندارند یا حتی ممتنع هستند، علم پیدا کند. ایشان با تبیین این نکته که علم به معدوم مطلق ممتنع است، نتیجه می‌گیرند که برای تحقق این علم، باید صورتی از آن در ذهن موجود باشد که متمایز از سایر معدومات است. در ادامه، ضمن بررسی جایگاه علم اجمالی و تفصیلی در علم الهی، به تبیین ماهیت اعتباری زمان و نسبت آن با استمرار وجود مادی پرداخته می‌شود. این بحث با نقد دیدگاه‌های مادی درباره تجزیه‌پذیری ماده و تبیین دیدگاه فلسفی در باب جوهر فرد و تقسیم‌پذیری نامتناهی ماده به پایان می‌رسد تا زمینه‌ای برای درک دقیق‌تر نحوه حضور صور علمی در ذهن فراهم آید.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

اثبات وجود ذهنی از طریق تصور معدوم

14
  • نسبت به تجزیه و جزء لا یتجزّىٰ هم مسئله همین‌طور است، یعنى دیدگاه فلسفى نسبت به جزء لا یتجزّىٰ با دیدگاه مِتالوژى در اینجا تفاوت دارد؛ در آن دیدگاه مى‌گویند که این اگر بخواهد تجزیه بشود تبدیل به انرژى مى‌شود و اصلاً مسئله از بحث تجزیه بیرون مى‌آید. ولى از دیدگاه فلسفى تا وقتى که مادّه، مادّه است قابل تجزیۀ فرضی هم هست گرچه ما قدرت بر این نداشته باشیم. و اگر قدرت بر آن پیدا بکنیم همین‌طور آن را تجزیه مى‌کنیم.

  • حکایاتی در علوّ مرتبۀ مکتب اولیاء خدا

  • مثل اینکه اگر بپرسند که حدّ عدد چقدر است، می‌گوییم که حد ندارد یعنی حدّ عدد آن‌قدر است که تا نفسِ شما دربیاید مى‌توانید کنار این یک، یک دیگری بگذارید، همین‌طور یک بگذارید تا طهران و بعد تا مشهد بروید، یعنی همین‌طور تا وقتى که جان و نفس دارید مى‌توانید کنار آن یک بگذارید. پس عدد حدّى ندارد که اگر به آن حد برسد بگویید که در آنجا مسئلۀ عدد دیگر تمام شده است، یعنى به‌جایی برسد که بعد از آن، شما عدد دیگری را نتوانید قرار بدهید! مسئلۀ تقسیم و جزء لا یتجزّیٰ هم همین‌طور است یعنی اگر شما بتوانید إلی ماشاءالله مى‌توانید آن را تکّه و تقسیم بکنید. ایشان از این تعبیر به جوهرِ فرد مى‌آورند.1

  • اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. . چند وقت پیش از مشهد به طهران می‌آمدم شخصی آنجا بود که در طلسمات و این چیزها کار می‌کرد و از سابق آن را می‌شناختم و با هم صحبت کرده بودیم‌، البتّه اینجا صحبتى نشد و فقط سلام و علیک با همدیگر کردیم، صندلی‌هایمان تفاوت داشت، مى‌خواست به هند برود.
      کُلُّ مَن فى الوُجودِ یَطلُبُ صَیدًا *** إنَّما الاختِلافُ فى الشَّبَکاتِ *** 
      تمام کسانى که در عالَم وجود موجودیّت دارند، دنبال صیدى مى‌گردند. فقط و فقط اختلاف و تفاوت میان ایشان، در کیفیّت دامهایى است که مى‌گسترند و شبکاتى است که در آن صیدشان را گرفتار مى‌کنند.
      خیلى عجیب است! چقدر واقعاً ما باید خدا را شاکر باشیم که یک بینش و فهم خاصّى به ما داده است که انسان اصلاً از تمام این مسائل مستغنى است؛ این مسائلی که مردم براى به‌دست آوردنش جان مى‌دهند و چه کارهایی مى‌کنند پیش ما مسخره و خنده‌آور است. حالا چقدر باید شاکر شد! و شکر بر توفیقش یک مسئلۀ دیگرى است. ولى همین‌قدر که ما در چه وضعیّت، ظرفیّت و موقعیّتى بودیم که این مطالب را به ما نشان دادند، بزرگان مطالب را به ما ارائه دادند و بیان کردند و صحّت مبانى خودشان را به ما تفهیم کردند!
      چند وقت پیش تقریباً یکى دو هفتۀ پیش بود که به مجلسى در طهران رفته بودم، غریبه بودند رفقا نمی‌شناسند، در واقع به میل و اختیار خودم نبود یک کسى من را برده بود. بعضی افراد در آنجا بودند پیرمردهای ریش‌سفید که سن و سالى از آنها گذشته بود و کارهایی کرده بودند. وارد مجلس شدم با اینکه آدم‌هاى بدى نبودند ولی چون سنخیّت نیست جدّاً حال تهوّع پیدا کردم، یعنى اصلاً در اختیار خودم نبود، دیدم خواهى‌نخواهى حالم دارد منقلب مى‌شود. یک مقدارى نشستیم دیدیم اصلاً یکی تمام هوش و کلّه‌اش در کیمیا رفته است، اصلاً قیافه‌اش کیمیا شده است، آن یکى هم تمام قیافه‌اش عینِ جن شده بود یعنی سرش و ریشش مثل جن شده بود، آدم نمازخوان هم بودند. یک مشت دور هم جمع شده بودند، ما فرار کردیم! هرچه گفتند بمانید، گفتم: خداحافظ شما! حالا اینها کسانى هستند که خودشان را از خلایق مخفى مى‌کنند که کسى دنبال اینها نیاید، از آنهایی که ده‌تا نگهبان این طرف و آن طرف بگذارند تا کسى به جلسات خاصّ و سرّ آنها نیاید و کسى نفهمد!
      بعد بیرون آمدم و اوّل کارى که کردم یک سجده به‌جا آوردم، گفتم: خدایا چقدر واقعاً تو به ما لطف کردى! آخر کار بیچاره‌ها با هفتاد سال سن، شصت سال سن، پنجاه و پنج سال سن این است که مى‌خواهد طلا درست بکند. بعد مى‌گفت که تخم مرغ رسمى را که از مرغ سیاه است و نمى‌دانم تا چهل روز دانۀ فلان خورده باشد را این‌کار باید بکنید. پیش خودم گفتم این دیگر از کجا پیدا می‌شود؟!
      مرحوم آقا یک وقتى به کسالت سنگ صفرا مبتلا شده بودند و در مشهد روند معالجه به بن‌بست رسیده بود و قرار بود به طهران بیایند و عکس‌بردارى بکنند تا مشخّص بشود که بالأخره آیا سنگ هست یا سنگ نیست؟ گیر کرده بودند و متوجّه نمی‌شدند، در مشهد سونوگرافى هم نشان نداد و قرار شد یک سونوگرافى دیگر بکنند. بعد داشتیم از بیمارستان به طرف فرودگاه می‌آمدیم، من و مرحوم آقا عقب نشسته بودیم و یکی از رفقا جلوی ماشین بود و یک دکتری در مشهد بود که آن موقع به آقا ارادت داشتند ایشان هم راننده بود. این رفیق بندۀ خدا خیلى تأسّف مى‌خورد و ناراحت بود که قضیّه الآن دارد به عمل کشیده مى‌شود.
      خلاصه این شخص رفته بود پیش کسی، نمی‌دانم جن‌گیر بود یا از این چیزهاى قدیمى بود، نمى‌دانم از کجاى مشهد آن را گیر آورده بود و یک نسخه‌اى از آن گرفته بود و تأسّف مى‌خورد و حالش یک حال رقّت‌آمیزى بود که این نسخۀ کیمیا اسد دارد از دست مى‌رود و آقا دارد خودش را دستی‌دستی به عمل مى‌دهد.
      مى‌گفت که آقا چى می‌شد یک کارى مى‌کردیم، آخر دوای این را داده است! گفتم که دوای آن چیست؟ گفت: مى‌رویم یک مار سیاه پیدا مى‌کنیم بعد یک موش جلوی آن مى‌اندازیم و وقتى که دارد موش را مى‌خورد همان موقع سرش را مى‌بریم، آن خونى که از آن مى‌آید، آن سه قطرۀ آخرش را روی صفرا مى‌مالیم خوب مى‌شود.
      مرحوم آقا فرمودند: این مار گرفتن شما عمر نوح مى‌خواهد، کجا مار سیاه پیدا بکنیم و آن موقع هم که دارد موش مى‌خورد آن را بکشیم؟! ولى این به مزاح آقا توجّه نمى‌کرد و دنبال فکر خودش بود، مى‌گفت: اگر مى‌شد این کار را مى‌کردیم دیگر کار به عمل نمى‌کشید، ببین این نسخه دارد حرام مى‌شود! من دلم به‌حال این بنده خدا مى‌سوخت که با چه احساسی دارد اینها را مى‌گوید، می‌گفت که آقا دارد عمل مى‌شود و ما مى‌توانیم یک کارى بکنیم ولی نمی‌شود!
      واقعاً مسئله همین است و از آن طرف هم با توجّه به مطالبی که برای ما بیان کرده‌اند مسئولیّت و تکلیف ما یک‌جور دیگری مى‌شود، خدا به داد برسد! تا وقتى که یک چنین چیزى را خدا قسمت آدم نکرده است آدم راهش را مى‌رود ولى وقتى که خدا این را قسمت کرده است آن‌وقت مسئولیّت انسان یک‌جور دیگری است، من نسبت به خودم مى‌گویم، واقعاً بدن انسان مى‌لرزد، خدا خودش کمک بکند!»
       *** . الله شناسی، ج 2، ص 15.
/ 260