اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

نقد و بررسی تعاریف فلسفی جوهر

تحلیل نسبت وجود ذهنی و خارجی در تعریف جوهر

14٬108
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به نقد و بررسی تعاریف مشهور فلسفی برای مفهوم «جوهر» می‌پردازند. بحث با واکاوی اشکالات وارد بر تعریف «الموجود بالفعل» آغاز می‌شود و این پرسش مطرح می‌گردد که آیا قید «بالفعل» در تعریف جوهر، به معنای وجود خارجی است یا به معنای قوام ذاتی و استقلال در مقابل عرض. در ادامه، تعریف بوعلی سینا مبنی بر اینکه جوهر ماهیّتی است که اگر در خارج موجود شود، لا فی موضوع است، مورد مداقه قرار می‌گیرد. استاد با بررسی دیدگاه‌های مرحوم آخوند، چالش‌های موجود در تطبیق این تعریف بر وجود ذهنی را تبیین کرده و به بررسی این مسئله می‌پردازند که آیا با تفکیک حمل اولی و شایع، می‌توان تناقض میان جوهریت و حلول در ذهن را مرتفع کرد یا خیر. این جلسه در نهایت به تبیین دقیق‌تر معنای جوهر و ضرورت تفکیک میان نگرش مفهومی و مصداقی در تحلیل‌های فلسفی ختم می‌شود.

نقد و بررسی تعاریف فلسفی جوهر

توضیحات:

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به نقد و بررسی تعاریف مشهور فلسفی برای مفهوم «جوهر» می‌پردازند. بحث با واکاوی اشکالات وارد بر تعریف «الموجود بالفعل» آغاز می‌شود و این پرسش مطرح می‌گردد که آیا قید «بالفعل» در تعریف جوهر، به معنای وجود خارجی است یا به معنای قوام ذاتی و استقلال در مقابل عرض. در ادامه، تعریف بوعلی سینا مبنی بر اینکه جوهر ماهیّتی است که اگر در خارج موجود شود، لا فی موضوع است، مورد مداقه قرار می‌گیرد. استاد با بررسی دیدگاه‌های مرحوم آخوند، چالش‌های موجود در تطبیق این تعریف بر وجود ذهنی را تبیین کرده و به بررسی این مسئله می‌پردازند که آیا با تفکیک حمل اولی و شایع، می‌توان تناقض میان جوهریت و حلول در ذهن را مرتفع کرد یا خیر. این جلسه در نهایت به تبیین دقیق‌تر معنای جوهر و ضرورت تفکیک میان نگرش مفهومی و مصداقی در تحلیل‌های فلسفی ختم می‌شود.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

نقد و بررسی تعاریف فلسفی جوهر

9
  • «و همین‌طور اینکه می‌گوییم: الشىءُ الموجودُ بالفعل، این تعبیر صلاحیّت ندارد که عنوان و لازم براى آن حقیقت جنسیّۀ جوهریّه باشد. (تعبیر اوّلى این بود: الموجودُ بِما هوَ موجودٌ لا فِى موضوعٍ، ولی در اینجا الشَّىءُ الموجود است یعنى الماهیَّةُ الموجودَة. قدری قضیّه را در اینجا بهتر کرده است امّا آن بالفعلى را که آورده است کار را خراب کرده است!) و الاّ هر کسى بداند یک چیزى فى نفسه جوهر است باید علم به وجودش هم پیدا بکند، (چون در علم به ذات، وجود هم خوابیده است، تازه وجود بالفعل هم خوابیده است.)

  • بلکه معناى جوهرى که صلاحیّت براى جنسیّت دارد آن چیزی است که از آن تعبیر آورده مى‌شود به اینکه شیء دارای ماهیّت است. (حالا ایشان خودشان دارند معنا مى‌کنند.) وقتی وجودش در خارج موجود گشت وجود خارجی آن، لا فی موضوع است.»1

  • اشکال به شمول تعریف جوهر، عرض را (ت)

  • اشکال به تعریف جوهر به موجود بالفعل به‌واسطۀ مادّه و صورت (ت)2

  • توضیح معنای تقوّم ذاتی برای موجود بالفعل (ت)3

  • اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. . تلمیذ: آیا این لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ، عَرَض را هم شامل مى‌شود، چون ما به عَرَض هم علم داریم و لفظ «الشىء الموجود» شامل عَرَض هم مى‌شود؟
      استاد: نه، چرا این جور معنا کنیم؟! بحث راجع به جوهر است!
      تلمیذ: چون تعلیل می‌آورند به عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ! می‌فرمایند که کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا!
      استاد: منظورشان این است که هر کسى که به یک جوهر جنسى بخواهد علم پیدا بکند! و کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ؛ یعنی هر شیئی که فى نفسه جوهر است، پس منظورشان این است که به جوهر علم پیدا بکند نه به عَرَض!
      تلمیذ: اگر ما عبارت را به‌صورت مبتدا و خبر بگیریم، عَرَض را هم شامل می‌شود؛ یعنی لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا، هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ.
      استاد: دراین‌صورت عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ دیگر معنا ندارد!
      تلمیذ: دراین‌صورت عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ دارد تحلیل مى‌کند؛ یعنی به‌خاطر چه چیزی ما این معنا را مى‌کنیم؟ می‌فرمایند: عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ. پس دراین‌صورت دیگر شامل عَرَض هم مى‌شود.
      استاد: این‌طوری عبارت دیگر جور در نمى‌آید! یعنی اینها ارتباطی با هم ندارند.
      تلمیذ: در اینجا دارد نقض به تعریف دوّم وارد می‌کند.
      استاد: بله، این «الاّ» دارد نقض را در آنجا وارد مى‌کند؛ «و الاّ» یعنی اگر شما این معنا را بپذیرید، لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ، عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ؛ دراین‌صورت باید با علم به یک شىء، علم به موجودیّت آن شىء پیدا بشود، یعنى لازمۀ علم به ماهیّت جوهریّۀ شىء، علم به وجودش است! درحالتى‌که شما علم به ماهیّت پیدا مى‌کنید و از وجود و عدم انصراف دارید.
      تلمیذ: اگر این فعلیّت در الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ را اعم بگیریم، دیگر هم فعلیّت وجودی در خارج و هم فعلیّت وجودى در ذهن را شامل می‌شود. یعنی همان‌طوری که ما خارج را اعمّ از ذهن و خارج عینى مى‌دانیم، این قیدِ بالفعل که در اینجا هست را هم اعمّ از فعلیّت وجودى عینى و فعلیّت وجودى ذهنى می‌دانیم.
      استاد: عَرَض هم فعلیّت دارد؛ اگر عَرَض هم در ذهن بیاید فعلیّت دارد چون نمى‌شود که یک چیزى وجود پیدا بکند و فعلى نباشد و تقدیرى باشد! یعنی طبق برداشتى که اینها کرده‌اند داریم مى‌گوییم؛ طبق این برداشت، معناى بالفعل یعنى آن چیزی است که وجود خارجی آن، محقّق باشد، حالا یا به وجود خارج یا به وجود ذهنى‌! حالا این مطلب شما به جوهریّت چه‌کار دارد؟ این الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ هم شامل جوهر مى‌شود و هم شامل عَرَض.
      تلمیذ: این اشکال وارد نمى‌شود که هر کسى که جوهر را در ذهنش تصوّر کرد حتماً باید احتیاج به تحقّق خارجى داشته باشد بلکه همین تحقّق ذهنى آن کفایت مى‌کند؟
      استاد: این مسئله در عَرَض هم همین‌طور است، هر کسى که عَرَض را تصوّر می‌کند بالأخره در ذهن هست.
      تلمیذ: اشکال ازاین جهت وارد مى‌شود نه از آن جهت!
      استاد: نه، ببینید الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ؛ معناى فعلیّت بنابر این حرف خیلى معناى سستى مى‌شود، زیرا قطعاً کسى که یک چیزى را تصوّر مى‌کند بالأخره آن را تصوّر کرده است، این‌طور نیست که آن را تصوّر نکند. بنابراین هر چیزى که در ذهن مى‌آید بالأخره در ذهن مى‌آید، نمى‌شود شما یک چیزى را در ذهن بیاورید و آن در ذهن نیاید؛ فعلیّت لازمۀ تصوّر است.
      پس بالفعل در اینجا مى‌خواهد هر دو جنبه را بگوید؛ یعنی می‌خواهد بگوید که هم وجود خارجی این ماهیّت، بالفعل است درحالتى‌که ما مى‌بینیم این‌طور نیست، زیدى که نیست را ما تصوّر مى‌کنیم. و هم وجود ذهنی آن، بالفعل است که ما این را قبول داریم چون بالأخره چیزى را که تصوّر مى‌کنیم دیگر هست و بالفعل است.
      اشکال بوعلى با این تعبیر وارد مى‌شود، امّا اگر ما معناى بالفعل را معناى غیر مقدَّر گرفتیم یعنى معنای آن را قائم بالذّات گرفتیم اشکال وارد نیست؛ موجود بالفعل یعنى موجودى که احتیاج به چیزى ندارد، وجودِ او وجودِ بالفعل است و تقدیرى نیست که حتماً باید مسبوق به موضوع باشد و بعد تحقّق خارجى باشد، یعنی اوّل باید موضوع باشد و بعد این، تحقّق پیدا مى‌کند. وجودِ بالفعل یعنى روی دو پاى خودش ایستاده است، در عرف هم مى‌گویند که روی پای خودش ایستاده است و فعلیّت دارد.
      فعلیّت داشتن در قبال فقرى است که آن فقر عارض بر عَرَض مى‌شود، عَرَض در وجود خودش محتاج و مفتقر به موضوع است ولى جوهر در وجود خودش مفتقر نیست بلکه فعلیّت دارد. پس فعلیّت از این باب است یعنی فعلیّت ذاتى نه فعلیّت خارجى!
      معنا ندارد که فعلیّت خارجى منظور باشد؛ به‌خاطر اینکه خیلى از جواهر هستند که هنوز وجود پیدا نکرده‌اند، شما انسان ده سَر را تصوّر مى‌کنید درحالتى‌که انسان ده سَر وجود خارجى ندارد. پس منظور از بالفعلى که در اینجا هست همان بالفعل ذاتى است مثل اینکه مى‌گوییم: مثلّث چیزى است که بالفعل سه زاویه داشته باشد که مجموع آنها صد و هشتاد درجه بشود. درحالتى‌که مقصود در اینجا بالفعل خارجى نیست بلکه منظور این است که این مسئله براى آن تحقّق داشته باشد ولو در عالَم ماهیّت و تقرّر ذات. به این نحوه می‌شود مسئله را توجیه کرد و الاّ اگر منظور موجود بالفعل باشد اشکال بوعلى وارد است.
    2. . تلمیذ: به این تفسیر برای موجود بالفعل می‌توانیم نقد وارد بکنیم به‌واسطۀ مادّه و صورت که از جواهر هستند و هرکدام به دیگری احتیاج دارند، به‌خصوص در مورد مادّه که محلّ برای صورت است!
      استاد: هرکدام از اینها برای وجود به دیگری احتیاج دارد نه در تقرّر ذاتی خودش! مادّه من حیث هی احتیاج به صورت ندارد ولی وقتی که می‌خواهد در خارج تحقّق پیدا بکند احتیاج به صورت دارد و صورت هم همین‌طور است که بدون مادّه در خارج تحقّق ندارد. شما در اینجا نگویید که عَرَض هم همین‌طور است؛ عَرَض با مادّه و صورت فرق می‌کند چون صورت و مادّه هر دو جوهر هستند و هر دو فی حدّ ذاته تصوّر می‌شوند. ممکن است که مادّه باشد و صورت به آن عارض بشود و صورت باشد و مادّه به آن عارض بشود. ولی این مسئله نسبت به موضوع و عَرَض ممکن نیست، چون ممکن است که موضوع باشد و عَرَض نباشد مثل اینکه این کاغذ الآن سفید است و سیاه نیست و بعد سیاهی به آن عارض بشود. پس عَرَض احتیاج به موضوع دارد ولی موضوع احتیاج به عَرَض ندارد.
      مادّه و صورت هرکدام در خارج احتیاج به دیگری دارند ولی این‌طور نیست که هرکدام عارض بر دیگری می‌شوند. شما می‌توانید صورت را بدون مادّه تصوّر بکنید و مادّه را بدون صورت تصوّر بکنید.
      این تعریف یعنی اینکه جوهر زمانی که بخواهد در خارج تحقّق پیدا بکند لا فی موضوع است و احتیاجی به مسبوقیّت موضوع ندارد ولکن عَرَض این‌طور نیست یعنی احتیاج به مسبوقیّت موضوع دارد. ولی مادّه و صورت در تقرّر ذاتی خودشان محتاج به دیگری نیستند بله در وجود خارجی به همدیگر احتیاج دارند.
      تلمیذ: یعنی می‌خواهم بگویم که بنابر این تعریف برای جوهر، مادّه و صورت از جواهر خارج می‌شوند چون هرکدام از اینها متقوّم به دیگری است.
      استاد: نه، معنای تقوّم مادّه و صورت به همدیگر، تحقّق خارجی است. یعنی جسم در تقوّم خارجی احتیاج به فصل دارد ولکن نسبت به تقوّم ذاتی و تقرّر ماهوی با صرف نظر از خارج هر کدام برای خودش تقوّم دارد. ولی امکان ندارد که ما عَرَض را بدون موضوع تصوّر بکنیم حتّی در تقرّر ذاتی! پس عَرَض هر وقت تصوّر بشود باید در موضوع باشد؛ من‌باب‌مثال شما وقتی کم یا کیف را تصوّر می‌کنید لازمه‌اش آن است که بگویید عارض بر چیزی می‌شوند، مثلاً وقتی خط را تصوّر می‌کنید لازمه‌اش این است که بگویید عارض بر سطح می‌شود. ولی مسئله در مورد جسم و سطح این‌طور نیست یعنی جسم احتیاج به سطح دارد ولی ممکن است که شما جسم را بدون سطح تصوّر بکنید. یعنی جسم در تقرّر ذاتی خودش قبل از تحقّق خارجی احتیاج به کم و سایر اعراض ندارد. ولکن نفس تصوّر عَرَض احتیاج به تصوّر موضوع و محل دارد تا اینکه عَرَض عارض بر آن بشود. این مقصود از بالفعل در الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ است.
      یعنی منظور از بالفعل بودن فی حدّ ذات است بدون نظر به خارج، یعنی فی نفس تقرّر ذاتش و بدون نظر به خارج و ذهن احتیاجی به عَرَض ندارد. ولکن وقتی که این جسم در خارج محقّق بشود طبعاً با عَرَض و کمّ و کیف است، یعنی امکان ندارد که شما کتاب در خارج را بدون اعراض تصوّر بکنید.
      پس وقتی می‌گویند که خط احتیاج به جسم دارد ولی جسم احتیاج به خط ندارد، منظور این است که جسم در تقرّر ذات خودش احتیاج به کم ندارد یعنی خط مقدّم بر جسم نیست.
      تلمیذ: این مسئله در مادّه و صورت هم هست چون هر دو به هم احتیاج دارند و هیچ‌کدام مقدّم بر دیگری نیستند، حالا چه در خارج باشند و چه در ذهن!
      استاد: ما می‌توانیم هرکدام از اینها را بدون دیگری تصوّر بکنیم!
      تلمیذ: اگر در جواب ایشان بگوییم که مادّه و صورت در مقام تقرّر ماهوی خودشان همان جنس و فصل هستند مشکل حل مى‌شود، یعنى مادّه و صورت خارجى همان جنس و فصل ذهنى هستند. ما وقتى داریم در مقام ذهن و تقرّر ماهوى صحبت مى‌کنیم مى‌گوییم جنس و فصل‌!
      استاد: بنده هم همین را دارم مى‌گویم، یک وقتى ما مطلب را به‌نحوکلّى بیان مى‌کنیم این مى‌شود تقرّر ذاتى؛ جنس را وقتى شما تصور مى‌کنید، من‌باب‌مثال حیوان را تصوّر می‌کنید، این تصوّر حیوان احتیاج به انسان، بقر و غنم ندارد بلکه خودش فى حدّ ذاته قائم بالذّات است. از طرف دیگر ناطق هم در تقرّر ذات خودش احتیاج به حیوان و جنس ندارد، ناطق یعنى فصلى که مقسِّم و محقِّقِ جنس در خارج است، این عبارت از فصل است.
      حالا اگر این معنا و جهت کلّى بخواهد در خارج تحقّق پیدا بکند، جنس در خارج مى‌شود مادّه و آن ناطق مى‌شود صورت و آن جنبۀ نفسانیّتی که او را در خارج محقّق مى‌کند. پس در خارج احتیاج به هم دارند، یعنی همان‌طور که این کتاب در خارج احتیاج به عَرَض دارد، عَرَض هم احتیاج به کتاب دارد ولى احتیاج در تقوّم ذاتش نیست بلکه در تحقّق خارج است؛ زیرا کتاب بدون خط در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند، و خط بدون کتاب در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند. ولى صحبت در این است که کدام‌یک از این دو مقدّم بر دیگرى است؛ آیا خط عارض بر کتاب مى‌شود یا کتاب عارض بر خط مى‌شود؟ معلوم است که خط عارض بر کتاب مى‌شود ولی کتاب، عارض بر خط نمى‌شود، گرچه کتاب بدون خط و کم در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند. ولى این بحث، بحثِ عروض است، بحث عروضِ خط بر کتاب است و بحث این است که این محلّ برای آن است.
    3. . تلمیذ: این تعریف جوهر اگرچه شامل اعراض نمی‌شود ولی شامل رنگ و لون که قِسمى از کیف است که مى‌شود؛ چون ما رنگ را تصوّر مى‌کنیم بدون هیچ محلّی!‌
      استاد: این، اشکال و عیبى ندارد که شما لون را تصوّر می‌کنید، ما عَرَض را تصوّر مى‌کنیم، و اصلاً اگر اعراض را به‌تنهایى تصوّر نکنیم دیگر تفصیل بین جوهر و عَرَض معنا ندارد.
      تلمیذ: بنابر معنایی که شما براى فعلیّت بیان فرمودید که فرمودید منظور تقرّر ذات است، جوهر شامل عَرَض هم مى‌شود چون فرمودید که جوهر در مقابل عَرَض است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فی موضوعٍ.
      استاد: آیا شما همین‌که معناى لون را تصوّر مى‌کنید، قائم به‌غیر بودن در ذهن شما نمى‌آید؟! این مسئله هم در خارج است و هم در ذهن! درست است که شما رنگ را تصوّر مى‌کنید ولی آیا در همان ذهن خودتان که این رنگ را تصوّر مى‌کنید، نمى‌گویید که این رنگ اگر در همان صورت ذهنى بخواهد تحقّق پیدا بکند باید قائم به یک صورت باشد؟!
      تلمیذ: لون به هیچ چیزی نیاز ندارد بلکه انسان خود رنگ را تصوّر مى‌کند!
      استاد: عیبى ندارد! تصوّر رنگ به‌خاطر این است که قائم به نفس است.
      تلمیذ: جوهر هم قائم به نفس است!
      استاد: نه، جوهر قائم به خودش است!
      تلمیذ: جوهر هم در عالم تصوّر، قائم به نفس است.
      استاد: آیا شما در رنگى را که در ذهنتان تصوّر مى‌کنید نمى‌گویید که اگر این رنگ بخواهد تحقّق پیدا بکند باید در ضمن یک صورت باشد؟
      تلمیذ: می‌گوییم اگر در خارج‌ بخواهد تحقّق پیدا بکند باید در ضمن یک صورت باشد.
      استاد: در خود ذهن هم همین‌طور است!
      تلمیذ: این مطلب در خارجِ ذهن درست است ولی عَرَض در ذهن با جوهر شریک است‌!
      استاد: شما در ذهن خودتان قرمزى مبهم را تصوّر مى‌کنید، نه قرمزى واضح را. درحالی‌که در جوهر این‌طور نیست، مثلاً شما در ذهنتان یک گوسفند تصوّر مى‌کنید بدون اینکه گوسفند خارجى وجود داشته باشد!
      تلمیذ: اگر این‌طور باشد، آن بحثِ کلّى و جزئى دوباره پیدا مى‌شود و نتیجه این می‌شود که ما در ذهن خودمان هیچ گوسفندى نمى‌توانیم تصوّر بکنیم!
      استاد: آنجا به‌نحو ابهام است ولی در اینجا بحثِ ابهام نیست. بحث در اینجا این است که وقتى ذهن یک کم یا کیف را تصوّر مى‌کند، همراه با این تصوّر، استنادش به یک موضوع، چه موضوع ذهنى و چه موضوع خارجى را هم در خودش مى‌آورد.
      تلمیذ: بنده نمی‌توانم این مسئله را دربارۀ لون در ذهن باور کنم!
      استاد: چطور ممکن است شما خط یا هر عَرَضی را بدون موضوع تصوّر بکنید؟! شما اگر خطّ کلّى را تصوّر نکنید، چطور مى‌توانید جزئیّت و مقدار کم و زیاد را انتزاع بکنید؟!
      تلمیذ: بنده این مطلب را در کلّ اعراض عرض نکردم بلکه آن را دربارۀ لون عرض کردم چون لون در وجود ذهنى هیچ نیازی به موضوع ندارد!
      استاد: پس بگویید که خط هم در وجود ذهنی نیاز به موضوع ندارد و اگر خط بدون موضوع تصوّر می‌شود، لون را هم مى‌شود تصوّر کرد. لون به‌نحو کلّى و مبهم را می‌شود تصوّر کرد، ولى لونى که بخواهد استناد به موضوع داشته باشد را خود ذهن هم آن را استناد به صورت مى‌دهد که آن صورتش مى‌شود جوهر، مثلاً آن را استناد به کاغذ مى‌دهد.
      تلمیذ: پس آن تعریف دوّم شامل لون به‌نحوکلّى هم مى‌شود؛ یعنی بنابر اینکه بالفعل را به معنای تقرّر ذات فرمودید، که إذا وُجِدَ لا یَحتاجُ إلی موضوعٍ. پس الآن این لون کلّی، وُجِدَ فِى الذِّهنِ فَلا یَحتاجُ إلى موضوعٍ!
      استاد: بله، این چه اشکالى دارد؟!
      تلمیذ: اشکالش این است که جوهر شامل عَرَض هم شد!
      استاد: ببینید در تقرّر ذات بحثى که شد این است که شما وقتی مى‌خواهید ماهیّت جوهرى را تصوّر بکنید، آیا آن جنبۀ استقلال و روى پاى خود ایستادن در در همان ماهیّت جوهرى هست یا نیست؟! اصلاً به ذهن و خارج کارى نداشته باشید چون بالأخره هر تصوّرى که انسان مى‌کند حکایت از خارج مى‌کند. آیا در آن اوّلین تصوّرى که شما از جوهر مى‌کنید، معنای تقوّم ذاتى یعنی اینکه روى پاى خودش ایستاده است در ذهن مى‌آید یا نمى‌آید؟!
      تلمیذ: به‌خاطر انس ما با عالَم خارج مسئله همین‌طور است یعنی این در ذهن مى‌آید ولى وقتى که خود ذهن را درنظر بگیریم مسئله فرق می‌کند!
      استاد: بحث در اینجا بحث حکایت است، حتّى شما وقتى راجع به عدم، ممتنع‌الوجود و شریک‌الباری هم بخواهید صحبت بکنید مسئله همین است؛ آیا وقتی شما شریک البارى را تصوّر مى‌کنید، آن را به‌عنوان یک حقیقت جوهریّه تصوّر مى‌کنید یا نمی‌کنید؟! آیا آن شریک البارى با اینکه در خارج نیست، قوام ذاتى دارد و روى پاى خودش ایستاده است یا نه؟! چرا مسئله این‌طور است؟ به‌جهت اینکه ذهن همیشه به‌عنوان حکایت از خارج نسبت به اشیاء نظر می‌کند. وقتى که شما شریک البارى را تصوّر مى‌کنید، مى‌گویید که لو فُرِضَ فی الخارِجِ، این لو فُرِضَ در اینجا مخفى است و آن زیر خوابیده است. این لو فُرِضَ فی الخارِجِ در ذهن شما هست ولو اینکه در خارج نیست، ولو اینکه در خارج ممتنع است.
      این لو فُرِضَ فی الخارِجِ جوهر با لو فُرِضَ فی الخارِجِ عَرَض دو چیز متفاوت مى‌شوند؛ شما تقوّم ذاتی را در لو فُرِضَ فی الخارِجِ حقیقت جوهریّه مى‌یابید امّا همین لو فُرِضَ فی الخارِجِ عَرَضى که تصوّر مى‌کنید را مى‌بینید قائم به غیر است. این مقصود از بالفعلى است که بنده عرض کردم.
      تلمیذ: اگر فرق بین کلّى منطقى و کلّی طبیعى مشخّص بشود شاید امثال این مسائل هم باز بشوند.
      استاد: معنای آن، معناى سعى است ولی آن دیگری معنایش فقط نفس ماهیّت است بدون توجّه به سعه بودنش.
      تلمیذ: ما می‌توانیم بگوییم که البَیاضُ أبیَضٌ ولی نمى‌توانیم بگوییم البَیاضُ بَیاضٌ، چون حمل کردن آن به حمل اوّلى صحیح نیست.
      استاد: البَیاضُ بَیاضٌ هم صحیح است مثل زیدٌ زیدٌ؛ یعنی نفسِ کمترین ابهام در این زید براى حملِ مشارکت یا نفى تصوّر عدم کفایت می‌کند. مى‌گویید زید، زید است و عمرو نیست، زید خودش است. یعنى در اینجا نفس کمترین ابهام و ادنیٰ مناسبتى براى رفع جهالت در حمل کفایت مى‌کند. البَیاضُ بَیاضٌ درست است؛ یعنی سفیدى، سفیدى است و سیاهى نیست، یعنى در سفیدى خود ذات مدّ نظر است. یعنی منظور من از اینکه مى‌گویم سفیدى، خود سفیدى است نه اینکه منظور من از سفیدى چیزی مایل به شیرى رنگ یا کِرِم رنگ است!
      تلمیذ: پس همان اشکال پیش مى‌آید که اگر دربارۀ تحقّق بالفعل صحبت مى‌کنیم لازم مى‌آید که بعضى از اعراض، جوهر باشند؛ به‌خاطر اینکه ما یک عَرَضى پیدا کردیم و خودش را بنفسه تصوّر کردیم ولو در عالَم تقرّر ماهوی خودش باشد!
      استاد: شما هر عَرَضى را تصوّر بکنید آن را به‌تنهایى تصوّر کرده‌اید، فقط این مورد نیست! شما تمام اعراض را به‌تنهایى تصوّر مى‌کنید! بحث بنده راجع به تقوّم ذات در مرحلۀ مفهومى بود؛ یعنى وقتى که شما جوهر را تصوّر مى‌کنید براى جوهر چه تعریفی را مى‌آورید؟ مى‌گویید: جوهر آن حقیقتى است که اگر تحقّق پیدا بکند تحقّق آن، تحقّقى است که روى پاى خودش ایستاده است. حالا آیا منظور از این مسئله، ناظر به وجود نفسانى بودن است؟ نه! گرچه این وجود نفسانى یک مسئله دیگری است ولى همیشه ذهن در حکایت از امر خارجى قضاوت مى‌کند.
      تلمیذ: پس این تعریف ناقص است، بنابراین عامّ و شامل نیست! یعنی این تعریف جوهر که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، تعریف شاملى نیست؛ به‌خاطر اینکه شامل وجودِ این ماهیّت در ذهن را نشده است و فقط شامل وجود این ماهیّت در خارج شده است! إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ دارد خارج را مى‌گوید، درحالی‌که ما داریم راجع به ماهیّتی صحبت مى‌کنیم که معرّای از عالَم وجود است.
      استاد: بنده هم همین اشکال را مى‌کنم، بنده مى‌گویم شما که این اشکال را مطرح مى‌کنید که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ کدام‌یک از این دو وجود را در نظر گرفته‌اید؟ اگر وجود ذهنی را تصوّر کرده‌اید، این هم در ذهن هست. یعنی این قضیّه بنابر نظر مشّاء است که می‌گویند حقایقى که در ذهن مى‌آیند حالّ در ذهن هستند وقتى که حال شدند با این تعریف إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ منافات پیدا می‌کنند.
      مگر اینکه شما بگویید که مقصود از جوهر، جوهر نفسانى نیست بلکه مقصود، جوهر خارجى است و منظور از إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، وجود خارجى است. یعنی آن جوهرى که در خارج تحقّق پیدا مى‌کند نه در ذهن، إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است. امّا بحث از اینکه آن چیزی که در ذهن است چه نحوۀ از وجود است بعد مى‌آید.
/