
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
تحلیل نسبت میان ماهیت، تشخص و عالم مثال در ادراک انسانی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات مطرح شده بر آن میپردازند. بحث با تحلیل اشکالات مرحوم آخوند بر نظریه شیخ اشراق درباره عالم مثال آغاز شده و به تبیین تفاوت میان مثال متصل و مثال اعظم میانجامد. در ادامه، استاد با نقد دیدگاههای کلامی در فلسفه، به مسئله تشخص و نحوه ادراک مفاهیم کلی در ذهن میپردازند. محور اصلی بحث، پاسخ به این پرسش است که چگونه مفاهیم کلی و مجرد در ذهن انسان شکل میگیرند، بدون آنکه دچار تناقض میان ابهام و تشخص شوند. در نهایت، با تفکیک میان ماهیت و وجود، روشن میشود که آنچه در ذهن حاصل میشود، نه خودِ حقیقت خارجی، بلکه مفهومی است که به اعتبار وجود ذهنی، کیفیتی نفسانی یافته و به واسطه تجرید از تشخصات، بر کثیرین قابل انطباق است.
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
11آقاجان به شما میگوید که آقا بلند شو برو یک کیلو انگور بخر و بیاور. اینکه الآن به شما میگوید همینکه درنظر بگیرید، اگر طلبه باشید شروع میکنید [میگویید که] انگوری که شما گفتید مبهم است یااینکه مشخص است؟! رنگ و لون او چطور است؟! مقدار و حجم آن چگونه است؟! بعد از اینکه پاسخ همۀ اینها داده شد [میگویید که] از چه دکانی بخریم؟! دور باشد یا نزدیک باشد و اینها دارای انواع و اشخاصی است که همۀ اینها تشخیص میدهند! آقا برو یک کیلو انگور بخر و بیاور گرسنه هستیم! دارد اینجا برای ما میگوید که لونش چطور است و کمّ او به چه مقدار است!!
گفتند که ملاّ داشت به یک جایی میرفت و دید یک شخصی دارد بار هیزم میآورد! ـ خدمتتان عرض کردم ـ گفت که این حطب مرتب بر حمار أسودُ اللون را هر رطل شرعی به چند درهم در معرض بیع و شراء درمیآورید؟! او یک نگاهش کرد و گفت: اگر میخواهی دعا کنی مسجد آنجاست و منارهاش پیداست!!
یکی از رفقای ما ـ اگر اسمش را بگویم همه میشناسید ـ و از منتسبین و افراد موجه میگفت که یک دفعه میخواستیم از اراک برای بروجرد یا ملایر حرکت کنیم. زمستان سردی بود و ماشین هم نبود. یک مینیبوسی آمد و جا نبود و اضافه سوار کردن روی صندلی ممنوع بود و پلیس جریمه میکرد. آمدیم سوار بشویم، گفت که جا نِدارم! گفتم که نه، سوار کن عیب ندارد. گفت: بابا در راه جریمهام میکنند. گفتم که عیب ندارد خدا بزرگ است بابا! ما داریم در سرما یخ میزنیم. خلاصه سوار شدیم و [افراد] زیاد بودند و دوتا سهتایی [کنار هم] نشستیم و جلوی پاسگاه رفتیم مثل اینکه طرف آمد نگاه کرد و فهمید جریان چیست. رفت که ساعت بزند دیدیم که نمیآید و دارند جرّوبحث میکنند که چرا مسافر زیاد کردی و باید جریمه بدهی. دیدیم که بیچاره گیر افتاده است و گفتیم که برویم نجاتش بدهیم.
