
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
تحلیل نسبت میان ماهیت، تشخص و عالم مثال در ادراک انسانی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات مطرح شده بر آن میپردازند. بحث با تحلیل اشکالات مرحوم آخوند بر نظریه شیخ اشراق درباره عالم مثال آغاز شده و به تبیین تفاوت میان مثال متصل و مثال اعظم میانجامد. در ادامه، استاد با نقد دیدگاههای کلامی در فلسفه، به مسئله تشخص و نحوه ادراک مفاهیم کلی در ذهن میپردازند. محور اصلی بحث، پاسخ به این پرسش است که چگونه مفاهیم کلی و مجرد در ذهن انسان شکل میگیرند، بدون آنکه دچار تناقض میان ابهام و تشخص شوند. در نهایت، با تفکیک میان ماهیت و وجود، روشن میشود که آنچه در ذهن حاصل میشود، نه خودِ حقیقت خارجی، بلکه مفهومی است که به اعتبار وجود ذهنی، کیفیتی نفسانی یافته و به واسطه تجرید از تشخصات، بر کثیرین قابل انطباق است.
تبیین حقیقت وجود ذهنی و پاسخ به اشکالات آن
12آمدم و شروع کردم به افسر گفتم که خدمتتان سلام عرض میکنم. ـ فهمیدم این آقا برای کدام شهر است! ـ گفت که سلام علیکم. گفتم که حضورتان عرض کنم خصوصیت انسانی که در طبیعت و سرشت آدمی به اقتضای حصولِ مهمه...!! طرف گفت که بله، درست است! آنوقت [رو کرد به راننده و] شروع کرد به فحش خواهر و مادر دادن به راننده که پدرسوختۀ فلان خجالت نمیکشی که [ماشینت را از] زن و بچۀ مردم پر میکنی؟! ای فلانِ فلان. دوباره گفتم که بله خدمتتان عرض میکردم که از قضا نفس ناطقۀ آلوده...!! گفت که بله بله همینطور است. ولی دوباره شروع به فحش دادن [به راننده] کرد. دوباره من سومیاش را گفتم. به راننده گفت که برو، به جان این آقا اگر این آقا برای من محترم نبود الآن میدانستی با تو چهکار میکردم؟! یک پنجاه تومانی جریمهات میکردم برو بهخاطر این آقا [با تو کار ندارم]!! میگفت که آمدیم و رفتیم نشستیم. بعد به من رو کرد و گفت که فلانی، تو به او چه گفتی؟! گفتم که نه خودش فهمید چه میگویم و نه خودم فهمیدم!! میگفت که چه گفتی که این تو را رد کرد؟!
تلمیذ: داستان سورۀ بقره و حضرت موسی و گاو بنیاسرائیل [که چگونه باشد] هم همینطور است؟
استاد: بله، آنهم همینطور است. همۀ اینها ناشی از جهل است. میگویند که برو این کار را بکن، برو بکن تمام میشود.
این مسئله و مبهمی که در ذهن هست از دو صورت خارج نیست؛ یااینکه ابهام این مبهم ازبین میرود و یک امر مشخص میشود، اگر اینطور است پس دیگر قابل صدق بر کثیرین نیست و اگر این در همان مرتبۀ ابهام باقی بماند، مگر شما قائل به اصالت وجود و وجود ذهنی نیستید؟! مگر اصل و تشخص را به وجود نمیدهید؟! بنابراین این امر مبهم آمده وجود به آن خورده و مشخص شده است، از یک طرف مبهم و از یک طرف مشخص است وَ لا یَجتمعان! چطور ممکن است یک شیء هم مبهم باشد و هم وجود بیاید به آن بخورد و این را مشخص و مشتپرکنش و قابل اشاره بکند؟! چطور این دو باهم جور درمیآیند؟! این اشکال سوم نسبت به وجود ذهنی است.
