
ماهیت قدرت و نسبت آن با حیات و ذات
تحلیل فلسفیِ تلازمِ قدرت با وجود و نقد اوهام انسانی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه صفت «قدرت» در نظام هستی میپردازند. بحث با تعریف قدرت به عنوان تواناییِ ذات بر استدامه و ایجاد تغییر در آثار وجودی آغاز میشود و با استدلال بر اینکه قدرت از اوصاف انتزاعی و لاینفکِ ذات است، ادامه مییابد؛ به گونهای که سلب قدرت از ذات، مساوق با سلب خودِ ذات است. در ادامه، استاد با عبور از مباحث انتزاعی، به نقدِ نگاهِ عرفی و خیالیِ انسانها نسبت به تعلقات دنیوی و مرگ میپردازند. ایشان با تأکید بر اینکه بسیاری از دلبستگیها و رفتارهای ما در مواجهه با حوادث، نه برخاسته از حقیقتِ وجودی، بلکه ناشی از اوهام و تخیلات نفسانی است، مخاطب را به بازنگری در نوعِ ارتباط با خود و جهان پیرامون دعوت میکنند. این جلسه در نهایت با تبیینِ تفاوتِ نگاهِ اولیاء الهی با نگاهِ عامیانه به هستی، به پایان میرسد.
ماهیت قدرت و نسبت آن با حیات و ذات
توضیحات:
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه صفت «قدرت» در نظام هستی میپردازند. بحث با تعریف قدرت به عنوان تواناییِ ذات بر استدامه و ایجاد تغییر در آثار وجودی آغاز میشود و با استدلال بر اینکه قدرت از اوصاف انتزاعی و لاینفکِ ذات است، ادامه مییابد؛ به گونهای که سلب قدرت از ذات، مساوق با سلب خودِ ذات است. در ادامه، استاد با عبور از مباحث انتزاعی، به نقدِ نگاهِ عرفی و خیالیِ انسانها نسبت به تعلقات دنیوی و مرگ میپردازند. ایشان با تأکید بر اینکه بسیاری از دلبستگیها و رفتارهای ما در مواجهه با حوادث، نه برخاسته از حقیقتِ وجودی، بلکه ناشی از اوهام و تخیلات نفسانی است، مخاطب را به بازنگری در نوعِ ارتباط با خود و جهان پیرامون دعوت میکنند. این جلسه در نهایت با تبیینِ تفاوتِ نگاهِ اولیاء الهی با نگاهِ عامیانه به هستی، به پایان میرسد.
ماهیت قدرت و نسبت آن با حیات و ذات
9پس اگر خوب فکر کنید تمام این کارهایی که [انجام] میشود، همه برای خود ما است! تمام گریههایی که انجام میشود [همینطور است]! اینکه الآن دارد میرود و جای خوبی میرود، [چرا گریه میکنی؟!] بعضیها مشخص است [که جای خوبی دارند] ولی بعضی وقتها معلوم نیست که از اول برای آنها آماده شده است، خب آن یک مسئلۀ دیگر است. بعضیها نه، جای خوبی دارند و مشخص است و افراد هم میدانند، خب چرا گریه میکنی؟! میدانید جای خوبی میرود، اصلاً تو باید او را هل بدهی و بگویی: برو دیگر چرا اینجا ایستادی؟! اینجا همین است و همهجا آسمان همین رنگ است! دیگر چقدر میخواهی بمانی؟! هفتاد یا هشتاد سال عمر کردی، دیگر بس است! شنبه میشود یکشنبه و یکشنبه میشود دوشنبه تا جمعه و دوباره همین دائماً تکرار میشود! اگر صد سال دیگر هم عمر کنی، این یک هفته هشت روز نمیشود! خب دیگر چرا میخواهی در اینجا بمانی؟! ولی دائماً میخواهد نگه دارد! اینکه نگه میدارد برای تعلق است و اگر این تعلق قطع بشود، آن قرصی که آن کسی که میخواهد بمیرد میخورد، خودمان میخوریم! پس تمام این گریهها کشک است! تمام این در سر زدنها کشک است! تمام این نگهداشتنها بیخود است! تمام اینها به چه کسی برمیگردد؟! به خود انسان برمیگردد! تا حالا کسی راجع به این قضیه فکر کرده است؟! آنوقت ببینید چقدر در اوهام هستیم! چقدر در تخیلات هستیم! تخیلاتی که آنها را واقع میدانیم و واقع حساب میکنیم!
من در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در آن شبی که در بیمارستان بودم دیگر آن ساعات آخر فهمیدم که مسئله از چه قرار است! اصلاً و ابداً به ذهن من این قضیه نیامد که کاری کنم و اقدامی کنم برای اینکه ایشان حیاتش [ادامه پیدا کند]! چرا؟ چون من حال ایشان را میدانستم، ایشان دیگر نمیخواست در این دنیا بماند! مطالبی را به من گفته بودند، ایشان دیگر نمیخواست بماند! گفتم: وقتی خودشان میخواهند بروند، [چرا من مانع بشوم]؟! پیش من آمدند و گفتند: عمل کنیم؟! گفتم: نهخیر. گفتند: چرا؟! گفتم: چرا میخواهید ایشان را اذیت کنید؟! مسیر و راه مشخص است، چرا میخواهید ایشان را اذیت کنید؟! اولاً آن مشیت خدا که به ما و شما نگاه نمیکند! چرا خودتان را به زحمت میاندازید؟!
