اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تبیین مبنای اصالت ماهیت و تعلق جعل

نقد دیدگاه‌های اعتباری در تبیین موجودیت اشیاء

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبنای احتجاج قائلین به اصالت ماهیت و کیفیت تعلق جعل به ماهیات می‌پردازند. بحث با تبیین این نکته آغاز می‌شود که ماهیت در هویت ذاتی خود نیازی به جاعل ندارد و آنچه در مقام بروز و ظهور خارجی رخ می‌دهد، تغییری است که با تعلق جعل و مشیت الهی حاصل می‌شود. در ادامه، ضمن نقد دیدگاه کسانی که وجود را امری اعتباری و صرفاً یک نام‌گذاری می‌دانند، به تبیین حقیقت مشککه وجود و تفاوت آن با امور انتزاعی پرداخته شده است. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های روشن، تفاوت میان وجود رابطی و استقلالی را تشریح کرده و بر این نکته تأکید می‌ورزند که تمام مشکلات و ادعاهای کاذب در دنیا ناشی از غفلت از فقر ذاتی و استقلال‌طلبیِ موهوم است. در پایان، با اشاره به سیره عرفای حقیقی، تفاوت میان مکتب توحیدی و نگاه‌های اعتباری در مواجهه با حقایق هستی تبیین می‌شود.

تبیین مبنای اصالت ماهیت و تعلق جعل

7
  • علت پیش آمدن مسائل خلاف در دنیا

  • تمام مسائل خلافی که در دنیا پیش می‌آید به جهت این است که افراد وجودات را وجودات استقلالی می‌بینند و وجودات استقلالی در سرو‌کلّۀ همدیگر می‌زنند! اما اگر وجودات، وجودات تدلّلی باشند که متدلّی به ذات پروردگار باشند وجود افراد، وجود رابطی باشد و این را احساس کنند [در‌این‌صورت] در عین اینکه دارای وجود هستند آن وجود آنها وجود ارزشمند خواهد شد!

  • تبدل حال و صفات انسان درصورت احساس فقر و نیاز به پروردگار

  • یک شعری سعدی دارد خیلی شعر قشنگی است:

  • یکی قطره باران ز ابری چکید***خجل شد چو پهنای دریا بدید
  • که جایی که دریاست من کیستم؟***گر او هست حقا که من نیستم
  • چو خود را به چشم حقارت بدید***صدف در کنارش به جان پرورید
  • سپهرش به جایی رسانید کار***که شد نامور لؤلؤ شاهوار1
  • وقتی این خجالت در او پیدا می‌شود، بعد می‌گوید: «صدف در کنارش به جان پرورید» و بعد شد درّ شاهوار شد و در بازار در معرض تماشا و خریدوفروش قرار گرفت! آن «خجل شد»، همه‌اش برای همین است؛ «خجل شد چو پهنای دریا بدید»! وقتی که قطره بیاید و خجل نشود وسط دریا می‌رود و وقتی که هنوز اصلاً موج نیامده، این حل شده است! یک قطره در دریا می‌افتد حل می‌شود! ما اگر بخواهیم آن میزانی را که از وجود خدا استیعاب کردیم ـ گرچه غلط است حالا داریم مثال می‌زنیم ـ [یعنی] اگر آن مقداری را که هرکدام از ما از وجود عالم وجود استیعاب کردیم به خود اختصاص بدهیم باید عرض کنیم به‌اندازۀ یک سر سوزن‌ [است]؛ تازه این‌هم خیلی به خودمان و شما احترام گذاشتم که دارم می‌گویم! یک اپسیلون هم نیست! سر سوزن را شما روی زمین بیاورید، چقدر جا می‌گیرد؟! یک سر سوزن! ما از کل وجود ماده تازه به این مقدار استیعاب کردیم! حالا خدا بماند!

  • آن‌وقت ما می‌گوییم: کرۀ زمین هَمَه‌اش مالِ مایَه!! تمام افلاک به اختیار مایَه!! تمام لوح و قلم در کف مشیت و تقدیر ماست! بابا به‌اندازۀ یک سر سوزن‌ که روی یک صحرا بگذارید ما فقط آن مقدار را [استیعاب کردیم]! تازه اگر خیلی به خودمان احترام بگذاریم. این را اگر بفهمیم آن‌وقت همیشه خجل می‌شویم وقتی خجل شدیم آن سر سوزن مدام زیاد می‌شود، زیاد می‌شود، زیاد می‌شود، آن‌وقت کل کرۀ زمین را می‌گیرد! آن‌وقت به ماه اشاره می‌کند شق‌القمر می‌شود! خورشید را برمی‌گرداند! اینها که چیزی نیست! اینها که دیگر پیش‌پاافتاده است و بقیه هم می‌توانند! مگر آصف بن برخیا نکرد؟! مگر خورشید را برنگرداند؟! اینکه دیگر چیزی نبود! چو خجل شد آن موقع شق‌القمر کرد! پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی که شق‌القمر می‌کرد، به جان مبارک خودش قسم به‌اندازۀ سر سوزنی در خودش استقلال و اختیار نمی‌دید که خودش دارد انجام می‌دهد! ولی آیا ما هم همین‌طور هستیم؟! ما هم وقتی می‌رویم یک جایی صحبت می‌کنیم و صحبتمان گل می‌کند [با خودمان می‌گوییم که] به‌به! امشب منبر خوبی رفتیم ها! به همه حال داد! امشب چه صحبتی کردیم! امشب چه روضۀ خوبی خواندیم! چه مقاله‌ای نوشتیم چه کتابی نوشتیم! ببین چگونه تعریف می‌کنند! چه کسی می‌تواند یک هم‌چنین چیزی بنویسد؟! اگر می‌توانند بیایند بنویسند دیگر! ولی ما این‌طوری نیستیم! ما مثل پیغمبر آن عرضه را نداریم که خودمان را معدوم حساب کنیم! می‌آییم مدام کاری که می‌کنیم را به‌حساب خودمان می‌گذاریم! به‌به! چقدر کار خوبی انجام دادیم! وقتی که مریض پیش ما می‌آید تا معالجه‌اش می‌کنیم، می‌گوییم: عجب! ببین! وقتی خوب شده چه راضی از مطب بیرون رفته است! ده‌تا دکتر رفته است اما نسخه‌ای که من پیچیدم خوبش کرد! بله، دیگر درس خواندن دارد! حالا بیچارۀ مسکین خبر ندارد که آن کسی که در سرش انداخته است که این دوا را بنویس تو نبودی! بالاتر از تو هم [درمان] این را نفهمیده‌اند! یا این، یااینکه تأثیر را کسی دیگر ایجاد کرده است!

    1. بوستان سعدی، باب چهارم در تواضع، بخش 2: حکایت در این معنی.